- پیش از هر سخنی، یاد تمام جانهای که برای آزادی این خاک از خود گذشتند را گرامی میدارم؛
یاد آنها که تا زندهام در رگهای زندگیام جاری است.
پایانِ تلخ یا تلخیِ بیپایان؟
خطاب به «چپِ ضدامپریالیستِ رفلکسی» که معیارِ اخلاقیاش را از تقویمِ واشنگتن میگیرد
یک: زخمِ باز در شهرِ آرام
تورنتو، اسفندِ ۱۴۰۴.
و من اینجا فلج نشستهام. (مثل شما)
دو سال از مهاجرت گذشته. دو سال که یاد میگیرم در این شهرِ «درستفکر» زندگی کنم، در شهری که مهمترین دغدغهاش قیمتِ مسکن است. دو سال که تلاش میکنم تفاوتِ میانِ «رفتن برای فرار» و «رفتن برای ماندن» را توضیح بدهم برای خودم بیشتر از هر کسِ دیگر. اما دیِ ماهِ ۱۴۰۴ که رسید، همهی آن تلاشها روی هم ریخت.
هفتمِ دیِ ماهِ ۱۴۰۴ ۲۸ دسامبرِ ۲۰۲۵ اعتراضها دوباره شروع شدند. این بار از بازارِ تهران، از صفهایِ نانوایی، از خانههایی که زمستان را بدونِ گرمایِ کافی رد میکنند. ریال سقوطِ آزاد کرده بود. تورمِ بالایِ پنجاه درصد، دستمزدی که جایِ خریدِ چند کیلو گوشت را هم نداشت، برقی که قطع میشد، گازی که نبود. اما مردم فقط برای نان به خیابان نرفتند آنها برای کرامتِ انسانی آمدند.
و رژیم با آنچه بلدِ آن است پاسخ داد: تیر.
این بار ماجرا از همان ساعتهایِ اول با خیزشهایِ قبلی فرق داشت. در آبانِ نود و هشت، جمعیتِ خیابان را به «اوباش» تقلیل دادند. در شهریورِ نود و یک، به «عروسکِ دستِ خارجی». اما این بار با اقتصادی که جلوی چشمِ همه فروریخته بود، با جنگِ دوازدهروزهی خرداد که غرورِ نظامیِ رژیم را جلوی همه شکسته بود، با متحدانِ منطقهای که یکبهیک از پا درآمده بودند حتی دستگاهِ تبلیغاتیِ رژیم هم نمیتوانست داستانِ قابلِ باوری بسازد.
این مقاله را از همین فلجیِ درونِ خانه مینویسم. از نقطهای که دردش در قالب «پدیدهای سیاسی و قابل تحلیل» جا نمیگیرد؛ دردِ عضوی است که از تن جدا شده. من ایران را در خودم حمل میکنم، نه روی نقشه.
اما حملِ این درد دیگر کافی نیست. باید از آن حرف زد. باید نامها خواند. و باید با تمامِ خشم و دقتِ ممکن خطاب به کسانی حرف زد که ادعا دارند صدایشان بلند است، اما گوشِ شنوا ندارند.
این نقدِ من به «چپ» نیست. به چپی است که معیارِ اخلاقیاش را از تقویمِ واشنگتن میگیرد: هر آنچه آمریکا مخالفش باشد، «مقاومت» است؛ هر کشتاری که واشنگتن نادیده بگیرد، «پیچیده» است. این دیگر ضدامپریالیسم نیست این آینهی امپریالیسم است.
دو: کارتل؛ انگلِ با لباسِ دولت
پیش از هر چیز باید یک خطایِ مفهومی را برطرف کرد خطایی که نهتنها در گفتمانِ «چپِ ضدامپریالیستِ رفلکسی»، بلکه گاهی در میانِ اپوزیسیونِ ایرانی هم نفوذ دارد.
میدانم که از نظرِ تعریفِ وبری انحصارِ خشونتِ مشروع جمهوریِ اسلامی هنوز رسماً «دولت» است. این تعریف توصیفی است، نه تحلیلی. اما آنچه من میگویم این است: رژیمی که بقایش به تداومِ کشتار وابسته شده و دیگر هیچ کارکردی جز بقای خودش ندارد این نه دولت، بلکه کارتلی است که لباسِ دولت پوشیده. دولتها، حتی بدترینشان، برای ادارهی جامعه شکل میگیرند؛ حتی دیکتاتوریهای موسولینی و فرانکو هم ساختاری داشتند که ادعای کارکرد میکرد. آنچه در ایران حاکم است، ساختاری انگلی است که میزبانش را برای تداوم میبلعد.
