کالبدشناسی یک سده اضطراب: تبارشناسی تروما در زیست‌جهان ایرانی (۱)

SCROLL
 
کتیبه‌ی خون؛ گزارش تحلیلی و آماری ۱۰۰ سال «حیات در سایه‌ی مرگ» 
 
شاهدی در آستانه 

مقدمه

از کمای فردی تا کمای جمعی

 

«ایرانی بودن» برای نسل من، دیگر تنها یک تعلق جغرافیایی یا شناسنامه‌ای نیست؛ ایرانی بودن یک «وضعیت بیولوژیک و روانی» است. وضعیتی که گویی چون غباری سمی بر سلول‌های ما آوار شده است. این جبرِ جغرافیایی، حتی وقتی فرسنگ‌ها از مرزها دور می‌شوی، در چمدانِ روحی‌ات با تو سفر می‌کند. من متولد ۱۳۶۹ هستم؛ سالی که ایران به ظاهر از خاکسترهای جنگِ هشت‌ساله برمی‌خاست. اما امروز می‌دانم که آن دود و آتش هرگز فرو ننشست، بلکه تنها به لایه‌های زیرینِ پوستِ جامعه نفوذ کرد.

من فرزند پدری‌ام که بخشی از تاریخِ انفجار را در سکوت‌های طولانی‌اش حمل می‌کرد. کودکی‌ام در خانه‌ای گذشت که دیوارهایش با پس‌لرزه‌های یک جنگِ ناتمام می‌لرزید. پدرم جانباز بود. نخستین‌بار مفهوم «ترکش» را از بدن او فهمیدم؛ از همان تکه‌ی فلزی که در شانه‌اش جا مانده بود و به من آموخت گذشته می‌تواند در بدن آدم بماند، حتی وقتی جنگ تمام شده باشد.

جنگ تمام شد، اما روایتِ آن نه. صبح‌ها پدر و مادرم کارمند بودند و عصرها، برای آن‌که رویاهای کوچکِ ما زیر فشارِ زندگی له نشود، پدر دوباره کار می‌کرد. تصویری روشن از کودکی‌ام دارم: روزی تابستانی که او بعد از کار اداری، بارِ آجرِ یک نیسان را خالی می‌کرد. عرق‌های درشت روی پیشانی‌اش زیر آفتاب می‌لغزید. آن صحنه، بی‌هیچ معنایی در آن لحظه، فقط در ذهنم حک شد.

او و همرزمانش قرار بود بعد از جنگ اندکی آسوده باشند. اما آسودن سهمشان نشد.

بزرگ‌ترین ترومای زندگی من، زنجیره‌ای از فقدان‌های نابهنگام بود. در ۹ سالگی، مرگ با جای خالی دوست و پسرعمه‌ام، اولین درسِ «نیستی» را به من داد. بعدها، حافظه‌ی سیاسی من با یک «فقدانِ اعتمادِ بنیادین» گره خورد؛ با فریبِ بزرگِ سال ۷۶. ما کودکانی بودیم که با خوش‌خیالیِ تیترهای روزنامه‌ها قد کشیدیم(خاتمی ۲۰/۰۰۰/۰۰۰ رای آورد) ، تا بعدها بفهمیم آن واژه‌های شیک درباره‌ی آزادی، تنها نقابی بر چهره‌ی یک ساختارِ کلنگی و آدم‌کش بود. 

