- پیش از هر سخنی، یاد تمام جانهای که برای آزادی این خاک از خود گذشتند را گرامی میدارم؛
یاد آنها که تا زندهام در رگهای زندگیام جاری است.
مهندسیِ انفعال؛ آناتومیِ سندرومِ بقا
(تودهای که در «اتاق گاز نرم» نفس میکشد)
۱. مسئله: وقتی مشکل فقط ترس نیست
موضوع این متن «ترس» بهمعنای احساسی لحظهای نیست. هر جامعهای میترسد، و ترس، بهخودیِ خود، نه غیرطبیعی است و نه محکوم. مسئله، لحظهای است که ترس، از واکنشی گذرا به یک زیرساخت سیاسی تبدیل میشود: وقتی ساختار حاکم، ترس را تولید، توزیع و مدیریت میکند تا از دل آن، انفعال و سازگاری با مرگ تدریجی بهدست بیاورد.
«رژیم اسلامی در ایران» اگر فقط با زور عریان حکومت میکرد، دیر یا زود با انفجار روبهرو میشد. دوام نسبیاش فقط محصول سرکوب نیست؛ محصول چیزی پیچیدهتر است: تبدیل ترس و خستگی به یک استراتژی بقا در ذهن مردم. مردمی که بهجای فکر کردن به امکان رهایی، درگیر مدیریت روزمرهٔ زندهماندن میشوند. اینجا نقطهای است که مفهوم «سندروم بقا» وارد میشود.
۲. تودهٔ فلجشده؛ از «جمعیت» تا «انفعال سازمانیافته»
گوستاو لوبون وقتی از «جمعیت» حرف میزند، فقط منظرهٔ شلوغی خیابان را توصیف نمیکند. او نشان میدهد که چگونه انسانها، وقتی در وضعیت جمعی قرار میگیرند و زیر موجهای مکرر هیجان و بحران میمانند، بهتدریج بخشی از توان قضاوت فردی خود را از دست میدهند و به حالت نوعی خوابگردی جمعی نزدیک میشوند. در این حالت، مردم هنوز میبینند و میشنوند، اما نمیتوانند تصویر کلی را بسازند؛ هر واقعه، یک فریم مجزاست که روی صفحه چشمک میزند و محو میشود.
«مهندسی انفعال» یعنی استفادهٔ آگاهانه از همین مکانیسم. یعنی:
تولید مداوم شوکهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی؛
قطعکردن رشتهٔ ارتباط بین رویدادها، تا مردم نتوانند از کنار هم گذاشتنشان، نتیجهٔ سیاسی بگیرند؛
و در نهایت، عادتدادن جامعه به اینکه هر روز را فقط بهعنوان یک «روز دیگر از بقا» ببیند، نه بهعنوان بخشی از یک روند که میتوان آن را تغییر داد.
در ایران، این شوکها طیف وسیعی را پوشش میدهند:
یک روز، سرکوب خونین در خیابان؛
روز دیگر، جهش ناگهانی قیمتها؛
روز سوم، خبری از اعدامها؛
روز چهارم، بحران خارجی و تهدید جنگ؛
و در میان آنها، چند امتیاز قطرهچکانی: وام خرد، یارانهٔ جدید، یا وعدهٔ اصلاح جزئی.
جامعه، در چنین فضایی، بهجای اینکه از خودش بپرسد «چرا این چرخه ادامه دارد؟»، درگیر این میشود که «امروز چطور دوام بیاورم؟». این همان نقطهای است که در آن، توده، از نیروی بالقوهٔ تغییر به تودهٔ فلجشده تبدیل میشود.
۳. استعارهٔ مرکزی: «اتاق گاز نرم»
اگر بخواهیم برای این وضعیت یک تصویر مرکزی داشته باشیم، «اتاق گاز نرم» شاید از همه گویاتر باشد. در اتاق گاز کلاسیک، گاز در یک لحظه وارد میشود و همهچیز ظرف چند دقیقه تمام میشود. در اتاق گاز نرم، داستان متفاوت است:
گاز با غلظت بسیار پایین وارد میشود؛
هر روز کمی بیشتر؛
آنقدر آهسته که بدن، فرصت دارد خود را تنظیم کند و به سطح جدید عادت کند.
در چنین فضایی، هیچکس در لحظه خفه نمیشود. مردم کار میکنند، عاشق میشوند، بچهدار میشوند، برنامه میریزند؛ اما سطح پایهٔ درد و خفگی، هر سال کمی بالاتر میرود. آنچه در آغاز، غیرقابل تحمل بود، بعد از چند سال، «واقعیت عادی» بهنظر میرسد.