کانان ماکیا روشنفکر و معمارِ عراقی که زندگیاش را وقفِ کالبدشکافیِ دولتهای ترور کرد در جمهوریِ هراس نشان داد چطور در چنین سیستمهایی، «کارِ پلیسی و امنیتی منطقاً جانشینِ سیاست میشود.» ترس در این رژیمها ابزار نیست بنزینِ موتورِ بقاست. رژیمی که یاد بگیرد بر پایهی وحشت زندگی کند، دیگر قادر نیست بدونِ آن نفس بکشد. توقف برایش معادلِ خودکشی است. این کارتلِ نظامی-مذهبی تا زمانی زنده است که میکُشد. و اگر دست از کشتن بردارد، خودش فرو میپاشد. پس کشتن، کارِ جانبیاش نیست خودِ «کارِ» اوست.
ارواند آبراهامیان در اعترافاتِ شکنجهشدهاین ارگانیسم را از درون روشن میکند. او نشان میدهد که سیستمِ اعترافگیریِ تلویزیونیِ دههی شصت، در جوهر خود با دادگاههای نمایشیِ استالین یکی است: محکوم باید نهفقط جسمش را تسلیم کند، بلکه هویتش را در برابرِ دوربین اعدام کند. آبراهامیان از زندانیانی مینویسد که شاهدِ تلویزیونیِ اعترافِ همبندیشان بودند و آن را «به دردناکیِ دیدنِ یک مرگِ واقعی» توصیف کردهاند. اعدامِ روح است. و این رژیم از همین اعدامهای روحانی از همان بدوِ تولدش، از همان دههی شصت مشروعیتش، امنیتش، و بقایش را استخراج میکند.
این خشونتِ امروز یک «انحراف» نیست. یک استثنا نیست. ذاتِ این کارتل است. وقتی در دههی شصت سیزدهسالهها اعدام میشدند، وقتی یک نوجوانِ سردرگم در برابرِ دوربین با صدایِ لرزان از «انحرافاش» میگفت، وقتی زنانی که مادرشان اعدام شده بود برای «بازگشت به اسلام» التماس میکردند همان دستگاه بود که در دیِ ۱۴۰۴ در خیابانهایِ تهران هم کار کرد. اعداد تغییر کردهاند. کیفیتِ جنایت نه.
چارلز کورزمن در انقلابِ ناباورانه در ایران یک لایهی عمیقتر را میگشاید. او نشان میدهد که این انگل از بدوِ تولد، ماهیتِ واقعیاش را در لفافهای از ابهامِ عمدی پنهان کرد. روحانیتِ حاکم در بهمنِ ۵۷ با زبانی چندوجهی سخن میگفت آزادی، استقلال، هویتِ ملی و همین ابهام بود که نیروهایِ لیبرال، چپ، و تودههای مردم را به حمایت واداشت. «انقلابی بود که هیچکس دقیقاً نمیدانست چه میخواهد.» اما روحانیون میدانستند. همینکه پایِ آنها به قدرت رسید، ماهیتِ انحصارطلبشان آشکار شد با کشتارِ همان انقلابیونی که دوشادوششان راه رفته بودند. این الگویِ «ابهامِ عمدی در بدوِ قدرت، سپس انحصارِ کامل» همان چیزی است که هر پروژهی «دموکراتیکِ» بعد از این رژیم هم باید با آن روبرو شود.
سه: دروغِ بزرگ و تمایزِ ضروری
اینجاست که باید یک تمایزِ مهم بکشم تمایزی که غیابِ آن، کلِ بحث را گمراه میکند.
«چپ» یک کلیتِ یکپارچه نیست. سه جریانِ متمایز وجود دارد که اغلب با هم خلط میشوند:
چپِ ضدامپریالیستِ رفلکسی جریانِ چامسکی، کوربین، و بخشِ بزرگی از چپِ اروپایی که معیارِ اخلاقیاش نه رنجِ انسان، بلکه موضعِ واشنگتن است. اگر آمریکا مخالفِ رژیمی است، آن رژیم «مقاومت» میشود. اگر آمریکا ساکت است، آن کشتار «پیچیده» میشود. این جریانِ نقدِ این مقاله است.
