اخلاق کافی نیست؛ وقتی فاجعه ۴۷ ساله است

SCROLL
  • پیش از هر سخنی، یاد تمام جان‌های که برای آزادی این خاک از خود گذشتند را گرامی می‌دارم؛
    یاد آن‌ها که تا زنده‌ام در رگ‌های زندگی‌ام جاری است.

 


 

 

اخلاق کافی نیست؛ وقتی فاجعه ۴۷ ساله است

در باب موضع پرستو فروهر، شرافت اخلاقی، و مسئله ناتمامِ عبور از جمهوری اسلامی

پرستو فروهر در این گفت‌وگو از نقطه‌ای آغاز می‌کند که از حیث انسانی، جدی و شریف است. او و محمد حیدری، هر دو، بحث را از میناب و از کشته‌شدن کودکانی آغاز می‌کنند که در دل جنگ، بی‌هیچ عاملیتی، قربانی شدند. حیدری با تلخی می‌گوید بخشی از جامعه انگار منتظر می‌ماند ببیند «قاتل کیست» و بعد تصمیم بگیرد همدردی بکند یا نه؛ اگر عامل کشتار جمهوری اسلامی باشد، سوگواری رواست، و اگر بمب آمریکایی یا اسرائیلی باشد، همان مرگ می‌تواند به نام «هزینه آزادی» توجیه شود. فروهر نیز این نقطه را تأیید می‌کند و از همین‌جا بر یک اصل بنیادی پا می‌فشارد: جان انسان را نمی‌توان تابع داوری اردوگاهی کرد و همدلی را نمی‌توان به نتیجه یک تحقیق یا تعیین هویت عامل جنایت موکول ساخت. در این سطح، موضع او درست است، ضروری است، و باید از آن دفاع کرد. 

قدرت اخلاقی سخن فروهر دقیقاً در همین‌جاست. او با صراحت می‌گوید که حتی یک جان انسانی، آن‌قدر باارزش است که هیچ «امر کلی ذهنی» حق ندارد آن را بهای خود کند. وقتی از کودک مینابی حرف می‌زند، بلافاصله تأکید می‌کند که مسئله فقط کودک نیست، بلکه هر انسان بی‌گناهی است که به نام آینده، رهایی، آزادی یا جنگ قدرت قربانی می‌شود. او حتی پا را فراتر می‌گذارد و هشدار می‌دهد که آن‌جا که مرگ بی‌گناهان به «هزینه آزادی» تقلیل پیدا می‌کند، ما نه فقط با یک خطای سیاسی، بلکه با سقوط اخلاقی روبه‌رو هستیم؛ سقوطی که از آینده‌ای هولناک خبر می‌دهد، چون راهی که از عادی‌سازی قربانی شدن بی‌گناهان بگذرد، بعید است به نظمی انسانی و رهایی‌بخش برسد. این یکی از مهم‌ترین و شریف‌ترین بخش‌های گفت‌وگوست. 

در این معنا، فروهر از آخرین سنگرهای وجدان عمومی دفاع می‌کند. او درست می‌بیند که وقتی تسلیت‌گویی، همدردی و همبستگی قربانی معادلات سیاسی می‌شود، آن‌چه از میان می‌رود فقط شفقت فردی نیست، بلکه خودِ امکان یک جامعه انسانی است. او می‌گوید وقتی انسان‌ها فقط در صورتی به حساب می‌آیند که در «جبهه ما» باشند، دیگر مسئله آزادی و کرامت انسان نیست، بلکه جنگ قدرت است؛ همان منطقی که خود جمهوری اسلامی سال‌ها بر جامعه ایران تحمیل کرده است. این تشخیص، هم اخلاقی است و هم سیاسی. چون به درستی نشان می‌دهد که چگونه بخشی از اپوزیسیون، درست در لحظه‌ای که باید از جمهوری اسلامی فاصله اخلاقی بگیرد، ممکن است در شیوه نگاه به انسان، ناخواسته به همان منطق نزدیک شود. 