«رژیم اسلامی در ایران» فضای زندگی را به چیزی شبیه همین اتاق تبدیل کرده است
سقوط استانداردهای زندگی، بهگونهای تدریجی و مداوم؛
عادیسازی تصاویری که باید تکاندهنده باشند (از تحقیر روزمره تا خشونت عریان)؛
و تزریق آهستهٔ احساس «هیچ چیز تغییر نمیکند».
در این اتاق، مسئله فقط این نیست که هوا آلوده است؛ مسئله این است که بدن، آلودهبودن را بهعنوان حالت طبیعی به رسمیت میشناسد. و این، نقطهٔ واقعی خطر است.
۴. سندروم بقا؛ از زندان فردی تا زندان جمعی
در روانشناسی، آنچه بهنام «سندروم استکهلم» شناخته میشود، در سطح عمیقتر، بخشی از یک مکانیسم بزرگتر است: سندروم بقا. مغز انسان، در شرایط افراطی، برای کاهش تنش کشنده، با عامل خشونت، نوعی همذاتپنداری حداقلی برقرار میکند.
این همذاتپنداری، بهمعنای دوستداشتن واقعی نیست؛ بیشتر شبیه تنظیمات اضطراری سیستم است:
زندانیای که برای گرفتن یک لیوان آب بیشتر، به شوخیهای زندانبان میخندد؛
گروگانی که سعی میکند خلقوخوی گروگانگیر را بفهمد تا از مرزهای خطر عبور نکند؛
کارگری که توهین روزمره را بهعنوان «بخشی از کار» میپذیرد، چون گزینهٔ دیگری نمیبیند.
در سطح یک ملت، سندروم بقا، شکل پیچیدهتری به خود میگیرد. بخشی از جامعه، شروع میکند به تولید و تکرار جملاتی مثل:
«بدتر از این هم هست؛»
«اگر اینها بروند، کشور تکهتکه میشود؛»
«فعلاً باید همین را نگه داریم تا…؛»
«سیاست کثیف است؛ ما باید زندگیمان را بکنیم.»
این جملات، همیشه محصول اعتقاد ایدئولوژیک نیستند. اغلب، مغز به این وسیله، سطح اضطراب را پایین میآورد. چون اگر فرد بپذیرد که ساختار، واقعاً اینقدر مخرب است، اما نتواند تصور کند که میشود کاری کرد، فشار روانی غیرقابل تحمل میشود. پس ذهن، با نوعی تعمیر موقت، تناقض را حل میکند: «ساختار اینقدر بد نیست، یا بد هست، اما بدترش هم هست، پس همین را بپذیر.»
در ایران، این سندروم را میتوان در لایههای مختلف دید:
در بخشی از طبقهٔ متوسط که از ترس بیثباتی، به وضع موجود آویزان مانده؛
در خانوادههایی که مهاجرت را تنها راه نجات فردی میبینند و هر تصور تغییر جمعی را کنار میگذارند؛
در نسلی که سیاست را معادل «خطر» میداند و ترجیح میدهد بهطور کامل از آن کنار بکشد.
اینها الزاماً «طرفدار رژیم» نیستند؛ اسیر سندروم بقا هستند.
۵. معماری یک انفعال؛ چگونه ساختار، این روان را میسازد؟
انفعال، اینجا یک «نقص اخلاقی فردی» نیست که بتوان آن را با نصیحت و سرزنش حل کرد؛ محصول معماری آگاهانهٔ قدرت است. «رژیم اسلامی در ایران» در چند سطح، روی این معماری کار کرده است:
۵.۱. سطح روایت
در سطح روایت، مدام داستانهایی ساخته و تکرار میشوند که هر شکل مقاومت را یا بیفایده، یا پرخطرِ غیرقابلتحمل نشان میدهند:
«هرکه بلند شد، سرش را بریدند؛ ببین چه بلایی سر فلانی آمد…»
«انقلاب همیشه بدتر میآورد؛ مثال نزدیکش را ببین…»
«مردم قدر خوبی را نمیدانند؛ هر وقت قیام کردند، بدتر شده.»
این روایتها، با اشارهٔ گزینشی به تاریخ و تجربهٔ کشورهای دیگر، این ایده را جا میاندازند که راه سوم وجود ندارد: یا پذیرش وضع موجود، یا فروپاشی و جهنم. وقتی این دوگانه در ذهن جا بیفتد، سندروم بقا، بهطور خودکار، گزینهٔ اول را انتخاب میکند.
۵.۲. سطح زندگی روزمره
در سطح عینی، ساختار اقتصادی و اداری بهگونهای طراحی شده که هر فرد، دائماً درگیر مسائل خرد و فوری بقا باشد:
صف، اجاره، شغل، دارو، مدرسه، و هزار مسئلهٔ کوچک اما ضروری؛
بیثباتیِ نرخها و قوانین، که هیچکس را رها نمیکند؛
و یک احساس عمومی که «اگر امروز را somehow بگذرانم، موفق شدهام.»
