سرزمین آپارتایدها
سیاستِ مرگ و معماریِ طرد در ایران معاصر
«تبعید شکافی است التیامناپذیر میان انسان و سرزمین زادگاهش.» ادوارد سعید
یک: کوره
دو سال است که هر صبح از پنجرهای به خیابانی نگاه میکنم که در آن هیچکس بهخاطر پوششاش بازداشت نمیشود، هیچکس برای یک پست در شبکههای اجتماعی احضار نمیشود، و هیچکس با احتیاط حرف نمیزند چون دیشب چیزی گفته. این آزادی این چیز عادی و ساده برای من هنوز عجیب است. هنوز گاهی دستم را میگیرم. هنوز گاهی فکر میکنم لابد چیزی هست که نمیدانم. عادت کردن به نبودِ ترس، خودش یک کار است.
من از سمنان آمدم. بعد پردیس. بعد تهران. بعد اینجا. این مسیر، فرار از موقتی بودن بود از ناامنیای که هیچ اسم واحدی نداشت. نه فقط فقر، نه فقط سانسور، نه فقط ترس از گشت ارشاد یا احضاریه یا اخراج از کار. همهی اینها با هم، همزمان، در یک زندگی، در یک بدن. یک حس دائمی که زیر پایت زمین نیست که فردا میتواند همهچیز را پس بگیرد.
نمیخواستم در محل تولدم بمانم و بمیرم. این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما بگذارید دقیقش کنیم: منظورم این نیست که میخواستم پیشرفت کنم یا زندگی بهتری داشته باشم. منظورم این است که در ایران، مرگ فقط به معنای پایان زیستن نیست. مرگ یعنی فرسوده شدن تدریجی. یعنی تسلیم شدن. یعنی پذیرفتن اینکه جانِ تو متعلق به توست، اما حق تصمیمگیری دربارهاش از تو گرفته شده.
آنچه پشت سرم گذاشتم، آنچه هنوز میسوزد، آن ملتی است که نتوانست یا نخواست یا نشد که بگریزد. آنهایی که ماندند. کوره هر روز داغتر میشود و بیشتر میسوزانند با گلوله، با طناب دار، با شکنجه، با محرومیت سازمانیافته، با تحقیر روزانه. رژیم سالهاست میکشد و جهان نظاره میکند.
این مقاله تلاشی است برای نامیدن آنچه در حال رخ دادن است. نه گزارش، نه شعار تحلیل. چون اعتقاد دارم که اولین گام مقاومت، دیدن دقیق چیزی است که میخواهند نبینیم.
* * *
دو: معماریِ طرد فضا به مثابهی سیاست
برای فهمیدن ایران باید از یک ایدهی ساده شروع کرد: فضا بیطرف نیست.
هر جاده، هر ایستبازرسی، هر دیوار، هر محلهی محروم در حاشیهی شهر، هر ساختمان اداری که صدای نعرهاش از در به بیرون میآید اینها تصادف نیستند. تجسم یک سیاستاند. سیاستی که با بتون و محدودیت حرکت تصمیم میگیرد چه کسی کجا میتواند باشد، چه کسی چهچیزی دارد، و چه کسی باید نامرئی بماند.
اگر نقشهی ایران را نگاه کنید نه نقشهی جغرافیایی، نقشهی توسعهای یک الگو میبینید: مرکز و پیرامون. تهران و آنچه نیست. شهرهایی که در آنها سرمایهگذاری میشود و استانهایی که فراموش میشوند. نه فراموش تصادفی فراموش منظم.
سیستان و بلوچستان، کردستان، خوزستان، آذربایجان استانهایی که ثروت زیرزمینیشان استخراج میشود، اما جامعهشان رها میماند. جوان بلوچ با نرخ بیکاریای زندگی میکند که دو برابر میانگین کشوری است. جوان کرد در سقز میداند که کولبری تنها شغلی است که اقتصاد به او پیشنهاد میدهد و میداند که مرزبان ممکن است به او شلیک کند.
این «معماری طرد» چند لایه دارد: لایهی فیزیکی با جادهها و مرزها و ایستبازرسیها؛ لایهی حقوقی با قوانینی که برای برخی اعمال میشود و برای برخی نه؛ لایهی اقتصادی که تعیین میکند چه کسی میتواند کار کند، بانک داشته باشد، وام بگیرد؛ و لایهی نمادین که شاید مهمترین باشد: چه کسی اصلاً «شهروند» محسوب میشود؟
ایران از ۱۳۵۷ تا امروز با این معماری بازسازی شده نه یکبار، مداوم. هر بار که اعتراضی سرکوب شد، هر بار که گروهی از حقوق محروم شد، یک آجر دیگر به این بنا اضافه شد. امروز نتیجهاش را میبینیم: سرزمینی که به لایههای متفاوتی از انسان تقسیم شده، هر کدام با حقوقِ متفاوت، با امنیتِ متفاوت، با فردایِ متفاوت.