چپِ ضدجنگِ بیموضع سندرز، بسیاری از سوسیالدموکراتهایِ اروپایی که هم با مداخلهی نظامی مخالفاند، هم دربارهی ایران حرفِ روشنی ندارند. اینجا ضعیفتریم اما اشتباهشان جنسِ دیگری دارد.
چپِ دموکراتیکِ حقوقبشری والزر، کانان ماکیا، مانیفستِ یوستون که همزمان ضدامپریالیستاند و بر حقوقِ بشرِ جهانیشمول پای میفشارند. اینها متحدانِ ما هستند.
مانیفستِ یوستون که در سالِ ۲۰۰۶ توسطِ گروهی از روشنفکرانِ چپ نوشته شد این تمایز را با صراحت فرموله کرد: «ما از دادنِ بهانه برای رژیمهای ارتجاعی و جنبشهایی که دموکراسی دشمنِ آنهاست، خودداری میکنیم.» و مستقیمتر: «ما معیارهای دوگانهای را که بخشِ زیادی از افکارِ خودخواندهی ترقیخواه اکنون با آنها کار میکند رد میکنیم.»
این دقیقاً همان چیزی است که میبینیم: آن چپِ ضدامپریالیستِ رفلکسی که برای هر شهادتی در غزه به خیابان میریزد و این نگرانی درست است و ارزشِ حمایت دارد وقتِ کشتارِ دیِ ۱۴۰۴ را «پیچیده» میبیند. «باید دو طرف را دید.» «نباید بهانه به دستِ امپریالیسم داد.» و با این منطق، یورشِ سپاه به معترضین را در دستهبندیِ «قابلِ درک» قرار میدهد.
اما «ضدامپریالیسم» در اصلِ خود موضعِ اخلاقیِ دیگری بود: دفاع از مردمِ تحتِ سلطه در برابرِ قدرتهایِ استعماری نه دفاع از هر رژیمی که واشنگتن دشمنش میداند. وقتی این دو با هم خلط میشوند، «ضدامپریالیسم» دیگر انتقادِ قدرت نیست بازتولیدِ آن است، فقط از زاویهای دیگر.
چهار: دو جنگ، یک مردم در میانه
اما بگذارید از ابهام بیرون بیاییم و از «جنگ» حرف بزنیم از آنچه اکنون، در اسفندِ ۱۴۰۴، در جریان است. ایرانِ امروز همزمان در دو جنگِ متمایز اما بههمتنیده درگیر است. جنگِ اول، جنگِ رژیم با مردمِ خودش است. جنگِ دوم، جنگِ رژیم با اسرائیل و غرب است. و مردمِ ایران بدونِ اینکه کسی از آنها خواسته باشد در وسطِ هر دو قرار دارند.
جنگِ اول: رژیم علیه مردم
از هفتمِ دیِ ۱۴۰۴ که اعتراضها شروع شدند، سرکوب سازمانیافتهتر از همیشه بود. رهبر شخصاً دستورِ «قاطعیت» صادر کرد. سپاه و بسیج با مهماتِ جنگی وارد شدند شلیک به سینه، شلیک به سر، یورش به بیمارستانها برای دستگیریِ مجروحان. عفوِ بینالملل در همانِ هفتهی اول از کشته و مجروحِ قطعی خبر داد. ایراناینترنشنال در گزارشِ اواخرِ بهمن از هزاران قربانیِ مستندشدهای نوشت که از آمارِ رسمی غایباند.
اما این بار چیزی عوض شده بود. برخلافِ آبانِ ۹۸ یا شهریورِ ۱۴۰۱، رژیم دیگر در موضعِ قدرتِ مطلق نبود. جنگِ دوازدهروزهی خردادِ ۱۴۰۴ زیرساختِ نظامی و روانیِ رژیم را آسیب زده بود. سپاهِ قدسی که ادعایِ «محورِ مقاومت» داشت، حالا با سیستمهایِ موشکیِ آسیبدیده و شبکهی نیابتیِ فروپاشیده دستبهگریبان بود. کشتارِ داخلی برای بقا اجتنابناپذیرتر از همیشه شده بود چون جبههی خارجی دیگر موازنه را نگه نمیداشت.
این الگویِ تاریخی را کورزمن ثبت کرده: رژیمهایی که در بیرون تضعیف میشوند، در داخل خشنتر میشوند. دیواری که از بیرون شکست بخورد، از داخل آجرِ بیشتری میخواهد. و آجرهایِ این رژیم، خونِ مردمِ خودش است.