این فشردگیِ زندگی روزمره، انرژی ذهنیِ لازم برای فکر کردن به تصویر کلان را میخورد. کسی که تمام روزش صرف همین شود که چطور اجارهٔ ماه بعد را فراهم کند، در پایان شب، کمتر میتواند به این فکر کند که «چطور میتوانیم ساختار را تغییر دهیم؟».
بهاینترتیب، انفعال، از یک انتخاب به یک محصول جانبیِ اجتنابناپذیرِ سبک زندگی تحمیلشده تبدیل میشود.
۶. چرا شوک بیرونی فقط گزینهٔ سیاسی نیست، گزینهٔ زیستی است
در چنین وضعیتی، بحث از «شوک بیرونی» –هر نوع شوک: از جنبش داخلی تا فشار و مداخلهٔ خارجی– فقط یک بحث سیاسی نیست؛ بحثی زیستی هم هست.
اگر به استعارهٔ «اتاق گاز نرم» برگردیم، پرسش اخلاقی این نیست که «آیا بازکردن پنجره، شوک دمایی ایجاد میکند؟». واضح است که میکند. پرسش این است که:
اگر پنجره باز نشود،
اگر هوای تازهای وارد نشود،
اگر کسی این روند را قطع نکند،
چند نسل دیگر باید در این غلظتِ رو به افزایش گاز نفس بکشند تا بهمعنای واقعی کلمه امکان نفس کشیدن را فراموش کنند؟
در ایران، هر سال تداوم این وضعیت، فقط یک سال دیگر «حکومتِ همینها» نیست؛ به این معناست که
لایههای بیشتری از نیروهای خلاق، جامعه را ترک میکنند؛
خشونت، کمی بیشتر عادی میشود؛
شکافها عمیقتر میشوند؛
و تصور امکانِ «زندگی معمولی در همینجا» برای بسیاری، به یک شوخی تلخ تبدیل میشود.
شوک، در اینجا، بهمعنای عشق به خشونت نیست؛ بهمعنای قطع روند مرگ آهسته است. میتواند شکلهای مختلف داشته باشد:
یک خیزش داخلی با سازماندهی و رهبری؛\
فشارهای هدفمند بیرونی که ماشین سرکوب را تضعیف کند؛
یا ترکیبی از اینها.
اما نکتهٔ اصلی این است: در شرایط سندروم بقا، «هیچ کاری نکردن» یک عمل بیطرف نیست؛ انتخابی است که در عمل، به سود استمرار اتاق گاز نرم عمل میکند.
۷. از همدستی منفعل تا مسئولیت فعال
در چنین چارچوبی، شعارهایی مانند «نه به جنگ» یا «نه به مداخله» اگر بدون هیچ بدیل عملیِ واقعی همراه باشند، در سطحی عمیقتر، به «بله به استمرار همین روند» ترجمه میشوند. اینجا، بحث بر سر دوستداشتن یا دوستنداشتن خشونت نیست؛ بر سر این است که:
اگر هیچ شکل مؤثری از تقابل با ساختار شکل نگیرد؛
و اگر هر شکلِ شوک، پیشاپیش تحت عنوان «خطرناک» کنار گذاشته شود؛
نتیجه، نه صلح، بلکه تثبیت مرگ تدریجی است.
این بهمعنای تشویق بیحساب به هر نوع برخورد خشونتآمیز نیست. بلکه بهمعنای این است که اخلاق سیاسی، اگر بخواهد جدی باشد، باید بین سه وضعیت تمایز بگذارد:
خشونتی که برای سلطه و غارت طراحی شده؛
خشونتی که محصول فروپاشی کنترلنشده است؛
و خشونتی که –در حد اقلی و محدود– برای شکستن یک ماشینِ خشونتِ بزرگتر بهکار گرفته میشود.
سندروم بقا، با همسطحکردن این سه نوع، هر نوع تقابل را معادل نوع اول نشان میدهد. اینجا، وظیفهٔ تحلیلگر و کنشگر این است که این همسطحسازی را بشکند و نشان دهد: نه هر جنگی یکسان است، نه هر شوکی، امپریالیسم است. همانطور که نه هر صلحی، صلح است؛ برخی صلحها، فقط نامِ دیگرِ محاصرهٔ طولانیمدتاند.
۸. نتیجهٔ موقت: خروج از اتاق، بدون رمانتیزهکردن آتشسوزی
مقالهٔ دوم این مجموعه، قرار نیست نقشهٔ عملی یک شوک را ترسیم کند؛ این کار، نیازمند بحثی مفصلتر دربارهٔ امکانات و محدودیتهای واقعی است. هدف این متن، یک سطح قبلتر است: تشخیص و نامگذاریِ وضعیت روانی-سیاسی جامعه.
