پیش از هر سخنی، یاد تمام جان‌های که برای آزادی این خاک از خود گذشتند را گرامی می‌دارم؛ یاد آن‌ها که تا زنده‌ام در رگ‌های زندگی‌ام جاری است.

 

 

 

ایستاده در میانِ آتش

 

پیشنهادم به آنان که خسته از دعوای سیاست هستند یا به مرگ فکر می‌کنند این است: جهان به تو، به بینشِ تو نیاز دارد. بمان و «سختت» را بگو. مبارزه کن برای مفهوم آزادی، هرچند دور، هرچند دست‌نیافتنی. برای من، از ۱۸ دی‌ماه دوباره زمان ایستاد؛ اغراق نمی‌کنم، میان هستی و نیستی ماندم.

در این فضای معلق، وقتی مرز میانِ بودن و نبودن به مویی بند می‌شود، فهمیدم که باید دوباره نسبتم را با درکِ وضعیت بررسی کنم. پس از سال‌ها، چیزی را آغاز کرده‌ام که مواجهه با آن، ورای من است. نمی‌دانم تا کجا دوام می‌آورم، اما شروع کرده‌ام به مطالعه‌ی دوباره، دقیق و تخصصی؛ چون می‌دانم جانِ آدمِ ایرانی در انتهایش به کلمه‌ی «سیاسی» ختم می‌شود. ما، خواه‌ناخواه، موجوداتی ایرانی‌ـ‌سیاسی هستیم؛ این سرنوشتی است که در دی‌ان‌دیِ ما حک شده است.

این یادداشت، در بهترین حالت، ناتوان از گفتنِ همه‌ی آن چیزی است که باید بگوید؛ ذهنم، مانند وطن، مانند تن‌هایمان، مانند احزابمان، تکه‌تکه است.

بخش اول: فریاد در غار و توهمِ اعتبار

در این مسیر، جایگاه خودم را به اشتراک گذاشتم؛ هرچند هنوز نمی‌دانم آیا ظرفی به نام «سوشال مدیا» انتخابِ درستی برای این حضور هست یا نه. اما نمی‌شود غایب بود؛ زیرا وقتی در غارِ خود فریاد می‌زنی : «دیگری درست می‌گوید» یا «بهرام»، باز هم ناگزیر صدای «بهرام» را می‌شنوی. من هم با خودم روبه‌رو بودم.

این مسیر به جنگ رسید؛ جنگی که همواره گفته‌ام در ابعادِ نظم جهانی، نظرِ امثالِ من چندان در آن تأثیر ندارد. اعدادی که به عنوان «فالوور» زیر نامِ ما ردیف می‌شوند، به اشتباه به آدم اعتبار می‌بخشند؛ گویی این عددها قرار است به حرف‌هایمان وزنِ تاریخی بدهند، در حالی که ما نه قاضی‌ایم و نه حاکم؛ صرفاً یک صداییم.

من از نسبتم با ایران گفتم، از تجربه‌ی زیسته‌ام در دلِ اعتراض‌ها، از نگاهِ دوقطبی که مثل خوره به جانمان افتاده، از مفهومِ قبیله‌سازی، و در این میان از «رهبریِ گذار». سعی کردم جایگاهم را در «میانه» انتخاب کنم. اما میانه ایستادن به معنای بی‌طرفی نیست؛ به معنای جست‌وجویِ بی‌طرفانه است. وقتی در این میانه می‌ایستی و موضوعِ «رهبرِ گذار» را بررسی می‌کنی، از خودت می‌پرسی: کدام برنامه‌ی دیگری برای گذار داریم؟ وقتی به دنبالِ یک برنامه‌ی مدون، مکتوب و مشخص می‌گردی و چیزی جز آنچه هست نمی‌یابی، ناخودآگاه به سویی کشیده می‌شوی.

بخش دوم: دوقطبی؛ جایی که «ترها» به بن‌بست می‌رسند

از همین جایگاهِ ناظر به «چپ» نگاه کردم؛ به گروه‌هایی که خود را داناتر، مدنی‌تر، آگاه‌تر، باادب‌تر و تعاملی‌تر معرفی می‌کنند. اما آنچه من دیدم، و لزوماً تمامِ حقیقت نیست بلکه تجربه‌ی من است، این بود که انگار تمامِ رنجِ ما از همین «ترها»ست؛ بزرگ‌تر، حکیم‌تر، درازتر… این برتری‌طلبیِ نهفته در کلمات، خودش مانعِ اصلیِ گفت‌وگوست.