و با این همه دو ماهِ بعد از اوجِ سرکوب، در بهمنِ ۱۴۰۴ دانشجویان در دانشگاههای مختلف دوباره جمع شدند. این را به یاد داشته باشید. به آن برمیگردم.
جنگِ دوم: دوازده روزی که معادله عوض شد
خردادِ ۱۴۰۴ ژوئنِ ۲۰۲۵ اسرائیل عملیاتِ نظامیِ گستردهای را علیهِ ایران آغاز کرد که بعدها «جنگِ دوازدهروزه» نام گرفت. هدفها انتخابی و دقیق بودند: تأسیساتِ هستهای در نطنز و اصفهان، پایگاههایِ هواییِ سپاه در همدان و تبریز، مراکزِ فرماندهیِ موشکی. ایران در پاسخ صدها موشکِ بالستیک و هزاران پهپاد به سمتِ اسرائیل شلیک کرد اما سیستمهایِ دفاعی، با همکاریِ آمریکا و اردن، بخشِ عمدهای را رهگیری کرد.
نتیجهی این دوازده روز از نظرِ استراتژیک زلزلهای بود: برنامهی هستهایِ ایران سالها به عقب برگشت، منظومهی پدافندیِ سپاه آسیبِ جدی دید، و از همه مهمتر، اسطورهی «دسترسناپذیریِ» جمهوریِ اسلامی در برابرِ حملهی مستقیم شکسته شد.
اما برای مردمِ ایران، این جنگ یک وجهِ تلخترِ دیگری هم داشت: آنها نه در این جنگ نقش داشتند، نه از نتیجهاش سود بردند. رژیمی که سالها پولِ نفت را صرفِ موشک و نیروهایِ نیابتی کرده بود، اکنون خسارتِ آن موشکها را با فروپاشیِ بیشترِ اقتصاد پرداخت میکرد. و بارِ آن فروپاشی، بر دوشِ مردمی افتاد که در دیِ ۱۴۰۴ برای نان به خیابان آمدند.
این «دو جنگه» بودنِ وضعیتِ ایران، یک پارادوکسِ تاریخیِ نادر است: مردمی که هم از رژیمِ خودشان میترسند، هم از جنگی که رژیم با دیگران راه انداخته و در هر دو حالت، خودشان اولین قربانی هستند.
پنج: هیچنز، عراق، و چرا این بار فرق دارد
میدانم که هیچنز همین منطق را برای عراق به کار برد و نتیجه فاجعه بود. این را نمیتوان نادیده گرفت. مداخله در عراق نهفقط کشوری را ویران کرد، بلکه فضایِ دموکراسیخواهیِ مشروع را در سراسرِ خاورمیانه برای یک نسل مسموم کرد. هر کسی که امروز از «مداخله» حرف میزند، باید با این سایهی تاریخی روبهرو شود.
اما شکستِ یک کاربرد، اصلِ استدلال را باطل نمیکند. تفاوتِ بنیادی اینجاست: عراق از بیرون، به زور، «آزاد» شد بدون جنبشِ اجتماعیِ داخلیِ فعال، بدون اجماعِ مردمی، بدون بدیلِ سیاسیِ آماده. ایرانِ امروز چیزِ دیگری است. مردمِ ایران دو ماهِ بعد از کشتار دوباره به خیابان آمدند. جامعهای که «بازسازیِ روانیِ جمعی» در آن اتفاق افتاده، با جامعهای که منتظرِ ناجیِ خارجی است تفاوتِ ماهوی دارد.
هیچنز در عراق اشبتاهی کرد نه در استدلال، بلکه در خواندنِ جامعه. من دارم جامعه را میخوانم. و آنچه میبینم این است: این جنبش از درون میجوشد، نه از بیرون تزریق شده.
کریستوفر هیچنز که در یک جنگِ کوتاهِ طولانی دربارهی عراق نوشته بود این پارادوکس را با تیزی فرموله کرده بود: «آنچه فاجعهبار است، تصمیمِ دخالت نیست. فاجعهبار این است که سالها اجازه دادیم وضعیتی پیش برود که در آن، هر انتخابی دردناک است.» این جمله دربارهی ایرانِ اسفندِ ۱۴۰۴ صادق است. ما به نقطهای رسیدهایم که «دخالت نکردن» دیگر بیطرفی نیست انتخابی فعال است به نفعِ ادامهی کشتار.