تا این‌جا، من نه فقط با فروهر اختلافی ندارم، بلکه فکر می‌کنم اگر هنوز چیزی از شرافت جمعی باقی مانده باشد، از همین مسیر باقی مانده است. ما واقعاً موظفیم از هر کشته بی‌گناه سخن بگوییم. موظفیم نگذاریم خون ایرانی، بسته به این‌که از کدام سو ریخته شده، معنا و ارزش متفاوت پیدا کند. موظفیم نپذیریم که مرگ یک کودک، یک زن، یک زندانی، یک غیرنظامی، یا یک هوادار ساده‌دل حکومت، در دستگاه‌های تبلیغاتی و تحلیلی، به عدد، ابزار، نشانه یا هزینه تقلیل پیدا کند. از این حیث، حرف فروهر از موضعی می‌آید که باید آن را جدی گرفت و حفظ کرد. 

اما درست از همین نقطه، نقد نیز آغاز می‌شود. نقد من به پرستو فروهر این نیست که چرا از جان انسان دفاع می‌کند. برعکس، اگر کسی امروز از جان انسان دفاع نکند، اساساً حق ندارد از آزادی حرف بزند. نقد من این است که فروهر از دل همین تشخیص درست اخلاقی، به نتیجه سیاسی کافی و متناسب با ماهیت جمهوری اسلامی نمی‌رسد. این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای است که مقاله باید از ستایش اخلاق به نقد استراتژی عبور کند. چون خودِ فروهر، در بخش‌های مختلف گفت‌وگو، تصویری از جمهوری اسلامی ارائه می‌دهد که اتفاقاً رادیکال، واقع‌بینانه و بی‌تعارف است. او تصریح می‌کند که این حکومت در تمام سال‌ها هر نوع اعتراض سیاسی و مخالفت سیاسی را با «شدیدترین شیوه‌ها» سرکوب کرده، از همان ابتدا خفقان ساخته، جامعه را برای آزاداندیشیدن و شبیه خود بودن به پرداخت بهای سنگین واداشته، و با استدلال‌هایی «همیشه جنگ‌افروزانه» کشور را به این نقطه رسانده است. مهم‌تر از همه، او جمهوری اسلامی را یک «ساختار دشمن‌نگارانه» می‌نامد. ساختاری که هم در داخل، منتقدان را دشمن می‌بیند و هم در سیاست خارجی، به جای تعهد به سود و صلاح ملی، منافع کشور را قربانی برداشت‌های ایدئولوژیک می‌کند.

این توصیف، توصیف کوچکی نیست. اگر جمهوری اسلامی واقعاً چنان است که فروهر می‌گوید، یعنی اگر ما با ساختاری طرفیم که نه رأی را می‌فهمد، نه اعتراض را، نه نامه را، نه هشدار را، نه منافع ملی را، و نه هزینه انسانی را، آن‌گاه پرسش اصلی این است: عبور از چنین نظمی دقیقاً از چه مسیر مؤثر و واقعی ممکن است؟ همین‌جا است که سخن فروهر، با وجود همه قدرت اخلاقی‌اش، از نظر سیاسی ناتمام می‌ماند. او بن‌بست را به‌خوبی توصیف می‌کند، اما از نتیجه کامل این بن‌بست پرهیز می‌کند. او می‌گوید جمهوری اسلامی حتی با نامه‌نویسی، حتی با اعتراض مسالمت‌آمیز، حتی با آزادی‌خواهی مدنی کنار نیامده و سال‌ها جامعه را دشمن‌انگارانه اداره کرده است. اما در همان حال، افق اصلی‌اش همچنان حفظ همبستگی، ایستادگی بر کرامت، تاب‌آوری، و تداوم جامعه مدنی است. این‌ها از نظر اخلاقی درست‌اند، اما از نظر استراتژیک کافی نیستند.