تجربه‌ی تصادفِ سهمگین و فرو رفتن در کما، برای من لحظه‌ای تعیین‌کننده بود. وقتی از آن خلأی مطلق بیدار شدم، هفته‌ها در انتظارِ دیدنِ مسعود گذشت. می‌گفتند در مراحل درمان است. می‌گفتند بعداً. بعدتر. تا روزی که خبر مرگش را شنیدم؛ مسعود، رفیقِ جان‌جانی‌ام. مدتی زندگی برایم ممکن نبود. دو بار تلاش کردم از آن کنار بکشم، اما به جایی نرسید. امروز، شاید خوشحالم که آن تلاش‌ها به سرانجام نرسید. در امتدادِ زندگی، هرچه اندوه انباشته‌تر شد، دریافتم آنچه از سر گذراندم، صرفاً تجربه‌ای فردی نبود. ما ملتی هستیم که در صد سال اخیر بارها به کمای جمعی فرو رفته‌ایم. هر بار که چشم گشوده‌ایم، دیده‌ایم بخشی از بدنِ اجتماعی‌مان قطع شده است؛ نخبگان، جوانان، امیدها. ما در خیابان‌ها باتوم خوردیم و با گوشت و پوست فهمیدیم که در این مختصات، «زنده ماندن» لزوماً به معنای «زندگی کردن» نیست؛ بلکه یک قمارِ روزانه با احتمالاتِ حذف است و اعتراض و مرگ بخشی از تقویم زندگی‌ ماست. امروز، پس از دو سال مهاجرت که آن را «جراحیِ بدون بیهوشیِ روح» می‌نامم، از تورنتو به این کتیبه می‌نگرم. بدنم در امنیتِ این جغرافیاست، اما سیستمِ عصبی‌ام هنوز با ضرب‌آهنگِ فراخوان‌های خونینِ اکباتان، رشت، سنندج و زاهدان تنظیم است. این متن روایتِ یک تنِ واحد نیست؛ گزارشِ کالبدشکافیِ تاریخی است که در آن «امنیتِ ساختار» همواره با خون و «ناامنیِ شهروند» تضمین شده است.

 

یادداشت روش‌شناختی: در باب اعداد و روایت‌ها

 

پیش از آنکه تیغِ جراحی را بر این پیکرِ صدساله بگذاریم، تذکری اخلاقی و روش‌شناختی ضروری است. مستندات، آمارها و اشاراتِ تاریخی که در این مجموعه آمده، حاصلِ گردآوری از آرشیوهای در دسترس، گزارش‌های حقوق‌بشری و جست‌وجوهای میدانی است. این متن ادعایِ دقتِ مطلقِ آکادمیک ندارد؛ چرا که در ساختاری که «پنهان‌کاری» یک رکنِ حکمرانی است، رسیدن به عددِ دقیق، خود بخشی از مبارزه است.

غرض از کنار هم چیدنِ این اعداد، نه یک حسابداریِ سرد از مردگان، بلکه «مرئی کردنِ تروما» است. هدف این است که ببینیم این حجم از فقدان، با روانِ جمعیِ ما چه کرده است. تروما در «ابهام» رشد می‌کند و ما با نام بردن از اعداد، به دنبالِ رهایی از این ابهام هستیم. این یک «متنِ زنده» است. من از تمام کسانی که آمار دقیق‌تر یا روایتی اصلاحی دارند، دعوت می‌کنم که در تکمیلِ این کتیبه به من بپیوندند. این تاریخِ مشترکِ ماست که باید با هم بنویسیم.

۱. آناتومی استبداد: چرا جانِ ایرانی «ارزان» است؟

برای درکِ چراییِ این‌همه مرگ، باید ابتدا کالبدِ قدرت را در ایران بشناسیم. همایون کاتوزیان با نبوغی ستودنی، مفهوم «حکومت خودکامه» (Arbitrary Rule) را مطرح می‌کند. این مدل با استبدادهای قانون‌مند (Despotism) اروپایی تفاوتی ماهوی دارد. در استبدادِ اروپایی، حاکم خود را مقید به برخی سنت‌ها یا طبقاتِ اجتماعی می‌دید، اما در «حکومت خودکامه» ایرانی، قدرت هیچ حد و مرزی ندارد.