شش: سه متفکر، یک پرسشِ تاریخی
فانون: بازسازیِ روانیِ جمعی نه مجوزِ خشونت
فرانتز فانون در دوزخیانِ روی زمین دو خوانشِ متفاوت ممکن است. یکی خوانشِ «خشونتِ انقلابی» که سارتر در مقدمهاش آن را پررنگ کرد و هنوز هم بدنامترین بخشِ میراثِ فانون است. دیگری خوانشِ «بازسازیِ روانیِ جمعی» که من آگاهانه این را انتخاب میکنم، چون معتقدم آنچه در ایرانِ امروز میبینیم بیش از هر چیز از جنسِ این دومی است، نه یک پروژهی خشونتِ انقلابی از بالا.
فانون میگفت که نظامِ سرکوبگر نهفقط جسم، که «ذهنِ» انسان را مستعمره میکند. انسانِ زیرِ سیطره یاد میگیرد که ارزشِ خودش را با چشمِ سرکوبگرش ببیند که خودش را «هیچ» بداند. این «هیچی» داوطلبانه نیست؛ سیستم آن را از طریقِ تحقیر، فقر، ترس و خشونتِ روزمره میسازد.
اما فانون در لحظهای که انسانِ بهزنجیرکشیده دست به مقاومت میزند، چیزِ عجیبی میبیند: بازگشتِ به خویشتن. نه به این معنا که خشونت «خوب» است بلکه به این معنا که اولین «نه» گفتن به قدرتی که هستیات را انکار کرده، از لحاظِ روانشناختی عملِ بازپسگیریِ آن «هستی»ای است که دزدیده شده. «آزادی هدیه دادنی نیست» این جوهرِ استدلالِ فانون است.
این استدلال در برابرِ ایرانِ امروز تقریباً یک اثرِ مستقیم دارد. دانشجویانِ ایرانی که در بهمنِ ۱۴۰۴ دو ماهِ بعد از کشتارِ دی دوباره جمع شدند، آنها یک پروژهی خشونتِ انقلابی نداشتند. آنها یک بازسازیِ روانی داشتند. رژیم برای همین از آنها میترسد: نه از مشتِ خالیشان، بلکه از اینکه دیگر اجازه نمیدهند رژیم تعریف کند که کِی ارزشِ زیستن داری. این «هیچیِ» که رژیم چهلوچند سال ساخت، شکسته است و هیچ مهماتِ جنگیای آن را دوباره نمیسازد.
اما فانون یک سوالِ بیپاسخ هم باقی میگذارد: چه ضمانتی هست که این بازسازیِ روانی، بعد از فروپاشیِ رژیم، صرفاً یک اقتدارگراییِ دیگر نسازد؟ او پاسخِ روشنی نمیدهد. و همین سوال است که والزر را به میدان میکشد.
والزر: «اضطرارِ عالی» وقتی اخلاقِ عادی تعلیق میشود
مایکل والزر در جنگهایِ عادلانه و ناعادلانه مفهومی را تعریف میکند که برای درکِ وضعیتِ ایران اهمیتِ بنیادین دارد: «اضطرارِ عالی» (Supreme Emergency).
والزر میپرسد: آیا شرایطی هست که در آن قواعدِ عادیِ اخلاقِ جنگ حمایت از غیرنظامیان، تناسب در اقدام، ممنوعیتِ کشتارِ جمعی تعلیق شوند؟ پاسخِ والزر دقیق است: بله، اما فقط تحتِ دو شرطِ همزمان: اول، خطر باید از نوعِ «فجیعِ استثنایی» باشد نه صرفاً یک دیکتاتوریِ بد، بلکه تهدیدی که در صورتِ پیروزی، ابعادِ آن «بهواقع فراتر از محاسبه» است. دوم، این خطر باید «نزدیک» باشد، نه صرفاً نظری.
والزر برای توضیح به نازیسم رجوع میکند و مینویسد که رژیمی چون نازیسم را باید «یک تهدیدِ بنیادین برای همهچیزِ شایسته در زندگیِ ما» دید «ایدئولوژی و عملکردی از سلطه چنان قاتلانه، چنان تحقیرآمیز حتی برای بازماندگان، که پیامدِ پیروزیِ نهاییاش بهمعنای واقعی فراتر از محاسبه بود.» این نقطهای است که والزر میگوید: «در اینجا ما تحتِ حکمِ ضرورت هستیم، و ضرورت قانون نمیشناسد.»