* * *
سه: شبکهی آپارتایدها
وقتی میگویم «آپارتاید» نمیگویم استعاره. میگویم توصیف.
آپارتاید یعنی تفکیک ساختاری سیستمی که از روی تصمیم، نه غفلت، گروهی از انسانها را از بخشی از زندگی محروم میکند. در ایران این سیستم یکی نیست. لایهلایه است. و هر لایه روی لایهی دیگری فشار میآورد تا وزن تبعیض، برای بعضیها، کشنده شود.
آپارتاید جنسیتی بدن به مثابهی میدان قانونگذاری
یک زن در ایران با تن خودش آپارتاید را لمس میکند. نه به صورت انتزاعی هر روز، در هر خیابان، در هر اداره.
حجاب اجباری فقط یک قانون پوشش نیست. یک بیانیهی سیاسی است: بدن تو میدان قانونگذاری کسی دیگر است. آزادی تو با آزادی دیگران برابر نیست. حضور تو در فضای عمومی مشروط است مشروط به اطاعت، مشروط به رضایت دولت از ظاهر تو.
اما این فقط اول داستان است. زنان ایران در ازدواج، طلاق، حضانت فرزند، ارث، شهادت در دادگاه در همهی اینها با تبعیض ساختاری روبهرویند. قوانینی که بر اساس جنسیت ارزش متفاوتی برای انسان قائل میشوند. قوانینی که اسم «اسلامی» دارند اما کارکردشان سیاسی است: نگه داشتن نیمی از جمعیت در وضعیت حقوقی فرودست.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» در پاییز ۱۴۰۱ نشان داد چقدر از این تبعیض انباشته شده بود. مهسا امینی فقط یک قربانی نبود یک نقطهی اشباع بود. نقطهای که همه فهمیدند دیگر نمیشود ادامه داد.
آپارتاید مذهبی نامشروع بودن به دستور دولت
در ایران، یک بهایی رسماً وجود ندارد. نه به این معنا که کشته میشود گرچه این هم شده بلکه به این معنا که سیستم دولتی موجودیت دینیاش را به رسمیت نمیشناسد. دانشگاه نمیرود. در مشاغل دولتی استخدام نمیشود. جامعهاش حق تجمع قانونی ندارد.
این آپارتاید مذهبی به بهاییان محدود نیست. مسیحیان نوکیش زیر فشار امنیتیاند. اهل سنت که بخش بزرگی از جمعیت ایران را تشکیل میدهند در پایتخت کشور خودشان حق ساختن مسجد ندارند. درویشان گنابادی زندانی شدهاند. آپارتاید مذهبی در ایران همیشه با آپارتاید اقتصادی همراه است هدف فقط ایمان افراد نیست، حذفشان از فرصتهای اقتصادی است.
آپارتاید اقتصادی اخراج از چرخهی زندگی
شاید گستردهترین شکل آپارتاید در ایران، اقتصادی باشد. نه به این معنا که برخی فقیرند و برخی ثروتمند این در همهی جهان هست. به این معنا که فقر در ایران سیاستمند است.
سیستمی که به گروههای خاص اجازهی کار، مالکیت، کسبوکار و دسترسی به منابع را نمیدهد، دیگر شکست اقتصادی نیست یک طرح است. بنیادهای اقتصادی متصل به سپاه و دستگاههای دولتی بخش بزرگی از اقتصاد ایران را بلعیدهاند. نه از طریق رقابت از طریق انحصار و رانت. جوانی که میخواهد کارآفرین شود، یا باید به شبکههای وابسته دسترسی داشته باشد یا بپذیرد که در حاشیه میماند.
آپارتاید قومی تنبیه برای پیرامونی بودن
یک کرد، یک بلوچ، یک عرب خوزستانی، یک ترکمن اینها میدانند که در کشوری زندگی میکنند که برایشان سرمایهگذاری نمیکند، زبانشان را در مدرسه نمیآموزاند، و اولین نیرویی که در اعتراض میرسد گلولههایش را با سخاوت بیشتری خرج میکند.
در آبان ۹۸، وقتی رژیم به سراسر ایران شلیک کرد، بیشترین کشتهها در خوزستان و کرمانشاه و سیستان بودند. این تصادف نبود. وقتی میکشند، انتخاب میکنند که کجا بیشتر بکشند. و این انتخاب، خودش یک پیام است: جانهای پیرامون ارزانتر است.
آپارتاید دیجیتال واقعیت به مثابهی امتیاز
شاید پیچیدهترین لایهی آپارتاید در ایران، دیجیتال است. و برای فهمیدنش باید از ابتدا شروع کرد.
ایران مدلسازی کنترل دیجیتال را نه یکشبه، بلکه به تدریج اجرا کرده. همین تدریج، خودش یک استراتژی است. هر بار یک چیز کوچک اضافه شد یک فیلتر جدید، یک اپلیکیشن اجباری، یک آییننامهی تازه آنقدر آرام که مقاومت جمعی شکل نگرفت. مثل قورباغهای که در آبِ کمکم گرم میشود و نمیجهد.