وقتی به سوی بررسیِ منطقِ رهبریِ گذار نزدیک‌تر شدم، طبیعی بود که از سمتِ پادشاهی‌خواهان کمتر مورد تهاجم قرار بگیرم؛ اما از سوی گروه‌های دیگر، بارانِ قضاوت و اتهام بارید. خوشبخت بودم که بسیاری از گفت‌وگوها، که با تندی آغاز شده بود، به مرور و با شناختِ متقابل لطیف شد؛ اما بسیاری دیگر نه. آن‌ها دقیقاً دچار همان منطقِ دوقطبی بودند که خودشان نقدش می‌کردند؛ همان قبیله‌سازی‌ای را بازتولید می‌کردند که مدعیِ مبارزه با آن بودند.

اینجاست که می‌فهمیم مشکل فقط رژیم یا قدرت‌های جهانی نیستند؛ مشکلِ درونیِ ما، همین ناتوانی در تحملِ «میانه» است. وقتی کسی را که به دنبالِ برنامه‌ای مدون می‌گردد، بلافاصله در جعبه‌ای سیاسی می‌بندی و برچسب می‌زنی، در واقع فضا را برای همان بی‌نظمیِ کلانی آماده می‌کنی که تصمیم‌گیری را برای قدرت‌ها آسان می‌کند.

اما این دوقطبی‌سازی نه تصادفی است و نه صرفاً محصولِ اراده‌ی ما. هانا آرنت در «ریشه‌های توتالیتاریسم» نشان می‌دهد که فضای سیاسی وقتی به بن‌بست می‌رسد که «کثرت» ــ که او آن را پایه‌ی هر نظمِ آزادِ سیاسی می‌داند از میان برود. در آن لحظه، دیگر قدرتِ متمرکز نیازی به سرکوبِ مستقیم ندارد؛ مخالفان خودشان یکدیگر را خنثی می‌کنند. دانیل کانمن در «تفکرِ سریع و کند» این مکانیزم را از منظرِ شناختی توضیح می‌دهد: مغزِ انسان در فشار و تهدید، به‌طورِ غریزی به «سیستم ۱» پناه می‌برد؛ همان سیستمِ سریع، احساساتی و قبیله‌محور. در چنین وضعیتی، «خودی» و «غیرِخودی» دیگر یک انتخابِ آگاهانه نیست؛ یک واکنشِ زیست‌شناختی است. تحریکِ دشمنیِ درونی، ارزان‌ترین شکلِ کنترلِ اپوزیسیون است و ما سال‌هاست، بدونِ هیچ هزینه‌ای، این خدمت را برای دشمنانمان انجام می‌دهیم.

این را هم یادآور می‌شوم که ریشه‌های این تقابل‌های حذفی، بسیار عمیق‌تر از شعارهای امروز است. در جهان‌بینیِ باستانیِ ما، هستی همواره صحنه‌ی نبردِ آشتی‌ناپذیرِ میان «هرمزد» ــ حقیقت و نور ــ و «دروج» ــ دروغ و تاریکی ــ بوده است. این سازوکار، هزاران سال است که به ما آموخته جهان را به دو جبهه‌ی مطلق تقسیم کنیم. مشکل اینجاست که وقتی این الگوی اساطیری را به ساحتِ سیاستِ مدرن می‌آوریم، فاجعه آغاز می‌شود. در این چارچوب، «مخالف» دیگر یک رقیبِ سیاسی با برنامه‌ای متفاوت نیست؛ او در قامتِ «دروج» ظاهر می‌شود که باید نابود گردد تا «نور» پیروز شود.