حال: جمهوریِ اسلامیِ اسفندِ ۱۴۰۴ با کشتارِ معترضین به دستِ سپاه در دیِ همین سال، با برنامهی هستهای که حتی جنگِ دوازدهروزه آن را کاملاً متوقف نکرده، با شبکهی نیابتیِ بازسازیشونده در یمن و عراق آیا معیارِ «اضطرارِ عالیِ» والزر را برآورده میکند؟
والزر سوال را صریح میپرسد: «آیا اضطرارِ عالی میتواند با یک تهدیدِ خاص تهدیدِ بردگی یا نابودیِ یک ملتِ واحد شکل بگیرد؟ آیا سربازان و دولتمردان میتوانند حقوقِ انسانهای بیگناه را برای نجاتِ اجتماعِ سیاسیِ خودشان نادیده بگیرند؟» پاسخِ او با تردید و نگرانی مثبت است. چون در مواجهه با یک «هولِ نهایی»، وقتی گزینهها تمام شدهاند، آدمها آنچه را که باید انجام میدهند تا مردمِ خود را نجات دهند.
اما والزر یک خطِ قرمزِ مهم هم دارد: «اضطرارِ عالی هیچگاه یک موضعِ پایدار نیست. قلمرویِ ضرورت تابعِ تغییرِ تاریخی است. ما مکلفیم از فرصتهایِ فرار استفاده کنیم، حتی ریسکهایی به خاطرِ چنین فرصتهایی بپذیریم.» به عبارتِ دیگر: مداخله، حتی اگر اخلاقاً قابلِ دفاع باشد، نمیتواند پایانِ داستان باشد. باید برنامهای برای «بعد» وجود داشته باشد و این دقیقاً جایی است که آرنت وارد میشود.
آرنت: تمایزِ رهایی از آزادی و تلهای که در کمین است
هانا آرنت در دربارهِ انقلاب ظریفترین هشدار را میدهد. او تمایزی میسازد که در تمامِ تاریخِ انقلابها تکرار شده، اما کمتر فهمیده شده: تمایزِ میانِ رهایی (Liberation) و آزادی (Freedom).
رهایی یعنی آزاد شدن از ظلم. آزادی یعنی توانِ ساختنِ یک فضایِ عمومیِ مشترک فضایی که در آن انسانها بتوانند در کنارِ هم، نه فقط در برابرِ هم، زندگی کنند. آرنت میگفت رهایی اغلب با خشونت همراه است و این بخشی گریزناپذیر از تاریخ است. اما چالشِ اصلی، ساختنِ «فضایِ آزادی» بعد از آن خشونت است.
تلهای که آرنت میبیند این است: انقلابها اغلب در لحظهی رهایی متوقف میشوند. آنها از «از-ظلم-آزاد-شدن» میدانند، اما از «برای-چه-آزاد-شدن» کمتر میدانند. و این خلاء است که قدرتهای جدیدِ اقتدارگرا از آن وارد میشوند. انقلابِ ۵۷ خودِ ایران نمونهی بارزِ این تله بود: تودهها از شاه آزاد شدند، اما فضایِ سیاسیِ مشترکی که آرنت دنبالش میگشت هرگز شکل نگرفت. روحانیت که از قبل میدانست «برایچه» میخواهد، آن خلاء را پُر کرد.
پس درسِ آرنت برای «بعد از رژیم» این است: مداخلهی نظامی هر قدر هم که اخلاقاً ضروری باشد اگر با یک پروژهی سیاسیِ روشن برای «ساختنِ فضایِ آزادی» همراه نباشد، صرفاً رهایی از یک ظلم را با استقبال از ظلمی دیگر تعویض میکند. این هشدار نه دلیلی برای «نه» گفتن به اقدام است، بلکه شرطِ مسئولانهی «بله» گفتن به آن.
و آرنت یک درسِ دیگری هم دارد که کمتر خوانده میشود: آزادی اگر در بحرانِ موجود ساخته نشود، بعد از بحران ساخته نمیشود. آزادی یعنی همین: که من اکنون، در این خانهی تورنتو، این را مینویسم. که دانشجویان در بهمنِ ۱۴۰۴ با وجودِ همهی خطر دوباره جمع میشوند. که ما در دیاسپورا یاد میگیریم که سکوتِ مودبانه دیگر کافی نیست.