اجبارهای دیجیتال از جاهای بهظاهر بیضرر شروع شدند. برای گرفتن یارانه باید اپلیکیشن نصب میکردی. برای امور بیمهای باید در سامانهی دولتی ثبتنام میکردی. برای خدمات اداری باید اطلاعات شخصیات را در پایگاههای دادهی حکومتی میریختی. این اپلیکیشنها خدمت میدادند اما همزمان داده جمع میکردند. موقعیت مکانی، عادتهای روزانه، ارتباطات، رفتار مالی. رفتهرفته یک پروفایل کامل از هر شهروند ساخته شد که میتوانست در لحظهی لازم علیهاش استفاده شود.
حجاب اجباری دیجیتال هم همین مسیر را رفت. اول دوربینهای شهری نصب شد گفتند برای ترافیک. بعد سیستم تشخیص چهره وارد شد گفتند برای امنیت. بعد اخطار پیامکی به خانمهایی که بیحجاب دیده شده بودند ارسال شد گفتند برای «ارشاد». هر قدم عادیسازی قدم بعدی بود.
حالا به اینترنت طبقاتی رسیدهایم پروژهای که رژیم سالهاست روی آن کار کرده، هرچند مثل اکثر پروژههایش ناقص اجرا شده. ایده این است که دسترسی به اینترنت دیگر یک حق همگانی نباشد بلکه به «امتیاز» تبدیل شود که بر اساس میزان وفاداری توزیع میشود. کسانی که به قدرت نزدیکترند دسترسی بازتری دارند. بقیه زیر فیلترینگ سنگین و نظارت دائمی میمانند. این یعنی حتی واقعیت هم طبقاتی شده آنچه میبینی بستگی دارد به اینکه کجا ایستادهای.
قطعیهای گستردهی اینترنت که در هر موج اعتراضی تکرار شده دیگر حادثه نیست، روش است. قطع اینترنت یعنی کور کردن مردم در لحظهی بحران. یعنی جدا کردن معترضان از هم. یعنی مانع شدن از مستند شدن سرکوب. هر قطعی یک آزمایش است آزمایش اینکه جامعه چقدر دوام میآورد و رژیم چقدر میتواند پنهان کند.
اما ظریفترین شکل کنترل دیجیتال، نه قطعی است، نه فیلتر خودسانسوری است. وقتی میدانی ممکن است دیده شوی، طوری حرف میزنی که انگار دیده میشوی. رژیم دیگر لازم نیست همهجا باشد؛ کافی است که مردم فکر کنند ممکن است باشد. این، ارزانترین و کارآمدترین شکل کنترل است.
* * *
چهار: نفت و دموکراسیای که نیامد
برای فهمیدن ریشهی این همه، باید از نفت حرف زد.
یک اقتصاد سیاسی ساده وجود دارد که تاریخ مکرر ثابت کرده: دولتی که درآمدش از زیر زمین میآید، نه از مالیات مردم، به مردم نیاز ندارد. نه به رضایتشان، نه به کارشان، نه به حضورشان به عنوان شهروند فعال. وقتی قدرت از نفت میجوشد، میتوانی مردم را خریداری کنی به جای اینکه پاسخگویشان باشی.
این «نفرین نفت» یکی از مستندترین پدیدههای علم سیاست است. در اکثر کشورهای صادرکنندهی اصلی نفت عربستان، کویت، لیبی، ونزوئلا، ایران یک الگوی مشترک میبینیم: کاهش دموکراسی، افزایش اقتدارگرایی، تبعیض جنسیتی بالا، و احتمال بیشتر جنگ داخلی. دلیلش منطقی است: دولتی که به مالیات مردم وابسته نیست، محاسبه نمیکند که چه چیزی به نفع ملت است؛ محاسبه میکند که چطور با کمترین هزینه مردم را ساکت نگه دارد.
در ایران این پدیده یک لایهی ایدئولوژیک هم دارد. جمهوری اسلامی از اول ادعا کرد که نمایندهی خداست، نه نمایندهی مردم. «مشروعیت الهی» یعنی رأی مردم اضافه است تزئینی، نمایشی. درآمد نفتی هم این ادعا را تقویت کرد: وقتی میتوانی بدون مردم زندگی کنی، انگیزهی پاسخ دادن به آنها از بین میرود.
و البته نفت فقط قدرت داخلی نمیدهد قدرت خرید خارجی هم میدهد. ایران سالهاست با درآمد نفتی گروههای منطقهای را تأمین مالی میکند، سلاح میخرد، و در سیاست کشورهای همسایه دخالت میکند. مردم ایران نه در این تصمیمات نقشی دارند، نه از سودش بهرهمند میشوند اما هزینهاش را با تحریمهای اقتصادی و انزوای بینالمللی میپردازند. این شاید تراژیکترین معادلهی ایران باشد: ثروت زیرزمینی کشور، صرف تأمین مالی بدبختی مردمش میشود.
