(۳) سقوطِ مفهوم «خانه»؛ ایران به‌مثابه صحنهٔ جرم، نه واحد سیاسی

SCROLL
  • پیش از هر سخنی، یاد تمام جان‌های که برای آزادی این خاک از خود گذشتند را گرامی می‌دارم؛
    یاد آن‌ها که تا زنده‌ام در رگ‌های زندگی‌ام جاری است.

 


 


 

تقابلِ سخت؛ منطقِ صفر و یک

(چرا با الیگارشی انگلی نمی‌توان «سیاست» ورزید)

۱. مسئله: وقتی سیاست از «مدیریت اختلاف» به «انتخاب بقا» تبدیل می‌شود

در دو مقالهٔ قبلی، خانه‌ای را دیدیم که سقوط کرده و به صحنهٔ جرم تبدیل شده، و جامعه‌ای را که در اتاق گاز نرم، به سندروم بقا مبتلا شده است. این مقاله به سؤال بعدی می‌پردازد: در چنین وضعیتی، اصلاً «سیاست» به معنای معمولش ممکن است؟ یا رابطه با ساختار حاکم در ایران، از جنس دیگری است که فقط با منطق صفر و یک قابل فهم است؟

اینجا پای دو دستگاه فکری به میان می‌آید:

  • کارل اشمیت، که سیاست را به‌عنوان تشخیصِ «دوست» و «دشمن» تعریف می‌کند؛

  • جان میرشایمر، که در تراژدی قدرت‌های بزرگ، منطق بقا را به «توزیعِ مجدد قدرت سخت» گره می‌زند.

ترکیب این دو، به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا در مواجهه با یک کلونی انگلی، زبان مصالحه و اصلاح، دیر یا زود به بن‌بست می‌رسد؛ و چرا تقابل، از سطح تاکتیک، به سطح شرطِ بقا ارتقا پیدا می‌کند.

 


 

۲. سیاست به‌مثابه دوست/دشمن؛ اشمیت و تشخیص ماهیت خصم

برای اشمیت، سیاست، پیش از آن‌که مجموعه‌ای از نهادها و روندها باشد، یک سطح تشخیص است: جوهر سیاست، تشخیصِ «دوست» و «دشمن» است؛ نه به‌معنای نفرت شخصی، بلکه به‌معنای تشخیص نیرویی که امکانِ بودنِ تو را به چالش می‌کشد. دشمن سیاسی، کسی است که اگر دست بالا را داشته باشد، تو را نه صرفاً از قدرت، که از امکانِ ادامهٔ حیات جمعی‌ات محروم می‌کند.

در مورد رژیم اسلامی در ایران، اگر صادق باشیم، باید بپرسیم:

  • این ساختار، مردم را چه می‌بیند؟

  • شهروند، در چشم این حاکم، «طرف مقابلِ قابل گفت‌وگو» است، یا «موضوع مدیریت»، یا «تهدید بالقوه»؟

وقتی هر مطالبهٔ حداقلی –از حق انتخاب پوشش تا حق اعتراض– به‌عنوان «جنگ با اصل نظام» کدگذاری می‌شود، پیام روشن است: ساختار، جامعه را دوست نمی‌بیند؛ «دشمن» می‌بیند؛ دشمنی وجودی که اگر مجال پیدا کند، اصل موجودیت این الیگارشی انگلی را به‌خطر می‌اندازد.

در چنین منطق دشمنی است که:

  • هر اعتراض، نه سیگنال اصلاح، بلکه نشانهٔ «فتنه» تعبیر می‌شود؛

  • هر تلاش برای مشارکت، در لحظهٔ حساس، به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی تبدیل می‌شود؛

  • و هر امتیاز کوچک، با اولین موج خطر، جمع می‌شود.

وقتی در چشم حاکم، تو در سطح وجودی «دشمن»ی، هر زبان سیاست‌مدارانه‌ای که خود را بر مبنای «شریک انتقادی» تعریف کند، دیر یا زود، روی هوا می‌ماند.

 


 

۳. وقتی «دشمن» تو را به‌عنوان دشمن تعریف کرده است

یکی از توهم‌های رایجِ دوران اصلاح‌طلبی این بود که می‌شد رابطهٔ مردم و رژیم اسلامی در ایران را به‌صورت رابطه‌ای میان «دو طرف سیاسیِ رقیب» فهمید: دولتی که قابل‌فشار است و جامعه‌ای که می‌تواند او را به عقب‌نشینی وادارد. این تصور، بر این پیش‌فرض بنا شده بود که در بالادست، کسی هست که جامعه را، هرچند با سوءظن، اما همچنان جزئی از خود می‌فهمد.