وقتی قانون، نه به عنوانِ قیدِ قدرت، بلکه به عنوانِ ابزارِ قدرت عمل کند، جانِ انسان از یک «حقِ ذاتی» به یک «امتیازِ اعطایی» تنزل می‌یابد. در این ساختار، حاکم نه «مسئول» حیاتِ شهروند، بلکه «صاحبِ» آن است. کاتوزیان این وضعیت را منجر به خلقِ «جامعه‌ی کوتاه‌مدت» می‌داند. در جامعه‌ای که هیچ‌کس نمی‌داند فردا مال و جانش در امان است یا نه، انباشتِ امنیت و تفکرِ بلندمدت ناممکن می‌شود.

در این ساختار، «جانِ انسان» ارزان‌ترین سوخت برای ماشینِ بقایِ سیستم است. این منطق از دوره‌ی قاجار، که شاهان در برابر وبایِ همگانی به ییلاقات می‌گریختند و مرگِ رعیت را «قضای الهی» می‌نامیدند، تا عصرِ مدرن که تکنولوژیِ سرکوب (از دوشکا تا فیلترینگ) جان و روان را نشانه گرفته، تغییری نکرده است. تفاوت تنها در ابزارهاست؛ هدف همیشه یکی بوده است: قربانی کردنِ شهروند برای بقایِ کلیتِ صلبِ قدرت.


 

۲. قرنِ گرسنگی و تیفوس: سکوتِ سهمگینِ میلیون‌ها تن (۱۲۹۶–۱۳۲۴)

 
 

ترومای جمعیِ قرن چهاردهم شمسیِ ما، با گلوله آغاز نشد؛ با «نان» آغاز شد. ما وارثانِ یک سکوتِ میلیونی هستیم که در زیر لایه‌های خاکِ تاریخ دفن شده است. در حالی که جهان درگیر جنگ جهانی اول بود، ایرانِ بی‌طرف به صحنه‌ی یکی از بزرگترین هولوکاست‌های فراموش‌شده‌ی تاریخ تبدیل شد.

در سال‌های ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸، مثلثِ شومِ «خشکسالی»، «احتکارِ مالکانِ بزرگ» و «مصادره‌ی غلات توسط ارتش بریتانیا»، جانِ میلیون‌ها ایرانی را گرفت. اسنادِ وزارت خارجه آمریکا و پژوهش‌های تاریخیِ متأخر (نظیر آثار محمدقلی مجد) اعدادی تکان‌دهنده را روایت می‌کنند: از ۲ میلیون تا حتی ۱۰ میلیون نفر. این فاجعه نه فقط یک بحران اقتصادی، بلکه یک «گسستِ بیولوژیک» در تبارِ ما بود. برای این میلیون‌ها انسان، هیچ یادبودی ساخته نشد. آن‌ها حتی «شهید» نامیده نشدند، چرا که دشمنِ آن‌ها گرسنگی بود، نه یک ارتشِ کلاسیک. این فقدانِ سوگواریِ جمعی، اولین لایه‌ی «کمای جمعی» ما را ساخت.

ضربه دوم تنها دو دهه بعد، در سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و با اشغالِ ایران توسط متفقین فرود آمد. با سقوطِ رضاشاه و فروپاشیِ اقتدارِ مرکزی، تیفوس و قحطی دوباره به خانه‌ها بازگشتند. متفقین برای تغذیه‌ی ارتش‌های خود، شریان‌های غذایی ایران را مکیدند و نتیجه، مرگِ صدها هزار نفر دیگر بود. ما فرزندانِ بازماندگانِ آن سال‌های سیاه هستیم. تروما در ناخودآگاهِ ما به شکلِ یک «ترسِ ابدی از قحطی» حک شده است؛ ترسی که خود را در ولعِ ذخیره‌سازی، اضطرابِ دائمی از کمبودِ کالا و بی‌اعتمادیِ مفرط به آینده نشان می‌دهد.