* * *
پنج: سیاستِ مرگ چه کسی حق دارد زنده بماند
حالا باید از سختترین چیز حرف زد.
تکلیف جمهوری اسلامی با کشتن روشن است.
ایران یکی از بالاترین نرخهای اعدام در جهان را دارد. از اعدامهای دستهجمعی ۶۷ تا کشتهشدگان اعتراضات ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱، و دی ۱۴۰۴ رژیم مکرراً ثابت کرده که برای حفظ قدرت، کشتن را انتخاب میکند. اما فقط دانستن اعداد کافی نیست؛ مهمتر این است که این کشتار الگو دارد.
الگوی اول: تبعیض در مرگ. در هر دورهی اعتراض، مناطق حاشیهای بلوچستان، کردستان، خوزستان بیشترین کشته را دادهاند. جانهای پیرامون ارزانتر است. این یک حقیقت ریاضی است که میشود از آمار خواند.
الگوی دوم: خشونتِ بیهدف. بخشی از خشونت رژیم هیچ هدف «منطقی» نظامی ندارد تحقیر، شکنجه در بازداشتگاهها، آزار جنسی زندانیان، اعترافات تلویزیونی اجباری. این خشونت برای شکستن انسان است، نه مقابله با تهدید. هدفش این است که انسان را از داخل خالی کند که نه تن، بلکه کرامتش را بشکند.
الگوی سوم: کنترل مرگ. خانوادهای که جسد فرزندش را پس میگیرد، باید تعهد دهد که مراسم ساکت باشد. جنازههای اعدامی را شبانه تحویل میدهند. محل دفن ستار بهشتی، سهراب اعرابی، ندا آقاسلطان اینها تبدیل به خاک نمیشوند، تبدیل به مسألهی سیاسی میشوند. حتی مرگ هم باید کنترل شود.
این «سیاست مرگ» حکمرانی از طریق تصمیمگیری دربارهی اینکه چه کسی حق دارد زنده بماند و چه کسی باید بمیرد حاکمیتی است که جانِ شهروند را نه یک حق اصیل، بلکه یک هدیهی بازپسگرفتنی میداند. جمهوری اسلامی این را نه پنهان میکند، نه از آن شرم دارد. اعدامها اعلام میشود. تیراندازیها ثبت میشود. این پیام است: ببینید که میتوانیم. ببینید که جانتان دست ماست.
* * *
شش: دی ۱۴۰۴ وقتی کوره تمام چهرهاش را نشان داد
اما اگر لحظهای بود که رژیم بدون ماسک ظاهر شد، دی ۱۴۰۴ بود.
اعتراضات دی ۱۴۰۴ از جنس متفاوتی بود. نه فقط در مقیاس در عمق خشم. مردمی که دیگر نه شعار اصلاحطلبانه میدادند، نه دنبال تغییر از درون بودند. صدایشان روشن بود: این ساختار را نمیخواهیم. پاسخ رژیم هم روشن بود: گلوله.
کشتار دی ۱۴۰۴ در ابعادی بود که حتی برای جمهوری اسلامی هم بیسابقه مینمود. اما شاید مهمتر از اعداد، این بود که رژیم دیگر حتی تلاش نکرد توجیه کند. نگفت «تروریستها». نگفت «اغتشاشگران». فقط کشت. انگار مرحلهای گذشته بود که ادعای مشروعیت لازم باشد.
اما این اعتراضات در خلاء رخ نداد. پیش از آن، سیاستهای جنگطلبانهی رژیم کشور را به لبه رانده بود. سالها حمایت از گروههای نیابتی در منطقه، سالها تأمین مالی حزبالله و حماس با پول نفت ایران، سالها تهدید و تنش در منطقه در نهایت به حملهی نظامی ختم شد. زیرساختهای کشور هدف قرار گرفت. مردم عادی هزینه پرداختند نه آنهایی که تصمیم گرفته بودند.
این معادله را باید درست فهمید: رژیمی که درآمد ملی را صرف پروژههای نظامی و ایدئولوژیک منطقهای میکند، وقتی نتیجهی این سیاستها بازمیگردد، هزینهاش را از جیب مردم میپردازد. تصمیمگیران در بنکرهای امناند؛ خسارت را کسی میبیند که هیچوقت در تصمیم نبود.
قطعی گستردهی اینترنت در جریان اعتراضات دی ۱۴۰۴ هم نشانهی دیگری بود. اما این بار مردم آمادهتر بودند VPNها، شبکههای توزیعشده، روشهای دور زدن فیلتر. و رژیم هم آمادهتر بود اینترنت طبقاتی که سالها روی زیرساختش کار شده بود، حالا ابزار دست داشت. بخشهایی از شبکه کاملاً قطع شد، بخشهایی زیر نظارت فشرده رفت، و بخشهایی برای «خودیها» باز ماند.