این همان «انسدادِ دیالکتیکی» است که ما را در بن‌بستِ فعلی گرفتار کرده است. وقتی ذهن، به جای تحملِ پیچیدگی، به پاسخ‌های قطعی و دوقطبی پناه می‌برد، سیاست به یک «نبردِ نهایی» تبدیل می‌شود که در آن هیچ جایی برای «خاکستری‌ها» نیست. ما به دنبالِ یک «خیرِ مطلقِ تازه» می‌گردیم تا ما را از شرِ مطلق نجات دهد، غافل از آن‌که بدونِ واسازیِ این ساختارِ فکری، هر تغییری ممکن است فقط به جابه‌جاییِ شکلِ استبداد بینجامد. بلوغِ سیاسی از همین نقطه آغاز می‌شود: از رها کردنِ هویت از صورت‌های خشک و جنگی‌اش و از عبور از وسوسه‌ی «پاکیِ مطلق».

بخش سوم: مسلخِ «بها»؛ وقتی انسان به عدد تبدیل می‌شود

آن‌که در این میانه کشته می‌شود، یک انسانِ بی‌گناه است. این جمله‌ی ساده، تمامِ آن چیزی است که در هیاهوی دوقطبی‌ها دفن شده. ما در دنیایی محاصره‌ایم که لبه‌های قیچی‌اش را «چپِ جهانی در برابرِ امپریالیسم» و «امپریالیسم در برابرِ چپ» ساخته‌اند. این دوقطبیِ بزرگ ما را به سمتِ یک انتخابِ ساده‌سازی‌شده هل می‌دهد: یا این جبهه یا آن جبهه. و فاجعه دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ جایی که دیگر «انسانِ بی‌گناه» را نمی‌بینیم.

منطقِ ما در این سال‌ها به شکلی وحشتناک «سودنگرانه» شده است. وقتی می‌گوییم «برای آزادی باید بها داد»، در واقع از یک منطقِ غیرانسانی پیروی می‌کنیم. در این نگاه، جانِ یک جوان در خیابان، یا یک کودک در میانه‌ی جنگ، دیگر حقیقتی یگانه نیست؛ او فقط یک «بها» (Price) است که باید پرداخت شود تا ما به آرمانمان برسیم. اما اینجا باید دقیق‌تر ایستاد. کانت در «بنیادگذاری برای متافیزیکِ اخلاق» میانِ دو مفهومِ بنیادین تفکیک می‌گذارد: «قیمت» (Preis) و «کرامت» (Würde). هر چیزی که «قیمت» دارد را می‌توان با معادلی جایگزین کرد؛ اما «کرامتِ» انسانی نه قیمت دارد و نه معادل؛ هیچ‌چیز جایش را نمی‌گیرد. وقتی می‌گوییم جانِ آن جوان «بها»ی آزادی است، در واقع او را از قلمروِ «کرامت» به قلمروِ «قیمت» تنزل داده‌ایم؛ او دیگر «غایت» نیست، «ابزار» شده است. برای آزادی باید «انتخاب» کرد، نه «بها» داد؛ چون آزادی‌ای که بر پایه‌ی تبدیلِ انسان به ابزار بنا شود، از همان لحظه‌ی تولد، بوی استبدادِ آینده‌اش را می‌دهد.

آزادی‌ای که با خونِ دیگری معامله شود، در لایه‌های پنهانش بوی استبداد می‌دهد. انتخابِ عقلانی این است که بپذیریم هیچ‌کس مجبور به انتخاب میان دو شر نیست. این نگاه که «برای رسیدن به هدف، وسیله توجیه می‌شود»، همان جاده‌ای است که ما را دوباره به بن‌بست می‌رساند.

جدا از آن «بی‌شرفی» که «نه به جنگ» می‌گوید، اما هرگز از دهانش «نه به دیکتاتور» را نمی‌شنوی، یک ایستادنِ سخت در میانه وجود دارد: کسی که می‌گوید من ابزارِ ماشینِ جنگیِ هیچ‌کدام از شما نخواهم شد. اما بدانید ــ و این را با تمامِ صداقت می‌گویم ــ که این انتخاب، آسان‌ترین راه نیست؛ سخت‌ترین است. وقتی پشتِ هیچ جریانی پناه نمی‌بری، دیگر نمی‌توانی سکوت کنی و به حزب یا ایدئولوژی‌ات بسپاری که «آن‌ها درستش می‌کنند». هر سکوتی که می‌کنی، سکوتِ توست. هر ظلمی که می‌بینی و نمی‌گویی، گناهِ توست. این انتخاب یعنی باید بیشتر بجنگی، سخت‌تر بایستی، روشن‌تر بگویی؛ چون پناهگاهِ ایدئولوژیک نداری و رنجِ تنها ایستادن را به جان خریده‌ای. این نگاه، اتفاقاً عینِ عقلانیت است.