هفت: آن چپِ ضدامپریالیستِ رفلکسی
یوستون مانیفست که مایکل والزر همان والزرِ «اضطرارِ عالی» از امضاکنندگانِ اولاش بود، این تناقض را با صراحت محکوم کرد: «ما مخالفتِ بیقیدوشرط با آنتیامریکانیسمی را اعلام میکنیم که اکنون بخشِ زیادی از تفکرِ چپ-لیبرال را آلوده کرده است.» و مهمتر: «اگر یک دولت به روشهایِ فجیع، زندگیِ مشترکِ مردمِ خود را نقض کند، ادعایِ حاکمیتش مصادره میشود و جامعهی بینالملل وظیفه دارد دخالت کند.» اما همین «چپِ ضدامپریالیستِ رفلکسی» در برابرِ ایران چه میگوید؟ معمولاً چند استدلالِ تکراری:
اول: «مداخلهی نظامی اوضاع را بدتر میکند.» این استدلال را قبلاً دربارهی بوسنی شنیدیم و آنهایی که آن را مطرح میکردند در حالی سکوت کردند که سربرنیتسا اتفاق افتاد. دربارهی کردستانِ عراق و منطقهی پرواز ممنوع شنیدیم و آنهایی که مخالف بودند نتوانستند توضیح بدهند که چرا کردها امروز حیِ حاضرند. شکستِ عراق در ۲۰۰۳ واقعی بود. اما «مداخله همیشه بدتر میکند» یک تعمیمِ ایدئولوژیک است، نه یک قاعدهی تاریخی.
دوم: «باید به مردمِ ایران اعتماد کرد که خودشان تغییر ایجاد کنند.» این جملهی زیبایی است. اما برای مردمِ ایران که از تیرِ ۶۷ تا دیِ ۱۴۰۴ پنج دهه با دستِ خالی در برابرِ سپاهِ مسلح ایستادهاند، «به شما اعتماد داریم پس تنها میگذاریمتان» شبیهِ یک توهینِ مودبانه است. اعتماد بدونِ حمایت، لطف نیست رهاکردن است.
سوم: «نفت… قدرت… ژئوپلیتیک…» بله. و برای همین دقیقاً، نیازی نیست ادعا شود که نیتِ هر دولتِ غربی خالصانه است. اما مردمِ ایران اینجا نمینشینند که دولتهای خارجی را از لکهی منافع پاک کنند. آنها میخواهند زنده بمانند. و گاهی درست مثلِ کردستانِ عراق، درست مثلِ بوسنی «کمکِ غیرخالص» از «خلوصِ بیاقدام» شرافتمندانهتر است.
هیچنز این منطق را با برندگیِ خاصِ خودش فرموله کرد: «اگر اروپا میخواست اقدام کند و آمریکا نمیخواست همانطور که در بوسنی و کوزوو بود به چه کسی در عمل تفویضِ اختیار میشد؟ پاسخ خودش را میدهد.» جهانِ واقعی با ابزارِ موجود کار میکند، نه با ابزارِ مطلوب.اما مهمترین چیزی که این «چپِ رفلکسی» نمیبیند یا نمیخواهد ببیند این است: سکوتِ آنها در برابرِ کشتارِ دیِ ۱۴۰۴ بیطرف نیست. سکوت در برابرِ قدرت، تأییدِ قدرت است. وقتی تو معیارِ اخلاقیِ کشتارِ غزه را داری و آن معیار درست است اما معیارِ اخلاقیِ کشتارِ تهران و زاهدان را نداری، تناقض دیگر از جنسِ «پیچیدگی» نیست. از جنسِ «انتخاب» است.
هشت: نامه به تورنتو
به این شهر برمیگردم. به برفِ این اسفندِ بعدازظهر.
من مهاجر نیستم که از «بیرون» به ایران نگاه میکنم. من کسی هستم که ایران در من زندگی میکند در هر پیامِ تلگرامی که بهدستم میرسد، در هر نامی که میخوانم، در هر صبحِ بیداری که اول از همه گوشی را چک میکنم و میترسم چه دیدهام.
این فلجی که در ابتدا گفتم این فلجی که شما هم میشناسید، همهی ما ایرانیانِ دیاسپورا از یک ترکیبِ عجیب میآید: ترسِ واقعی برای آنهایی که آنجا هستند، خشمِ واقعی از اینهایی که اینجا سکوت میکنند، و احساسِ گناهِ مبهمِ کسی که زنده است و در امنیت.