دی ۱۴۰۴ نشان داد که رژیم تغییر نکرده. اما یک چیز دیگر هم نشان داد: مردم هم تغییر کردهاند. از «اصلاح» به «عبور» رسیدهاند. این جابجایی ذهنی، شاید مهمترین اتفاقی باشد که در دی ۱۴۰۴ رخ داد.
* * *
هفت: اخراجشدگان آنان که از چرخهی زندگی رانده شدند
یک مفهوم مهم وجود دارد که باید از «نابرابری» جدایش کرد: «اخراج».
نابرابری یعنی بعضیها بیشتر دارند و بعضیها کمتر این در همهجای جهان هست. «اخراج» یعنی گروهی از مدار زندگی عادی کاملاً بیرون پرتاب شدهاند. نه در حاشیه، نه در پایین بیرون. از اقتصاد، از جامعه، از آینده.
در ایران این اخراج چندوجهی است. اخراج اقتصادی: خانوادههایی که با تورم سه رقمی، با سقوط ارزش ریال، با نبود کار عملاً از اقتصاد رسمی خارج شدهاند. اخراج اجتماعی: گروههایی که دیگر «شهروند کامل» محسوب نمیشوند بهاییان، کردها، زنانی که قانون اجباری حجاب را رد میکنند. اخراج سیاسی: معلمان و کارگران و دانشجویانی که به خاطر فعالیت صنفی زندانی میشوند.
این اخراجها با هم یک واقعیت میسازند: ایران کشوری است که میلیونها نفر از شهروندانش را به «موجودیتهای مازاد» تبدیل کرده کسانی که سیستم به آنها نیاز ندارد، نه به عنوان کارگر، نه به عنوان مصرفکننده، نه به عنوان شهروند. فقط به عنوان جمعیتی که باید کنترل شود.
نتیجهی عملی این اخراج، موج مهاجرت است. ایران در دهههای اخیر یکی از بالاترین نرخهای «فرار مغزها» را در جهان داشته. پزشکان، مهندسان، هنرمندان، روشنفکران کسانی که میتوانند بروند، میروند. و این رفتن، چرخهی معیوبی میسازد: با رفتن بهترینها، کیفیت زندگی پایینتر میرود، که انگیزه برای رفتن را بیشتر میکند. من هم بخشی از این موج بودم. و با این دانستن زندگی میکنم.
* * *
هشت: سپاه دولت در دولت
هیچ تحلیلی از ایران کامل نیست مگر اینکه از سپاه پاسداران حرف بزند نه به عنوان یک ارتش، به عنوان یک نظام موازی.
سپاه در ۱۳۵۷ با یک مأموریت ساده تأسیس شد: حفاظت از انقلاب. اما از آن روز تا امروز، از یک نهاد نظامی به یک امپراتوری اقتصادی-سیاسی-فرهنگی تبدیل شده. وقتی از سپاه حرف میزنیم، باید همزمان از یک ارتش، یک هلدینگ اقتصادی، یک دستگاه رسانهای، و یک حزب سیاسی حرف زد.
از نظر اقتصادی، سپاه کنترل بخش عظیمی از اقتصاد ایران را در دست دارد: سدسازی، راهسازی، صنایع نفت و گاز، مخابرات، واردات. این انحصارها نه از طریق رقابت بازار، بلکه از طریق دسترسی به رانت دولتی به دست آمده. نتیجهاش اقتصادی است که در آن «بازار آزاد» اسم است اما واقعیتش رانت و ارتباط.
از نظر سیاسی، سپاه دیگر فقط پشتیبان دولت نیست خودش دولت است. رئیسجمهور، وزرا، استانداران، نمایندگان مجلس صف بلندی از مقامات سابق سپاهیاند. سیاست در ایران نه از طریق انتخابات، بلکه از طریق شبکهی داخلی سپاه هدایت میشود.
از نظر اجتماعی، بسیج شاخهی اجتماعی سپاه در دانشگاهها، مدارس، و محلهها حضور دارد. برنامههای آموزشی، رسانههای وابسته، تشکلهای دانشجویی همه ابزار هستند برای شکل دادن به آنچه نسل بعدی فکر میکند.
برای یک مخاطب خارجی، سپاه اینطور قابل فهم است: تصور کنید سازمانی که همزمان ارتش، آژانس اطلاعاتی، کنگلومرای اقتصادی، حزب سیاسی، و نهاد فرهنگی است و همهی اینها را در اختیار یک نفر قرار میدهد. این سپاه است.
* * *
نه: منطقهی خاکستری اخلاق زیر فشار
اما گناه این سیستم فقط در آنهایی نیست که فرمان میدهند.