اینجاست که باید بر تمایزی بنیادین ایستاد: اخلاق به ما می‌گوید چه چیز را نباید بپذیریم، اما به‌تنهایی به ما نمی‌گوید چگونه باید از شر نظمی عبور کرد که خودِ فاجعه را به شیوه حکومت بدل کرده است. از نگاه یک شهروند، مسئله جنگ فقط این نیست که چه کسی شلیک کرده و چه کسی محکوم است؛ مسئله این هم هست که چه کسی حق دارد درباره این شلیک داوری کند و این داوری را به زبان عمومی بدل کند. ما شهروندان فقط تماشاگران مصیبت نیستیم. ما همان کسانی هستیم که خانه‌هایمان ویران می‌شود، کودکانمان کشته می‌شوند، زبانمان آلوده می‌شود، و بعد از پایان هر موج خون، مجبوریم دوباره بر ویرانه‌ها زندگی را از نو سرهم کنیم. برای همین، قضاوت اخلاقی درباره جنگ، کار نخبگان دور از میدان یا دولت‌ها و ارتش‌ها نیست؛ بخشی از حق و مسئولیت شهروندی است. از این زاویه، حفظ اخلاق ضروری است، اما کافی نیست. چون اگر اخلاق به زبان تشخیص قدرت، تشخیص ساختار، و تشخیص امکان گذار ترجمه نشود، فقط رنج را ثبت می‌کند، نه راه عبور از آن را. همین‌جاست که مسئله ایران از سوگواری اخلاقی فراتر می‌رود و به مسئله‌ای سیاسی و ملی تبدیل می‌شود.

مشکل این‌جا دوچندان می‌شود، چون خود گفت‌وگو بارها نشان می‌دهد که طرف مقابل، یک دولت معمولی یا حتی فقط یک دیکتاتوری کلاسیک نیست. حیدری به‌درستی یادآوری می‌کند که حتی نامه‌نویسی به این حکومت نیز بی‌هزینه نبوده و کسانی به خاطر نوشتن نامه جان خود را از دست داده‌اند. او با خشم می‌گوید از نامه‌نوشتن چه چیزی مسالمت‌آمیزتر است، وقتی حتی همان هم تحمل نشده است. این یادآوری فقط یک گزاره تاریخی نیست؛ این، صورت‌بندی همان بن‌بستی است که جامعه ایران طی دهه‌ها تجربه کرده است. وقتی نامه تحمل نمی‌شود، وقتی مصاحبه تحمل نمی‌شود، وقتی حضور مدنی تحمل نمی‌شود، وقتی حکومت خود را متعهد به هیچ سازوکار پاسخ‌گویی نمی‌داند، آن‌گاه سخن گفتن از مسیر مدنی، بدون روشن کردن نسبت آن با مسئله قدرت، به نوعی تعلیق دائمی بدل می‌شود.

پرستو فروهر البته بر «جامعه مدنی نحیف» و تداوم آن تأکید می‌کند. در بخش پایانی گفت‌وگو، هم او و هم حیدری از جامعه‌ای سخن می‌گویند که با وجود همه ضعف‌ها، هنوز باید دستاوردهایش را دید، آن را تحقیر نکرد، و به مسیر طولانی‌اش احترام گذاشت. حیدری می‌گوید این تصور که «جامعه ایران همه راه‌ها را رفته» نادرست است؛ فعالان مدنی در ایران کم‌شمار، تنها و پرهزینه‌اند، و اتفاقاً بسیاری از کسانی که از پایان همه راه‌ها حرف می‌زنند، خود کمترین هزینه‌ای نداده‌اند. او تأکید می‌کند که جامعه ایران در این سال‌ها، به‌ویژه پس از زن، زندگی، آزادی، بی‌دستاورد هم نبوده و حکومت را، اگر نه در سطح قانون، در سطح رفتار اجتماعی عقب زده است. فروهر نیز در پاسخ، از همان دختر جوانی یاد می‌کند که جنگ را «تنها راه رهایی» می‌دانسته و او به او یادآوری می‌کند که همین مقاومت اجتماعی، همین نپذیرفتن حجاب اجباری، همین هزینه‌ها، دستاورد داشته و حکومت را عقب نشانده است. حتی نرگس محمدی را مثال می‌زند تا بگوید اگر کسی حق داشته باشد بگوید همه راه‌ها را رفته، اوست، نه آنان که از دور، نسخه میانبر می‌پیچند. این بخش از گفت‌وگو، محترم و مهم است، اما باز هم مشکل اصلی پابرجاست: دستاورد اجتماعی، لزوماً معادل راه‌حل سیاسی نیست. 