اما واقعیت، به‌تدریج چیز دیگری را نشان داد:

  • هرگونه سازمان‌یابی مستقل، به تهدید امنیتی تبدیل شد؛

  • هر صدای متفاوتِ مؤثر، یا حذف شد، یا خریداری شد، یا به حاشیهٔ بی‌اثر رانده شد؛

  • و هر کانال رسمی تغییر، در لحظهٔ جدی، مسدود شد.

این یعنی حاکم، جامعه را نه «شریک»، که محیطی بالقوه خصمانه می‌بیند که باید دائماً کنترل، مهندسی و –اگر لازم شد– پاکسازی شود. در چنین نسبتی، پرسیدن این‌که «آیا ما باید رژیم را دشمن خود بدانیم یا نه؟» کمی دیر است؛ او مدت‌هاست تو را در سطح وجودی دشمن فرض کرده.

در منطق اشمیتی، این وضعیت، سیاست را به انتخابی صفر و یک تبدیل می‌کند:

  • یا پذیرشِ جایگاه «جمعیتی که با ترس و امتیازهای قطره‌چکانی مدیریت می‌شود»؛

  • یا ورود به وضعیت تقابل، به‌عنوان سوژه‌ای که می‌گوید: «اگر تو بقای من را تهدید وجودی می‌دانی، من نیز دیگر تو را بخشی از بازی سیاسی نمی‌بینم، بلکه مانعی برای اصلِ امکان سیاست.»

 


 

۴. تراژدی قدرت؛ وقتی بقا به توزیع قدرت سخت گره می‌خورد

میرشایمر در سطح دولت‌ها نشان می‌دهد که قدرت‌ها، در یک وضعیت آنارشیک، برای بقا ناچارند به دنبال افزایش قدرت نسبی خود باشند. هر قدرتی که بتواند، تلاش می‌کند دست بالا را بگیرد، چون فقط در این صورت است که از تهدید حذف شدن کامل، خلاص می‌شود.

اگر این منطق را به سطح رابطهٔ جامعهٔ ایران و رژیم اسلامی در ایران ببریم، تصویر تلخی ظاهر می‌شود:

  • حاکم، برای بقا، باید هر منبع قدرتِ مستقل (سازمان، ثروت، روایت، شبکهٔ اجتماعی) را یا تصاحب کند، یا نابود؛

  • جامعه، اگر بخواهد از نقش «جمعیت مدیریت‌شونده» خارج شود، ناچار است به‌نوعی، توازن قدرت سخت را نیز تغییر دهد؛ یعنی فقط با زبان «حق» و «مقاومت نمادین» نمی‌تواند معادله را عوض کند.

در این‌جا، «قدرت سخت» لزوماً فقط تانک و تفنگ نیست؛ شامل:

  • توان سازمان‌دهی جمعی واقعی؛

  • ایجاد شبکه‌هایی که از کنترل کامل حاکم بیرون‌اند؛

  • حمایت‌های بیرونی که ماشین سرکوب را محدود کنند؛

  • و هر ابزاری است که بتواند هزینهٔ ادامهٔ وضعیت موجود را برای الیگارشی انگلی، از سطح قابل‌تحمل به سطح غیرقابل‌تحمل منتقل کند.

بدون نوعی تغییر در توزیع قدرت سخت، «درخواستِ تغییر» شبیه درخواست زندانی از زندان‌بان است که «قفل‌ها را کمی شُل‌تر ببند».

 


 

۵. چرا با کلونی انگلی نمی‌شود «سیاست» کرد

«سیاست» در معنای نرمِ لیبرالی، هنرِ مدیریت اختلاف منافع در یک چارچوب مشترک است: انتخابات، پارلمان، رسانه، لابی، چانه‌زنی، سازش. همهٔ این‌ها بر این فرض بنا شده‌اند که:

  • طرف‌ها، در سطح وجودی، همدیگر را به رسمیت می‌شناسند؛

  • هیچ‌کس قصد نابودی کامل طرف مقابل را ندارد؛

  • و همه، دست‌کم در کلام، به قواعدی مشترک متعهدند.

اما با کلونی انگلی، ما با چیزی دیگر طرفیم:

  • ساختاری که بقایش، به ادامهٔ ضعیف بودن جامعه گره خورده؛

  • نظمی که اگر مردم قوی، مستقل، سازمان‌یافته و مطالبه‌گر شوند، منطقاً باید یا دگرگون شود یا فروبپاشد؛

  • سیستمی که «حیات سالمِ اجتماع سیاسی» را به‌طور ساختاری با «مرگ خود» گره زده است.