اما فانون چیزی به ما یاد میدهد که دربارهی این فلجی هم صادق است: فلج ماندن خودِ آن چیزی است که این رژیم میخواهد. ترس، بیتفاوتی، «چه کاری از دستِ من برمیآید» اینها محصولاتِ عمدیِ یک ماشینِ ترور هستند که نه فقط کسانی را که آنجا هستند، که کسانی را که اینجا هستند هم مستعمره میکند. من خوانشِ روانشناختیِ فانون را گرفتم نه مجوزِ خشونتِ انقلابی را چون معتقدم آنچه در ایران میبینیم پیش از هر چیز یک بازسازیِ روانیِ جمعی است. و این بازسازی را نه موشک میسازد، نه تحریم این را «نه» گفتنِ دوبارهی دانشجویانِ بهمنِ ۱۴۰۴ میسازد.
والزر به ما میگوید که «اضطرارِ عالی» را وقتی «هر دو معیار با هم» برآورده شوند میشود بهکار برد: «نه صرفاً نزدیکی، و نه صرفاً جدیت هر دو با هم.» این «هر دو با هم» امروز برقرار است. رژیمی که هنوز سودایِ هستهای دارد، که مردمِ خودش را با مهماتِ جنگی میزند، که تنها شرطِ بقایش کشتنِ مستمر است این «اضطرارِ عالی» نیست اگر این نیست؟
و آرنت آن زنِ بزرگ که خودش از نازیسم گریخت به ما میگوید: آزادی را از همین الان باید ساخت. نه بعد از «پیروزی». آزادی در این است که الان حرف بزنیم، الان بنویسیم، الان آن «چپِ رفلکسی» را به چالش بکشیم، الان از نامِ کسانی که کشته شدهاند نترسیم. همین نوشتن، همین انتشار، همین «نه» گفتن به سکوتِ مودبانه این هم بخشی از همان «فضایِ آزادی» است که آرنت دنبالش میگشت.
نه: پرسشِ نهایی
میدانم این مقاله پاسخِ آسانی ندارد.
میدانم که «مداخلهی نظامی» کلمههایی مثلِ «عراق» و «لیبی» را به ذهن میآورد و این ترسها بیپایه نیستند. میدانم که هیچنز در کاربردِ همین منطق اشتباه کرد، و این اشتباه را با آگاهی ثبت میکنم. میدانم که والزر خودش تأکید میکند که «اضطرارِ عالی هرگز یک موضعِ پایدار نیست» و باید برنامهای برای «بعد» داشت. میدانم که فانون بهتنهایی نمیتواند نقشهی راهِ «بعد از رژیم» را بدهد و همین سوالِ بیپاسخِ اوست که آرنت را ضروری میکند.
اما میدانم یک چیزِ دیگر هم: وقتی کسی آنجاست و زیرِ باران کشته میشود، فلسفهبافیِ «پیچیدگیِ موضوع» از این پنجرهی تورنتو با برفِ آرام، با همسایهای که سگش را قدم میبرد نهتنها ناکافی است. من را ببخشید که میگویم: وقیحانه است.
پرسشِ درست این نیست: «آیا مداخله جایز است؟»
پرسشِ درست این است: «چند نفرِ دیگر باید بمیرند تا معیارِ اخلاقیِ آن «چپِ ضدامپریالیستِ رفلکسی» شاملِ ایران هم بشود؟»
و اگر جوابِ آنها هنوز سکوت است پس آن پرچم برایشان نگه داریم تا روزی که از آن شرم کنند.
این مقاله از تورنتو نوشته شده در اسفندِ ۱۴۰۴، شهری که برف میبارد و ما فلجایم و یادِ آنها را حمل میکنیم.
Sources & References
- 1A Long Short War: The Postponed Liberation of Iraq
— Christopher HitchensPenguin Books, 2003 - 2Just and Unjust Wars: A Moral Argument with Historical Illustrations
— Michael WalzerBasic Books, 1977 — 5th ed. 2015 - 3The Wretched of the Earth
— Frantz FanonGrove Press, 1963 — Trans. Richard Philcox, 2004 - 4On Revolution
— Hannah ArendtViking Press, 1963 — Penguin Classics, 2006 - 5Republic of Fear: The Politics of Modern Iraq
— Kanan MakiyaUniversity of California Press, 1989 — Updated ed. 1998 - 6Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran
— Ervand AbrahamianUniversity of California Press, 1999 - 7The Unthinkable Revolution in Iran
— Charles KurzmanHarvard University Press, 2004 - 8The Euston Manifesto
— Norman Geras, Nick Cohen, Michael Walzer et al.Published 2006 —
eustonmanifesto.org


No Comments