یکی از سختترین چیزهایی که باید دربارهی ایران گفت این است که ادامهی این سیستم تا حدی توسط کسانی تضمین میشود که خودشان هم گرفتارش هستند.
سرباز بیستسالهای که به معترض شلیک میکند: از کدام روستای محروم آمده؟ کدام دانشگاهی بود که نتوانست برود؟ کدام انتخاب داشت؟ کارمند دفتری که پرونده میبندد، اطلاعات لو میدهد، سکوت میکند: چقدر از ترس است و چقدر از باور؟ معلمی که در کلاس درس تکرار میکند آنچه باید تکرار کند از کجا مرز سکوت اجباری با همدستی داوطلبانه را بکشیم؟
این «منطقهی خاکستری» این فضایی که مرز میان قربانی و همدست مبهم میشود شاید قلب تاریک هر استبداد طولانی باشد. سیستمی که انسان را در انتخاب بین مرگ و همدستی میگذارد، بدترین جنایتش همین است: که تو را هم به ابزار خودش تبدیل میکند.
این را نه برای بخشودن کسی میگویم، نه برای تبرئه. میگویم چون سیاهسفید کردن این وضعیت، فهمیدنش را سختتر میکند. برای مقاومت واقعی در برابر استبداد، باید فهمید که استبداد چطور کار میکند نه فقط فریاد زد که «شرّ» است.
و در این میان، یک چیز هست که قابل تحسین و حیرت است: آنهایی که در منطقهی خاکستری ماندند و خاکستری نشدند. معلمانی که با تمام فشار حقیقت گفتند. کارگرانی که با تمام تهدید اعتصاب کردند. دانشجویانی که با تمام خطر شعار دادند. اینها قهرمانان کوچک تاریخ ایرانند که شاید هیچوقت اسمشان کجایی ثبت نشود.
* * *
ده: تماشای رنج و مسئلهی جهان
دنیا نگاه میکند. این را میدانم.
گزارشهای سازمان ملل، قطعنامههای شورای حقوقبشر، مقالههای روزنامههای بزرگ، توئیتهای سیاستمداران غربی همه در جریانند. همه «نگرانند». همه «محکوم میکنند». و کوره همچنان میسوزد.
اینجاست که باید از مسئلهای حرف زد که خیلیها ترجیح میدهند دربارهاش سکوت کنند: تماشای رنج از فاصله.
تصویر رنج عکس، ویدیو، گزارش نه به طور خودکار همدردی میسازد، نه به طور خودکار عمل. گاهی تصویر رنج دیگران به ما اجازه میدهد بنشینیم و احساس کنیم کار کردهایم. که «دیدهایم»، «اشتراک گذاشتیم»، «نگران بودهایم». و بعد روز بعد، خبر بعدی.
رسانههای بینالمللی با منطق «بحران» کار میکنند: اعتراض بزرگ رخ میدهد، پوشش زیاد، نگرانی جهانی. بعد سرکوب میشود. موج خبری عقب میکشد. جهان فراموش میکند. سیستم ادامه میدهد. رژیم این الگو را خوب میشناسد و روی آن حساب میکند.
خطر دیگری هم هست: عادت کردن به فاجعه. وقتی خبر اعدام در ایران دیگر «شوکهکننده» نیست چون آنقدر زیاد آمده که عادی شده این عادیشدن، بزرگترین پیروزی رژیم است.
اما مشکل اصلی، دیپلماسی است. قراردادهای نفتی، توافقهای هستهای، محاسبات منطقهای جان ایرانی هزینهی این معادلات شده. کشورهای غربی که با یک دست از حقوق بشر در ایران میگویند، با دست دیگر با همان رژیم مذاکره میکنند. این تناقض آشکار است، و مردم ایران آن را میبینند.
برای مخاطب خارجی این مقاله یک چیز روشن میگویم: شما توانایی تأثیرگذاری دارید نه از طریق «نگرانی»، از طریق فشار بر دولتهایتان که منافع اقتصادی را بر حقوق انسانی اولویت ندهند. هر دولتی که تجارت با جمهوری اسلامی را بدون شرط حقوق بشر ادامه میدهد، در آنچه اتفاق میافتد شریک است.
* * *
یازده: روشنفکر، هویت، و بازیِ آینهها
یک سوال قدیمی دربارهی ایران هست که هنوز جواب درستی پیدا نکرده: چرا انقلاب ۵۷ به این شکل رخ داد؟
بخشی از جواب در تاریخ روشنفکری ایرانی است تاریخی که سالهاست بین دو قطب در نوسان است: جذب غرب و رد غرب. از مشروطه به این سو، روشنفکران ایرانی در برابر یک سوال سخت ایستادهاند: چطور میشود مدرن شد بدون اینکه هویت از دست برود؟
پاسخهای متفاوتی داده شد. برخی گفتند باید کاملاً غربی شد. برخی گفتند باید کاملاً بومی ماند. اما عجیبترین پاسخ را کسانی دادند که از ابزارهای فکری غربی استفاده کردند تا علیه غرب بنویسند. آلاحمد با مفهوم «غربزدگی» که خودش از یک فیلسوف آلمانی گرفته بود علیه غرب نوشت. شریعتی با هگل و فانون مسلح شد تا اسلام انقلابی بسازد. فردید با هایدگر کار کرد تا غرب را رد کند. این پارادوکس بنیادی بود.