 

۳. عصر پهلوی: پارادوکسِ تجدد و زخمِ «سکوتِ اجباری» (۱۳۰۴–۱۳۵۷)

 

وقتی به میانه‌ی قرن نگاه می‌کنیم، تروما تغییرِ فرم می‌دهد. اگر قاجار «قرنِ گرسنگی و بیماری» بود، عصر پهلوی دورانِ «تکانه‌های توسعه‌ی آمرانه» است. ایران در این پنجاه سال، پوسته انداخت و از یک ویرانه‌ی ملوک‌الطوایفی به یک دولت-ملتِ مدرن تبدیل شد، اما این زایمانِ مدرنیته، بدونِ درد و تروما نبود.

رضاشاه: نظمِ آهنین بر خاکسترِ هرج‌ومرج


برای درک ظهور رضاشاه، باید وحشتِ سال‌های پیش از او را به یاد آورد؛ زمانی که ایران عملاً وجود نداشت و هر گوشه‌اش سازِ جدایی می‌زد. رضاشاه پاسخی تاریخی به استدعای «نظم» بود. او ایران را با راه‌آهن به هم دوخت و بوروکراسیِ مدرن را جایگزینِ خان‌خانی کرد. اما این «ملت‌سازی» هزینه داشت. سیاستِ «تخته‌قاپو» کردنِ عشایر، اگرچه امنیتِ جاده‌ها را بازگرداند، اما برای جامعه‌ی ایلیاتیِ ایران یک شوکِ فرهنگیِ ویرانگر بود. تروما در اینجا، ترومای «تغییرِ اجباری» بود. ما صاحبِ شناسنامه و دادگستری شدیم، اما در همان حال، یاد گرفتیم که در برابر «پدرِ سخت‌گیر»، سکوت تنها راهِ بقاست. بذرِ «ترس از قدرتِ مقتدرِ فراقانونی» در همین دوران در خاکِ روانِ ما کاشته شد.

محمدرضا شاه: توسعه‌ی شتابان و انزوای سیاسی


دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شمسی، دورانی پارادوکسیکال بود. از یک سو، سطح رفاه عمومی و بهداشت رشدی بی‌سابقه یافت و بیماری‌های کُشنده‌ی قدیم ریشه‌کن شدند. طبقه متوسط شهری (که والدینِ من هم بخشی از آرزوهای آن بودند) رشد کرد. اما در سوی دیگر، این مدرنیزاسیونِ اقتصادی با مدرنیزاسیونِ سیاسی همراه نشد.
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، زخمِ عمیقِ «بی‌اعتمادی به ساختار» را در روانِ سیاسی ایران باز کرد. ساواک فضایی را ساخت که در آن شهروند می‌توانست مرفه باشد، اما نمی‌توانست «شهروندِ سیاسی» باشد. تروما در این دوره، ترومای «شنیده نشدن» بود. فجایعی مانند سینما رکس آبادان و جمعه سیاه (۱۷ شهریور)، نشانه‌های پایانیِ این دوره بودند؛ جایی که توسعه‌ی آمرانه به بن‌بستِ خونینِ خیابان رسید.


 

۴. ایدئولوژی و بدن: از امواجِ انسانی تا گورهای بی‌نام (۱۳۵۷–۱۳۶۷)

 

با وقوع انقلاب ۵۷، آن انفجاری که قرار بود هوای تازه بیاورد، ما واردِ مرگبارترین دهه‌ی تاریخِ معاصر شدیم. در این دهه، «بدنِ ایرانی» به ارزان‌ترین ابزارِ ایدئولوژی تبدیل شد.