بخش چهارم: صنعتِ اعتراض و نقابِ تمدن

در همین روزهای پرالتهاب، وقتی ویدئوی گرتا تونبرگ را دیدم که سه ساعت قبل از پیامِ آتش‌بس منتشر شد، لایه‌ی دیگری از این بازیِ جهانی برایم روشن شد. او که ماه‌ها در برابرِ کشتار و اعدام در ایران سکوت کرده بود، ناگهان در واکنش به توییتِ ترامپ و جمله‌ی «برگشت به عصر حجر»، برآشفت و از «نابودیِ تمدن» و «انسانیت» حرف زد.(سکوت را عدم تداوم گفتن برای انسانیت بخوانید)

اینجاست که می‌فهمیم حتی «خشم» و «اعتراض» هم در دنیای امروز کنترل‌شده و بخشی از یک «برندینگِ سیاسی» است. چرا انسانیتِ این چهره‌ها گزینشی است؟ چرا وقتی تمدنِ ما در داخلِ ایران زیر چرخ‌دنده‌های استبداد در حالِ متلاشی شدن بود، صدایی از آن‌ها بلند نشد؟ چون در آن لحظه، صدای ما در قابِ منافعِ ایدئولوژیکِ آن‌ها جا نمی‌گرفت. آن‌ها «بشریت» را فقط زمانی می‌بینند که بتوان از آن به عنوانِ ابزاری علیه رقیبِ سیاسی‌شان استفاده کرد.

این همان «صنعتِ فرهنگی» است که حتی اعتراضِ ما را هم به کالا تبدیل می‌کند. همان مفهومی که آدورنو و هورکهایمر سال‌ها پیش تشریح کردند: وقتی حتی خشمِ اصیل هم در چرخه‌ی تولید و مصرفِ احساسات جذب می‌شود، دیگر نه شعله‌ای می‌ماند و نه گرمایی. وقتی انسجامِ درونی نداریم و درگیرِ دعواهای خُردِ قبیله‌ای هستیم ــ که آن‌چنان هم خُرد نیست ــ این چهره‌ها و قدرت‌های جهانی به‌راحتی برای ما «احساساتِ استاندارد» صادر می‌کنند. نبودِ انسجامِ ما، پاداشِ کسانی است که می‌خواهند سرنوشتِ ما را پشتِ درهای بسته رقم بزنند.

بخش پنجم: صلحِ فعال؛ در جست‌وجوی انسجام

از هر دو سو به من خرده گرفتند و توهین کردند. برایم مسئله‌ای نیست، چون می‌دانم این خشم محصولِ همان دوقطبیِ صلب است و انسانِ درمانده به دنبالِ جایی برای تخلیه‌ی دردهاست. اما سؤالِ اصلی اینجاست: درکِ میانه‌روی کجاست؟ وقتی از «صلحِ منفی» حرف می‌زنیم، یعنی وضعیتی که در آن فقط اسلحه خاموش است اما کینه‌ها باقی‌ست. ما به چیزی فراتر نیاز داریم؛ به یک «صلحِ فعال» در روابطِ میان‌گروهی.

صلح از جایی شروع می‌شود که بپذیریم هیچ‌کدام از ما «تَر» نیستیم؛ نه داناتر، نه مدنی‌تر، نه حکیم‌تر. صلح از جایی شروع می‌شود که من رنجِ تو را ببینم، حتی اگر با برنامه‌ی سیاسی‌ات مخالف باشم. ما باید بیاموزیم که در میانه‌ی این تهاجم‌ها، یک «منشورِ رنجِ مشترک» بسازیم؛ نه یک سندِ سیاسی، بلکه یک توافقِ اخلاقی: تعهد به این‌که پیش از هر بحثِ تاکتیکی، بر سرِ این اصل با هم بایستیم که «جانِ انسانِ بی‌گناه معامله‌پذیر نیست». انسجامِ ما نه در هم‌فکریِ مطلق، بلکه در توافق بر سرِ همین اصلِ ساده است: «جانِ انسانِ بی‌گناه، خطِ قرمزِ ماست.»