جامعه مدنی می‌تواند وجدان عمومی بسازد، هنجارهای تحمیلی را بشکند، فضای اجتماعی را تغییر دهد، و حتی حکومت را در بعضی عرصه‌ها عقب بزند. اما رژیمی که بر انحصار خشونت، دستگاه امنیتی، اقتصاد رانتی، ایدئولوژی آخرالزمانی، شبکه‌های نیابتی و تولید مستمر بحران بنا شده، لزوماً از این تغییرات اجتماعی به نتیجه سیاسی تن نمی‌دهد. این همان خلأیی است که در موضع فروهر می‌بینم. او به‌درستی از دستاوردهای جامعه دفاع می‌کند، اما روشن نمی‌کند این دستاوردها چگونه قرار است به عبور مؤثر از ساختار قدرت ترجمه شوند. در واقع، او هم‌زمان دو گزاره را حفظ می‌کند: از یک‌سو بن‌بست ساختاری را بسیار دقیق توصیف می‌کند، و از سوی دیگر، همچنان امید اصلی را به تداوم همان جامعه مدنی نحیف می‌بندد، بی‌آن‌که نسبت این امید را با مسئله سرنگونی یا گذار روشن کند. در سطح اخلاقی، این دو گزاره قابل جمع‌اند. در سطح استراتژیک، نه لزوماً.

نقطه مهم دیگر در سخنان فروهر، خودانتقادی نسبت به جامعه مدنی است. او می‌گوید وقتی از مسئولیت حرف می‌زنیم، خوب است به خودمان هم نگاه کنیم. به تعبیر او، شاید جامعه مدنی آن‌طور که باید برای صلح، برای طرد جنگ‌طلبی، و برای توجه به خطراتی که در راه بوده، گفتمان‌سازی نکرده است. این فراز، در سطحی، فرازی شریف و مسئولانه است. هیچ جامعه‌ای از نقد خود بی‌نیاز نیست. اما همین‌جا است که خطری جدی پدید می‌آید: خطر تقارن کاذب.

جمهوری اسلامی ایران را به این نقطه نرساند چون جامعه مدنی به‌اندازه کافی صلح‌طلب نبود. ایران را به این نقطه رساند چون با ساختاری طرف بود و هست که بقایش نه در ساختن ملت، بلکه در گروگان گرفتن آن تعریف شده است. جامعه مدنی زندان‌ها را نگرداند، مخالفان را نکشت، نیروهای نیابتی به منطقه نفرستاد، کشور را در وضعیت مزمن بحران و جنگ نگه نداشت، و از روایت آخرالزمانی برای توجیه مرگ و نابودی استفاده نکرد. خود فروهر هم به‌روشنی می‌گوید مسئولیت اول در کشاندن ایران به این جنگ با همین حکومت و همین استبداد ظالمانه است. همین جمله او دقیق است. اما مشکل آن‌جاست که خودانتقادی نسبت به جامعه، اگر بیش از حد بسط پیدا کند، فاصله میان فاعل اصلی و قربانیان را کم‌رنگ می‌کند. این همان جایی است که نقد من تیزتر می‌شود: فروهر در توزیع مسئولیت، از نظر اخلاقی متوازن می‌ماند، اما این توازن، اگر به دقت محدود نشود، می‌تواند نامتقارن بودن فاجعه را بپوشاند. 

فروهر همچنین با قوت از این حرف می‌زند که جامعه ایران امروز «از دو سو در منگنه» قرار گرفته است: از یک‌سو زیر بمباران خارجی و تخریب زیرساخت‌ها، و از سوی دیگر زیر فشار روایتی که حکومت می‌خواهد تحمیل کند و سرکوبی که می‌کوشد هر ردّی از فاجعه را نامرئی سازد. این توصیف از موقعیت جامعه، تکان‌دهنده و دقیق است. اما این توصیف، باز هم ما را به همان پرسش بازمی‌گرداند: جامعه‌ای که از دو سو در منگنه است، و حکومتی که حتی در دل جنگ نیز به‌جای حفاظت از مردم، بر نمایش اقتدار و محو روایت مردم تکیه می‌کند، چگونه قرار است صرفاً با تاب‌آوری و حفظ همبستگی، از این ساختار عبور کند؟ اگر پاسخ این پرسش روشن نشود، خطر آن است که ما رنج مردم را خوب توصیف کنیم، اخلاق را خوب حفظ کنیم، اما همچنان در برابر مسئله قدرت، در ابهام بمانیم.