جنگِ هشت‌ساله: تقدیسِ مرگ


جنگ ایران و عراق، فراتر از یک دفاعِ مشروع، به آزمایشگاهِ «ایثارِ اجباری» تبدیل شد. آمارهای رسمی از حدود ۲۱۳,۰۰۰ تا ۲۶۰,۰۰۰ شهید حکایت دارند، اما تروما در اعداد نیست؛ در استراتژیِ «موجِ انسانی» است. فرستادنِ ۳۶,۰۰۰ دانش‌آموز به خطوطِ مقدم و استفاده از آن‌ها برای باز کردنِ میادینِ مین، یکی از هولناک‌ترین تروماهای نسلِ ماست. این یعنی حاکمیتی که برای بقایِ خود، حتی از «آینده» (کودکانش) خرج می‌کند. بمبارانِ شهرها و فاجعه‌ی شیمیاییِ سردشت، مرگ را به خصوصی‌ترین زوایایِ خانه‌های ما برد و «اضطرابِ مدام» را به بخشی از اتمسفرِ ایران تبدیل کرد.

تابستانِ خونینِ ۱۳۶۷: زخمِ بازِ خاوران


در حالی که جنگ رو به پایان بود، در داخلِ زندان‌ها فاجعه‌ای رخ داد که هرگز بسته نشد. اعدامِ دست‌جمعیِ ۲,۸۰۰ تا ۵,۰۰۰ زندانی سیاسی در چند هفته، بدون دادرسی و در سکوتِ مطلق، بزرگترین گسستِ اخلاقیِ تاریخِ معاصر بود. این «ناپدیدسازیِ قهری»، ترومایی ایجاد کرد که جودیت هرمان آن را «سوگِ پیچیده» می‌نامد. خانواده‌هایی که حتی حق نداشتند بدانند عزیزانشان کجا دفن شده‌اند، با زخمی زندگی کردند که عفونتش تمامِ دهه‌های بعد را گرفت. خاوران، نه یک گورستان، بلکه نمادِ «انکارِ حقِ سوگواری» در ایران است.


 

۵. فریبِ بزرگ و باتوم‌ها (۱۳۷۰–۱۳۸۸)

 

کلاهی که سرمان رفت: سال ۱۳۷۶


هفت یا هشت ساله بودم که آن هیاهوی سال ۷۶ به پا شد. یادم هست روزنامه‌هایی را که در سمنان دست‌به‌دست می‌شد؛ تیتر می‌زدند: «بیست میلیون رأی». ما با این امیدِ واهی قد کشیدیم که آن عددِ بزرگ، یعنی پایانِ دیوارها. اما آن «اصلاحات»، فقط کلاهِ گشادی بود که سرِ ما و پدرانمان رفت. آن‌ها داشتند برای بقایِ ساختاریِ خودشان زمان می‌خریدند.
قتل‌های زنجیره‌ای (۱۳۷۷) و فاجعه‌ی ۱۸ تیر ۱۳۷۸، اولین سیلی‌های واقعیت به صورتِ نسلِ ما بود. ما فهمیدیم که نظام، حتی «فرزندانِ منتقدِ» خود را هم تحمل نمی‌کند. حمله به کوی دانشگاه، پایانِ رویایِ تغییرِ مسالمت‌آمیز بود. تروما در اینجا، ترومای «خیانت» بود؛ خیانتِ کسانی که به آن‌ها اعتماد کرده بودیم.

۱۳۸۸: مرگِ اعتماد در خیابان


جنبش سبز، اوجِ این تقابل بود. شعارِ «رأیِ من کو؟» با گلوله‌ی تک‌تیراندازها پاسخ داده شد. کشته شدنِ ندا آقا سلطان و فاجعه‌ی کهریزک، زخمِ بی‌اعتمادی را به کینه‌ای عمیق تبدیل کرد. ما در کفِ خیابان‌های تهران، پوست انداختیم و فهمیدم که زبانِ این سیستم، فقط گلوله است.


 

۶. دهه‌ی نود و آغاز قرنِ جدید؛ عصرِ قتل‌عام‌های مرکب (۱۳۹۰–۱۴۰۳)

 

اگر در دهه‌های نخستینِ پس از انقلاب، مرگ عمدتاً در جبهه‌های جنگ یا راهروهای زندان‌ها پرسه می‌زد، در این بازه‌ی سیزده‌ساله، «مرگ» به اتمسفرِ زیستِ روزمره‌ی ایرانیان تبدیل شد. ما با پدیده‌ای روبه‌رو شدیم که من آن را «قتل‌عام مرکب» می‌نامم؛ وضعیتی که در آن شهروند نه تنها توسط «گلوله»، بلکه توسط «جاده»، «هواپیما»، «ویروس» و حتی «آوارِ ساختمان» تهدید می‌شود.