نتیجه؟ بخشی از روشنفکران ایرانی با نیت خیر، با دغدغهی هویت و عدالت ناخواسته زمینه را برای انقلابی فراهم کردند که آزادی را قربانی «اصالت» کرد. این درس تاریخی اهمیت دارد: مبارزه با استبداد نیاز به وضوح دارد. استبداد دشمن است نه «غرب»، نه «مدرنیته»، نه «دیگری». هر چارچوب فکری که در نهایت آزادی را قربانی میکند، هر چقدر هم که پوشش ایدئولوژیک زیبا داشته باشد، ابزار استبداد میشود.
* * *
دوازده: تبعیدِ داخلی وقتی خانه دیگر امن نیست
وقتی از ایران رفتم، فکر میکردم تبعید یعنی جایی بودن که کشورت نیست. اشتباه میکردم.
بسیاری از هممیهنانم سالهاست در خانه تبعیدیاند. جوانی در زاهدان که زبانش در مدرسه ممنوع است. زنی که بدون اجازهی شوهر نمیتواند از کشور خارج شود. معلمی که به خاطر عضویت در تشکل صنفیاش زندانی است. استادی که از دانشگاه اخراج شده چون دیدگاه درست نداشت. اینها همه در ایران هستند در خانهی خودشان و همهشان در نوعی تبعید.
تبعیدِ داخلی شاید دردناکترین نوع باشد. چون دور نیستی هستی. اما حضورت مشروط است. حضورت به قیمت سکوت است، به قیمت تظاهر، به قیمت یاد گرفتن که کدام فکرها را بلندتر از حد امن نگویی.
خانه جایی است که آزادی. در ایران، کجا میتوانی آزاد باشی؟ در چهار دیواری خانهات، تا وقتی که اینترنت قطع نشده و بسیج پشت در نیامده. این خانه نیست. این قفسی است که دیوارش قانون است.
* * *
سیزده: مراقبت وقتی نگاه خودش یک سلاح است
در قرن بیستویکم، ابزارهای کنترل تغییر کردهاند.
کنترل قرنهای قبل بدنی بود: زندان، شکنجه، اعدام. کنترل امروز بدنی هم هست اما به آن اضافه شده کنترل دادهای. ردیابی تلفنها، نظارت بر شبکههای اجتماعی، پایش ارتباطات، تشخیص چهره در دوربینهای شهری.
رژیمهای اقتدارگرا دیگر لازم نیست همهجا باشند تا کنترل کنند. کافی است مردم فکر کنند که ممکن است دیده شوند. این اثر، رفتار را تغییر میدهد. خودسانسوری میکنی نه به خاطر اینکه میدانی نگاه میشوی، بلکه چون نمیدانی که نمیشوی.
و فناوریهایی که برای کنترل مردم در ایران استفاده میشود، از کجا میآید؟ برخی از همان شرکتهای فناوری غربی که در دوران «نرمال» فروختند و سودشان را بردند. فناوری مراقبتی بازار جهانی دارد. و اقتدارگراها از بهترین مشتریانند. این هم بخشی از پاسخ است برای مخاطب خارجی: کشور تو ممکن است در بستن کورهی ایران شریک باشد نه فقط با سیاست خارجی، بلکه با فروش فناوری.
* * *
چهارده: آنهایی که رفتند و مسئلهی ماندن یا رفتن
میخواهم دربارهی گناه حرف بزنم.
نه گناه به معنای مذهبی. گناه به معنای آن حسی که گاهی شبانه میآید این سوال که آیا رفتن نوعی رها کردن بود؟
وقتی از ایران رفتم، از کشوری رفتم که به آن نیاز داشت. ساختار این است: هر کس که میتواند برود، میرود. و بهترینها معمولاً میتوانند بروند. این خروج تدریجی این رفتن مداوم کسانی که بیشترین توانایی ایجاد تغییر دارند جامعه را فرسودهتر میکند.
اما در آن واحد و این تناقضی است که باید با آن زندگی کرد رفتن گاهی شرط بقا است. ماندن و مقاومت کردن شجاعانه است. اما ماندن و له شدن، نه به کسی کمک میکند نه به خودت.
آنچه میتوانم بگویم این است: رفتن، پایانِ مسئولیت نیست. شاید شروع نوع دیگری از مسئولیت است. آیا فقط ادغام میشویم؟ آیا تنها به «مهاجر موفق» تبدیل میشویم که اسم ایران فقط در پاسخ به «کجا هستی اصلاً؟» میآید؟ یا این آزادی ابزاری میشود برای گفتنِ آنچه داخل نمیشود گفت؟ من انتخاب دوم را میکنم. شاید این کافی نباشد. اما تنها کاریست که میتوانم.