تا وقتی که:
انفعال، فقط بهعنوان «بیغیرتی» یا «بیمسئولیتی» فردی دیده شود؛
و مهندسیِ سیستماتیک سندروم بقا در نظر گرفته نشود؛
هر پروژهٔ سیاسیای که بخواهد جامعه را مخاطب قرار دهد، روی خلأ مینویسد. فهم اینکه ایرانیان در «اتاق گاز نرم» نفس میکشند، بهجای یک برچسب تحقیرکننده، میتواند نقطهٔ شروع یک همدلیِ واقعبینانه باشد: فهم اینکه ترس و خستگی، فقط ضعف نیست؛ محصول یک طراحی است.
از این نقطه به بعد، پرسشهای اصلی که در مقالات بعدی باید به آنها نزدیک شویم، چنیناند:
-
چگونه میتوان نوعی شوک را طراحی کرد که بیشترین کارآمدی و کمترین ویرانیِ غیرضروری را داشته باشد؟
-
چه نسبتی میان تقابلِ سخت (در سطح قدرت) و بازسازی روانی/نمادین جامعه وجود دارد؟
-
و مهمتر از همه، چگونه میتوان از تکرار چرخهای جلوگیری کرد که در آن، هر رهایی، فقط به شکل تازهای از اتاق گاز منجر میشود؟
پاسخ این پرسشها، در مقالهٔ سوم –جایی که منطق صفر و یکِ تقابل با یک کلونی انگلی و مباحث اشمیت/میرشایمر وارد میشود– و مقالهٔ چهارم –که به اخلاق شلیک و نقد صلحطلبی بزدلانه میپردازد– ادامه پیدا خواهد کرد.
منابع نظری پروژه «تاریکخانهٔ قدرت»
-
Michael Walzer,
Just and Unjust Wars: A Moral Argument with Historical Illustrations,
Basic Books.
محور استفاده: حاکمیت بهمثابه قرارداد دوطرفه، مفهوم «صحنهٔ جرم»، مشروعیت مداخله برای توقف جنایت در حال وقوع. -
Carl Schmitt,
The Concept of the Political,
University of Chicago Press.
محور استفاده: تعریف سیاست بهمثابه تشخیص «دوست/دشمن»، مفهوم «دوشمن وجودی»، منطق تقابل صفر و یک. -
Gustave Le Bon,
The Crowd: A Study of the Popular Mind.
محور استفاده: روانشناسی توده، فلج تحلیلی، نقش ترس و سنت در مهندسی انفعال جمعی. -
Viktor E. Frankl,
Man’s Search for Meaning.
محور استفاده: مکانیسمهای بقا در شرایط افراطی، عادتپذیری به رنج، پیوند این مکانیسمها با «سندروم بقا» در مقیاس یک ملت. -
John J. Mearsheimer,
The Tragedy of Great Power Politics,
W. W. Norton & Company.
محور استفاده: منطق بقا در محیط آنارشیک، ضرورت توزیع مجدد قدرت سخت برای تغییر توازن، ترجمه به سطح جامعه/رژیم. -
Christopher Hitchens,
Letters to a Young Contrarian.
محور استفاده: نقد صلحطلبی منفعل، دفاع از مواجهه با فاشیسم و دیکتاتوری، مفهوم «هزینهٔ تعویق رهایی». -
Christopher R. Browning,
Ordinary Men: Reserve Police Battalion 101 and the Final Solution in Poland.
محور استفاده: عادیشدن خشونت، نقش افراد «معمولی» در ساختارهای جنایتمحور، نسبت با مفهوم «اتاق گاز نرم». -
Gary J. Bass,
Freedom’s Battle: The Origins of Humanitarian Intervention.
محور استفاده: تاریخ مداخلات بشردوستانه، جدال میان حاکمیت و حمایت از قربانیان، پشتزمینهٔ بحث «پلیسبازی بینالمللی». -
Susan Sontag,
Regarding the Pain of Others.
محور استفاده: بازنمایی رنج، تصویر جنگ و خشونت در رسانه، نسبت تصویر/واقعیت در روایت صحنهٔ جرم. -
Henry Kissinger,
World Order: Reflections on the Character of Nations and the Course of History.
محور استفاده: منطق نظم و ثبات در سیاست بینالملل، تضاد میان «نظم» و «عدالت» وقتی یک رژیم جنایتمحور بخشی از نظم موجود است. -
James Baldwin,
The Fire Next Time.
محور استفاده: زبان مانيفستی، نگاه از درونِ فاجعه با لنز تئوریک جهانی، الهام برای لحن «ناظر–جراح».


No Comments