در ادامه، سرفصل‌های این کالبدشکافی را می‌خوانید:

۱. خشونتِ بوروکراتیک: ارابه‌های مرگ و جاده‌های بی‌بازگشت

 

بزرگ‌ترین کشتارِ خاموشِ تاریخ معاصر ایران در جاده‌ها رخ داده است. طبق آمارهای رسمی، از سال ۱۳۷۶ تا ۱۴۰۰، نزدیک به ۴۷۲,۰۰۰ نفر در جاده‌های ایران کشته شده‌اند. برای درکِ ابعاد فاجعه، این عدد را با شهدای جنگ هشت‌ساله (حدود ۲۱۳ هزار نفر) مقایسه کنید؛ ما در جاده‌هایمان، دو برابرِ یک جنگِ تمام‌عیارِ بین‌المللی کشته داده‌ایم.
این مرگ‌ها «تصادف» نیستند. وقتی حاکمیت، بازار خودرو را منحصراً در اختیار تولیدکنندگانِ داخلی (مانند سایپا و ایران‌خودرو) قرار می‌دهد و مردم را مجبور به استفاده از خودروهای ناامنی چون «پراید» می‌کند، هر تصادف یک «ترورِ ساختاری» است. جاده‌های فرسوده و خودروهای فاقدِ استانداردهای اولیه، ابزارهای این قتل‌عامِ بوروکراتیک هستند که جانِ طبقاتِ فرودست و متوسط را به نفعِ سودِ نهادهای قدرت، قربانی می‌کنند.

۲. فروپاشیِ نمادها: از ساختمان پلاسکو تا متروپل

 

در این دهه، زیرساخت‌های شهری ایران شروع به سخن گفتن کردند.

  • پلاسکو (۱۳۹۵): فروریختنِ نماد مدرنیته‌ی تهران و سوختنِ جان‌برکفانِ آتش‌نشان، اولین شوکِ بزرگِ ناشی از فرسودگی و مدیریتِ رانتی بود.

  • متروپل آبادان (۱۴۰۱): فاجعه‌ی متروپل، تجسمِ عینیِ فساد بود. فروریختنِ ساختمانی که روی کاغذ تمام مجوزها را داشت اما روی خاک، با خونِ مردم بنا شده بود. متروپل نشان داد که چگونه «امضای یک مدیرِ فاسد» می‌تواند به اندازه‌ی یک «موشک»، ویرانگر باشد.

۳. خون در خیابان: دی ۹۶، آبان ۹۸ و جنبشِ مهسا (۱۴۰۱)

 

در این بازه، ماشینِ سرکوب از «کنترلِ نخبگان» به سمت «کشتارِ توده‌ای» حرکت کرد:

  • دی ۱۳۹۶: با مرگِ امید به اصلاحات آغاز شد؛ جایی که شعارهای اقتصادی به سرعت به نفیِ تمامیتِ ساختار بدل گشت.

  • آبان خونین ۱۳۹۸: هولناک‌ترین سرکوبِ خیابانی قرن. قطع کامل اینترنت جهانی، پرده‌ای بود بر قتل‌عامِ معترضان در نیزارهای ماهشهر و خیابان‌های شهری. گزارش‌های بین‌المللی (از جمله رویترز) از ۱۵۰۰ کشته سخن گفتند. آبان، لحظه‌ی گذارِ قطعیِ ساختار از «مشروعیت» به «بقا به قیمتِ خون» بود.