در این وضعیت، هر سازوکار «سیاست‌مدارانه»‌ای که در ظاهر فعال است –از انتخابات تا گفت‌وگو–، در لحظهٔ حساس، به ابزارِ خنثی‌سازی تقابل تبدیل می‌شود، نه ابزار تغییر.

  • انتخابات، تا جایی تحمل می‌شود که نتیجه، هستهٔ سخت را تهدید نکند؛

  • پارلمان، تا جایی مجاز است که از خطوط قرمز اصلی عبور نکند؛

  • رسانه، تا جایی «آزاد» است که روایت مرکزی را زیر سؤال نبرد.

به‌محض آن‌که هر یک از این‌ها بخواهند واقعاً کاری کنند، از سیاست به امنیتی ترجمه می‌شوند و بعد، به‌سرعت جمع. نتیجه: «سیاست»، در معنای نرم، در سطحی نمایشی وجود دارد، اما واقعیتِ تصمیم‌گیری در جایی دیگر است. این‌جا و در این سطح، سیاست‌ورزیِ کلاسیک دیگر کافی نیست؛ مسئله، حل اختلاف میان شهروند و دولت نیست، مسئله، حل تضاد میان یک اجتماع سیاسی و کلونی‌ای است که روی آن سوار شده.

 


 

۶. منطق صفر و یک: بودن یا نبودن، نه این‌گونه یا آن‌گونه بودن

وقتی به این نقطه می‌رسیم، منطق مواجهه، ناگزیر به سمت صفر و یک حرکت می‌کند:

  • یا این کلونی انگلی، به‌معنای واقعی، از بدن اجتماع سیاسی جدا می‌شود (به‌صورت فروپاشی، تحولِ ساختاری عمیق، یا هر سناریوی دیگر)،

  • یا اجتماع سیاسی، به زندگی در اتاق گاز نرم ادامه می‌دهد، با همهٔ تبعاتی که در مقالهٔ دوم دیدیم.

در این‌جا، بحث بر سر این نیست که «کدام سیاست عمومی بهتر است»، یا «چه کسی رئیس قوهٔ مجریه باشد». بحث بر سر این است که:

  • آیا ساختاری که ایران را به صحنهٔ جرم تبدیل کرده، همچنان بر جای بماند؟

  • یا نه، باید در سطحی وجودی کنار گذاشته شود تا امکان بازگشتِ سیاست، به معنای واقعی، فراهم شود.

این همان نقطه‌ای است که در آن، هر پروژهٔ «اصلاحی» که نخواهد با این سؤال صفر و یک روبه‌رو شود، به‌طور ساختاری، به بخشی از مدیریتِ قابل‌تحمل‌کردنِ اتاق گاز تبدیل می‌شود: کمی تهویه، بدون بازکردن پنجره.

 


 

۷. تقابلِ سخت بدون توهم؛ کنترل‌کردن خطر، نه انکار آن

پذیرش منطق صفر و یک، به‌معنای رمانتیزه‌کردن خشونت و جنگ نیست. خطرِ هر تقابلِ سخت، واقعاً بزرگ است:

  • خطر فروپاشی کنترل‌نشده؛

  • خطر جنگ داخلی؛

  • خطر تبدیل‌شدن جامعه به میدان بازی قدرت‌های خارجی.

اما انکارِ این خطرها، جای خطر دیگری را نمی‌گیرد: خطرِ ادامهٔ همین وضعیت. اگر قرار باشد صادق باشیم، باید دو نوع مرگ را با هم بسنجیم:

  • مرگِ ممکن در یک تقابلِ سخت اما محدود؛

  • و مرگِ تقریباً قطعی در روند تدریجی خفگی.

تقابلِ سختِ عقلانی، یعنی تلاش برای:

  • حداکثرِ سازمان‌دهی و حداقلِ خودانگیختگی کور؛

  • حداکثرِ استقلالِ تصمیم، همراه با حداقلی از استفادهٔ واقع‌بینانه از تضادهای بیرونی؛

  • و حداکثرِ وضوح در اهداف: جداسازی کلونی انگلی از بدن اجتماع سیاسی، نه انتقام‌گیری کور، نه جایگزینی یک الیگارشی با الیگارشی دیگر.

این مقاله، نسخهٔ عملی این تقابل را نمی‌نویسد؛ کارش این است که بگوید: اگر ساختار، تو را به‌عنوان «دشمن وجودی» تعریف کرده، و اگر بقایت به تداوم ضعف تو گره خورده، ادامه‌دادنِ زبانِ سیاستِ نرم، بدون پشتوانهٔ تغییر در توازن قدرت، بیشتر شبیه دعا خواندن در راهروی زندان است، نه طرح فرار.