* * *
پانزده: پنج قرن ریشههای تاریخی
برای فهمیدن ایران امروز، نمیشود از ۱۳۵۷ شروع کرد. باید عقبتر رفت.
ایران پانصد سال است با یک تنش بنیادی زندگی میکند: رقابت میان نهاد دولت و نهاد دین. از صفویه که شیعهگری را هم دین رسمی و هم ابزار سیاسی کردند تا قاجار که در برابر غرب ایستادند و نتوانستند، تا مشروطه که اولین تلاش جدی برای دموکراسی بود، تا رضاشاه که مدرنیتهی آمرانه آورد، تا مصدق که با ملی کردن نفت رؤیای استقلال را لمس کرد و سرنگون شد، تا انقلاب ۵۷ این خط تاریخی یک پرسش مداوم بوده: ایران چه میخواهد باشد؟
آنچه در ۱۳۵۷ رخ داد نه یک حادثه بود، نه یک «خطا». ریشه داشت در فشار استبداد پهلوی، در رویای عدالتی که روشنفکران چپ و اسلامگرایان هر کدام به روایت خودشان میگفتند. و نفت. همیشه نفت.
اما همین تاریخ طولانی یک چیز دیگر هم میگوید: ایران مقاوم است. مشروطه شکست، اما دموکراسیخواهی نمرد. مصدق سرنگون شد، اما ایدهی استقلال زنده ماند. جنبش سبز سرکوب شد، اما مطالبهی آزادی نخوابید. «زن، زندگی، آزادی» آمد. دی ۱۴۰۴ آمد. و هنوز ادامه دارد. تاریخ ایران تاریخ ملتی است که هنوز در حال مذاکره با سرنوشت خودش است.
* * *
شانزده: از تماشا به عمل پیشنهادی برای جهان
جمهوری اسلامی چهل و پنج سال ادامه پیدا کرده. نه به خاطر اینکه قوی است هیچوقت اینقدر ضعیف نبوده، هیچوقت اینقدر مورد تنفر مردمش نبوده. ادامه پیدا کرده به خاطر اینکه ساختار جهانی اجازه داده ادامه دهد.
اول: تجارت بیشرط. هر کشوری که بدون شرط حقوق بشر با ایران رابطهی تجاری دارد، منابع مالی رژیم را تأمین میکند نه منابعی که به مردم میرسد، منابعی که کوره را روشن نگه میدارد.
دوم: دیپلماسی بیقید. توافقهای دیپلماتیک که حقوق بشر را به عنوان شرط لازم نمیگنجانند، پیام میدهند که کشتن مردم هزینهای ندارد.
سوم: رسانهی کوتاهمدت. سیکل خبری که فقط در لحظهی «بحران» توجه میکند، به رژیم این امکان را میدهد که بعد از هر سرکوب، صبر کند تا جهان فراموش کند.
برای مخاطب خارجی: کشور خودت را بشناس. بدان که دولتت چه روابطی با ایران دارد. فشار بیاور که این روابط مشروط به پیشرفت حقوق بشر باشد. و برای هممیهنانم در ایران آنهایی که هنوز در کورهاند بدانید که دیده میشوید. آنهایی که رفتهایم مسئولیت داریم دیدن را ادامه دهیم.
* * *
پایان و آغاز
سرزمین آپارتایدها هنوز میسوزد.
از تورنتو میبینم. از این فاصلهای که گاهی آرام است و گاهی طاقتفرسا. از این آزادیای که شبیه نعمت است و شبیه بدهی.
این مقاله تمام آنچه را که باید گفته میشد نگفت هیچ مقالهای نمیتواند. اما یک چیز خواستم: نامیدن. نامیدن دقیق آنچه هست، بدون آرایش و بدون سانسور.
چون اعتقاد دارم که اولین قدم هر تغییری، دیدن واضح آن چیزی است که میخواهیم تغییر دهیم.
ایران میتواند چیزی باشد جز این. مردمش شایستهی چیزی بهتر از این هستند. و این شایستگی، هیچوقت مشروط به اطاعت نبوده.
بهرام رامه
تورنتو، دی ۱۴۰۴
دربارهی نویسنده
بهرام رامه نویسنده و هنرمند ایرانی مقیم تورنتو است. سمنان را شروع کرد، از پردیس گذشت، به تهران رسید و در ۱۴۰۲ به کانادا آمد. کارش در تقاطع هنر تصویری، نوشتار سیاسی-اجتماعی، و حافظهی جمعی قرار دارد. این مقاله بخشی از پروژهی بلندمدت او برای مستند کردن تجربهی ایرانیبودن در عصر جمهوری اسلامی است.


No Comments