  • ۱۴۰۱ (زن، زندگی، آزادی): کشته شدنِ مهسا (ژینا) امینی، جرقه‌ای بر انبارِ تروماهای انباشته بود. در این دوره، خشونت، زنان و مردان  و چشمانِ جوانان را هدف قرار داد. شلیک مستقیم به چشم‌ها، نمادی از تلاشِ سیستم برای «کور کردنِ جامعه» بود.

 

۴. تراژدیِ آسمان و دریا: پرواز PS752 و سانچی

  • کشتی سانچی (۱۳۹۶): سوختنِ دریانوردان در میانِ شعله‌های بی‌پایانِ دریا و ابهاماتی که هنوز پس از سال‌ها باقی مانده است.

  • پرواز PS752 (دی ۱۳۹۸): نقطه عطفِ فروپاشیِ روانیِ یک ملت. شلیکِ دو موشک به هواپیمای مسافربری و سه روز دروغِ سیستماتیک و انکارِ حقیقت. این فاجعه نشان داد که برای «بقایِ ساختار»، حقیقت و جانِ ۱۷۶ نخبه و شهروند، کوچکترین ارزشی ندارد. این رویداد، موتورِ محرکِ موجِ بزرگی از مهاجرت شد که من آن را «جراحیِ بدونِ بیهوشی» نامیده‌ام.

 

۵. قتل‌عامِ بیولوژیک: کرونا و ممنوعیتِ واکسن

 

در حالی که جهان با علم به جنگِ کووید-۱۹ رفته بود، در ایران، «ایدئولوژی» واردِ بدنِ شهروندان شد. ممنوعیتِ سیاسی و رهبریِ وارداتِ واکسن‌های معتبر، منجر به فاجعه‌ای شد که آمارهای غیررسمی، مرگ‌های مازادِ ناشی از آن را بین ۱۴۰,۰۰۰ تا ۳۰۰,۰۰۰ نفر برآورد می‌کنند. این یک «کشتارِ خاموش» در تخت‌های بیمارستان بود؛ جایی که شهروندان قربانیِ لجاجتِ سیاسی و سودجوییِ نهادهای مدعیِ ساختِ واکسنِ داخلی شدند.


 

۷. فاجعه‌ی دی‌ماه ۱۴۰۴: نقطه بی‌بازگشت

 

و سرانجام، دی‌ماه ۱۴۰۴. اوجِ تکاملِ ماشینِ کشتار. گزارشی که از مرگِ بیش از ۴۳,۰۰۰ نفر  تا به امروز (۹ بهمن ) حکایت دارد. استفاده از دوشکا در خیابان‌های رشت، تهران و سنندج، و  . . . همچنین قطعِ کاملِ اینترنت و ادامه‌ی اعدام هموطنانمان ، به معنایِ اعلامِ جنگِ تمام‌عیار علیه یک ملت است. در این تاریکیِ دیجیتال، حکومت نه برای «کنترل»، بلکه برای «انجامِ مأموریتِ حذف» وارد میدان شد. این رویداد، تجمیعِ تمامِ تروماهای صد سالِ اخیر است.

 

برای اینکه در قرنِ پیش رو، «زندگی» بالاخره بر «مرگ» پیروز شود.به امید آزادی 

پایان بخش اول

 
بهرام رامه
 
امروز.
 

در تقویم‌های مختلف:

هجری خورشیدی (ایران):

سه‌شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۳

شاهنشاهی:

۹ بهمن ۲۵۸۳ شاهنشاهی

میلادی (Gregorian):

Tuesday, January 28, 2025

هجری قمری (اسلامی):

۲۶ رجب ۱۴۴۶ قمری

جولیانی (Julian Calendar):

۱۵ ژانویه ۲۰۲۵

ISO (تقویم استاندارد بین‌المللی):

2025-W05-2

 

(هفتهٔ ۵ سال ۲۰۲۵، روز دوم هفته)

No Comments

Leave A Comment

FOLLOW US
Dark
Light