 


 

۸. گذرگاه به مقالهٔ چهارم: اخلاقِ شلیک در برابر صلح‌طلبیِ بزدلانه

دو مقالهٔ اول، وضعیت را تشریح کردند: خانه‌ای که به صحنهٔ جرم تبدیل شده، و جامعه‌ای که در اتاق گاز نرم، سندروم بقا دارد. مقالهٔ سوم نشان داد که در چنین وضعیتی، سیاست کلاسیک با دیوار ساختاری برخورد می‌کند، و مواجهه دیر یا زود به سطح تقابل سخت کشیده می‌شود؛ جایی که سؤال، بیشتر «بودن یا نبودن» است تا «این‌گونه یا آن‌گونه بودن».

مقالهٔ چهارم باید به نقطه‌ای حتی حساس‌تر برود:

  • اگر تقابل سخت گریزناپذیر باشد،

  • اگر نوعی شوک برای خروج از اتاق گاز لازم باشد،

آن‌وقت، اخلاق شلیک چگونه تعریف می‌شود؟

  • مرز میان مداخلهٔ ضروری و جنگ‌طلبیِ بی‌مسئولیت کجاست؟

  • کدام نوع صلح‌طلبی، در عمل، به هم‌دستی با کلونی انگلی تبدیل می‌شود؟

  • و چگونه می‌توان از زبان «نه به جنگ» عبور کرد، بدون اینکه در دامن «بله به هر جنگی» سقوط کرد؟

این‌ها سؤال‌هایی است که روح سرکش هیچنز می‌تواند در طرح‌شان به ما کمک کند؛ همان جایی که بحث از «شلیک» دیگر بحث از میل شخصی به خشونت نیست، بحث از هزینهٔ تعویقِ رهایی است.

 

 

منابع نظری پروژه «تاریک‌خانهٔ قدرت»

  • Michael Walzer, Just and Unjust Wars: A Moral Argument with Historical Illustrations, Basic Books.
    محور استفاده: حاکمیت به‌مثابه قرارداد دوطرفه، مفهوم «صحنهٔ جرم»، مشروعیت مداخله برای توقف جنایت در حال وقوع.
  • Carl Schmitt, The Concept of the Political, University of Chicago Press.
    محور استفاده: تعریف سیاست به‌مثابه تشخیص «دوست/دشمن»، مفهوم «دوشمن وجودی»، منطق تقابل صفر و یک.
  • Gustave Le Bon, The Crowd: A Study of the Popular Mind.
    محور استفاده: روان‌شناسی توده، فلج تحلیلی، نقش ترس و سنت در مهندسی انفعال جمعی.
  • Viktor E. Frankl, Man’s Search for Meaning.
    محور استفاده: مکانیسم‌های بقا در شرایط افراطی، عادت‌پذیری به رنج، پیوند این مکانیسم‌ها با «سندروم بقا» در مقیاس یک ملت.
  • John J. Mearsheimer, The Tragedy of Great Power Politics, W. W. Norton & Company.
    محور استفاده: منطق بقا در محیط آنارشیک، ضرورت توزیع مجدد قدرت سخت برای تغییر توازن، ترجمه به سطح جامعه/رژیم.
  • Christopher Hitchens, Letters to a Young Contrarian.
    محور استفاده: نقد صلح‌طلبی منفعل، دفاع از مواجهه با فاشیسم و دیکتاتوری، مفهوم «هزینهٔ تعویق رهایی».
  • Christopher R. Browning, Ordinary Men: Reserve Police Battalion 101 and the Final Solution in Poland.
    محور استفاده: عادی‌شدن خشونت، نقش افراد «معمولی» در ساختارهای جنایت‌محور، نسبت با مفهوم «اتاق گاز نرم».
  • Gary J. Bass, Freedom’s Battle: The Origins of Humanitarian Intervention.
    محور استفاده: تاریخ مداخلات بشردوستانه، جدال میان حاکمیت و حمایت از قربانیان، پشت‌زمینهٔ بحث «پلیس‌بازی بین‌المللی».
  • Susan Sontag, Regarding the Pain of Others.
    محور استفاده: بازنمایی رنج، تصویر جنگ و خشونت در رسانه، نسبت تصویر/واقعیت در روایت صحنهٔ جرم.
  • Henry Kissinger, World Order: Reflections on the Character of Nations and the Course of History.
    محور استفاده: منطق نظم و ثبات در سیاست بین‌الملل، تضاد میان «نظم» و «عدالت» وقتی یک رژیم جنایت‌محور بخشی از نظم موجود است.
  • James Baldwin, The Fire Next Time.
    محور استفاده: زبان مانيفستی، نگاه از درونِ فاجعه با لنز تئوریک جهانی، الهام برای لحن «ناظر–جراح».

No Comments

Leave A Comment

FOLLOW US
Dark
Light