در این‌جا باید از منظری واقع‌گرایانه و ملی سخن گفت. جمهوری اسلامی فقط یک دولت ناکارآمد یا حتی فقط یک دیکتاتوری خشن نیست. این نظام، در سطحی عمیق‌تر، ضد دولت-ملت است. خود فروهر عملاً همین را می‌گوید وقتی تأکید می‌کند که این حکومت به‌جای تعهد به سود و صلاح ملی، منافع کشور را قربانی برداشت‌های ایدئولوژیک کرده و با جنگ‌افروزی منطقه‌ای ایران را به این پرتگاه رسانده است. این یعنی ما با نظمی روبه‌رو هستیم که نه تنها به جامعه پاسخ نمی‌دهد، بلکه از فرسودن جامعه تغذیه می‌کند؛ نه تنها بحران را حل نمی‌کند، بلکه بحران را قاعده بقای خود ساخته است؛ نه تنها ملت را نمایندگی نمی‌کند، بلکه آن را گروگان می‌گیرد. اگر این تشخیص را جدی بگیریم، آن‌گاه دیگر نمی‌توانیم صرفاً از حفظ اخلاق در میانه فاجعه سخن بگوییم. مسئله، عبور از ساختاری است که خودِ فاجعه را به شیوه حکومت بدل کرده است.

از این‌جا، یک مسئله دیگر نیز سر برمی‌آورد که در گفت‌وگو به‌صورت صریح پاسخ داده نمی‌شود: مسئله آلترناتیو و دولت گذار. فروهر با حق هشدار می‌دهد که توهم بمبارانِ رهایی‌بخش، ساده‌انگارانه و خطرناک است. حیدری نیز این خیال را به تمسخر می‌گیرد. این نقد کاملاً بجاست. اما رد کردن توهم بمباران، به‌خودی خود، پاسخ کافی نیست. چون اگر از یک‌سو پذیرفته‌ایم که جمهوری اسلامی هیچ زبان مدنی‌ای را به رسمیت نمی‌شناسد، و از سوی دیگر رد می‌کنیم که حمله خارجی راه‌حل است، آن‌گاه باید روشن کنیم چه راهی باقی می‌ماند که نه توجیه‌گر جنگ باشد و نه گرفتار تعلیق دائمی در افق اخلاقی. این همان نقطه‌ای است که در موضع فروهر کمبود می‌بینم. او درست هشدار می‌دهد که مداخله خارجی می‌تواند ویرانگر باشد، اما کمتر روشن می‌کند در برابر ساختاری که خود همه مسیرهای درونی را مسدود کرده، افق گذار دقیقاً چیست.

از نگاه شهروندی، این پرسش کاملاً واقعی است. شهروند با واژه‌های انتزاعی زندگی نمی‌کند؛ با برق قطع‌شده، با مدرسه ویران‌شده، با بدن زخمی، با تبعید، با ترس، با زندان، و با آینده‌ای که هر بار از نو تعلیق می‌شود زندگی می‌کند. برای همین، وقتی از اخلاق حرف می‌زنیم، باید بدانیم که اخلاق فقط محکوم کردن جنایت نیست؛ اخلاق همچنین یعنی نپذیرفتن وضعیتی که در آن مردم تا ابد میان دو ناممکن معلق بمانند: نه امکان تغییر درونی داشته باشند، نه امکان گذار بیرونی، و نه حتی طرحی روشن برای فردای عبور. این همان جایی است که اخلاق، اگر به زبان استراتژی و ساخت سیاسی ترجمه نشود، ناتمام می‌ماند.

منظورم دفاع از جنگ یا دعوت به خشونت نیست. دقیقاً برعکس. من هم مانند فروهر با هر خون بی‌گناهی چیزی در درونم فرو می‌ریزد. من هم نمی‌پذیرم که کودک میناب، زندانی سیاسی، زن معترض، یا هر غیرنظامی دیگری به نام آینده قربانی شود. من هم فکر می‌کنم وظیفه اخلاقی ما این است که از هر کشته سخن بگوییم و در برابر استانداردهای دوگانه بایستیم. من هم قبول دارم که این جنگ را مردم ایران نخواستند. خود گفت‌وگو نیز بارها بر این نکته تأکید می‌کند که جمهوری اسلامی ایران را، بدون خواست مردم و بدون همراهی مردم، به این مهلکه کشانده است. این نکته مهم است. چون روشن می‌کند که علت اصلی این فاجعه، فقط جنگ امروز نیست، بلکه نظمی است که ۴۷ سال است کشور را در آستانه همین پرتگاه نگه داشته است.

اینجاست که عنوان این مقاله معنای اصلی خود را پیدا می‌کند: اخلاق کافی نیست، وقتی فاجعه ۴۷ ساله است. اخلاق ضروری است، اما کافی نیست. شرافت انسانی شرط لازم است، اما پاسخ کامل نیست. فروهر این شرط لازم را با قدرت و صداقت حفظ می‌کند. اما برای شهروندی که هم می‌خواهد اخلاقی بماند و هم واقعیت را تحریف نکند، مسئله از این فراتر می‌رود. فاجعه ما فقط لحظه جنگ نیست. فاجعه ما فقط میناب نیست، فقط بمباران نیست، فقط تخریب بیمارستان و مدرسه نیست. فاجعه ما ۴۷ سال استمرار نظمی است که ایران را از درون فرسوده، جامعه را گروگان گرفته، منافع ملی را به ایدئولوژی باخته، و هر بار که جامعه کوشیده راهی برای تنفس پیدا کند، با سرکوب، بحران و تهدید آن را به عقب رانده است. اگر این امتداد تاریخی را در مرکز تحلیل نگذاریم، هم اخلاق ما ناقص می‌ماند و هم سیاست ما.

به همین دلیل، نقد من به پرستو فروهر در نهایت این است: او در سطح اخلاق، در جای درست ایستاده است. او درست می‌گوید که جان انسان را نمی‌توان خرج پروژه‌های ذهنی کرد. درست می‌گوید که استاندارد دوگانه، وجدان را می‌کشد. درست می‌گوید که جمهوری اسلامی مسئول اصلی کشاندن ایران به این پرتگاه است. درست می‌گوید که توهم نجات از مسیر بمباران، خام و خطرناک است. اما تحلیل او در برابر ماهیت جمهوری اسلامی هنوز کامل نیست. او بن‌بست را خوب توصیف می‌کند، اما به صراحت کافی نمی‌گوید این بن‌بست، چه نوع پاسخ سیاسی و استراتژیکی می‌طلبد. او از جامعه مدنی نحیف دفاع می‌کند، اما روشن نمی‌کند این نحافت چگونه به قدرت سیاسی بدل می‌شود. او از نقد خود می‌گوید، اما گاه تا مرز تقارن کاذب میان جامعه و حکومت پیش می‌رود. او اخلاق را نجات می‌دهد، اما هنوز سیاست را از تعلیق بیرون نمی‌آورد.

و من، از موضع یک شهروند، از موضع کسی که گاهی به خودِ زنده بودنش هم نقد دارد، از موضع کسی که با هر خون بی‌گناهی تهی می‌شود، می‌گویم: ما حق نداریم اخلاق را رها کنیم، اما حق هم نداریم در اخلاق متوقف بمانیم. ما جنگ را نخواستیم. مردم ایران آن را نخواستند. این رژیم خواست؛ با سرکوب، با جنگ‌افروزی، با نفی منافع ملی، با بستن همه راه‌های اصلاح و اعتراض. اگر امروز جهان تا حدی خطر اسلام افراطی و سیاست آخرالزمانی را می‌فهمد، این نه از بخت‌یاری ما، بلکه از بهای هولناکی است که مردم ایران و منطقه پرداخته‌اند. پس باید هم از هر قربانی سخن گفت، هم نام فاعل اصلی این فاجعه ممتد را بی‌تعارف بر زبان آورد، و هم بالاخره به‌صورت جدی و بی‌تعارف به مسئله گذار، آلترناتیو، و قدرت سیاسی اندیشید. بدون این سه، نه اخلاق کامل است، نه نقد کافی، نه امید واقعی.

 

 

No Comments

Leave A Comment

FOLLOW US
Dark
Light