اگر نتوانیم در داخلِ خودمان به این انسجام برسیم، نظمِ جهانی همواره ما را به عنوانِ ابژه‌هایی می‌بیند که می‌توان روی خونشان معامله کرد. مبارزه برای آزادی، مبارزه برای بازپس‌گیریِ «حقِ انتخاب» است؛ انتخابی که نه از سرِ اجبارِ دوقطبی‌ها، بلکه از دلِ یک عقلانیتِ انسانی بیرون می‌آید.

بخش ششم: میانِ چکاچکِ سلاح و سکوتِ مرگبار

من پیش از این هم گفته‌ام و ابایی از تکرارش ندارم: من هرگز با «مداخله‌ی نظامی» یا «جنگ» مخالفت نکرده‌ام و حرفم این است: تو که مدعیِ «نقطه‌زنی» هستی، متعهد بمان به همان جانی که ادعا می‌کنی نمی‌خواهی بگیری. هرچند شوربختانه می‌دانم که در دنیای واقعیِ سیاست، چنین ادعاهایی لزوماً محلی از اعراب ندارند و موشک، بی‌گناه را از گناهکار تمیز نمی‌دهد، اما این را می‌گویم تا بدانم و بدانید که من کجا ایستاده‌ام.

اکنون، تن و زبانِ من با بخشی از ایران گره خورده است؛ با همان‌هایی که در میانه ایستاده‌اند. آن‌ها می‌گویند وقتی صدای بمب نمی‌آید، بیشتر وحشت می‌کنیم؛ چون می‌دانیم یک پای این ماجرا رژیمی است که تا بنِ دندان مسلح است و برای بقایش از هیچ جنایتی فروگذار نمی‌کند. این یک پارادوکسِ دردناک است: پناه بردن به انفجار برای رهایی از خفقان. رنجِ جنگ باید گفته شود، اما نباید از یاد برد که جنگِ واقعی را سال‌هاست رژیم علیه مردمِ خودش آغاز کرده است.

بخش هفتم: نقدِ مسئولانه؛ فرهنگ‌سازی به جای بیانیه‌نویسی

خطابِ من به جبهه‌ی پادشاهی‌خواهان و شخص آقای پهلوی، فراتر از خصومت‌های رایج، برخاسته از همان انتظاری است که از هر جریانِ جدی در سیاست داریم: پاسخگویی. در تاکتیکِ مبارزه، جانِ مردم معیارِ قطعی و اصلِ اصیلِ اخلاق است. اما این اصل با صرفِ اعلام کردن زنده نمی‌ماند؛ حیاتِ آن در تنیده شدن در فرهنگِ روزمره‌ی یک جنبش نهفته است. و درست همین‌جاست که نقدِ من شکل می‌گیرد.

مسئله‌ی اول: شهروندِ پرسشگر یا سیاه‌لشگرِ دیجیتال؟

با احترام به آنان که دوشادوش، در خیابان‌های خارج از کشور، فریادِ مردم بودند.

برخی از هوادارانِ شما در دیاسپورا، و این را با نگاهی آسیب‌شناسانه می‌گویم، در بسیاری موارد به کالبدِ یک «ماشینِ بازنشر» فروکاسته شده‌اند. بیانیه‌ها دست‌به‌دست می‌شود و مواضع تکرار می‌گردد، اما تحلیلِ مستقل و پرسشگریِ پویا کجاست؟ این امتدادِ همان ساختارِ فرسوده‌ای است که دهه‌هاست سیاستِ ما را به بند کشیده؛ تکرارِ مواضع بدونِ بازاندیشی. طرفدارِ واقعی فراتر از یک تکرارکننده‌ی بی‌چون‌وچراست؛ او شهروندی است که با تفکرِ مستقل و مسئولانه، پیامی را برمی‌گزیند که به آن باور دارد. این تفاوت، اگرچه ظریف به نظر می‌رسد، اما سنگ‌بنایِ یک سیاستِ نوین است.

مسئله‌ی دوم: گریز از حقیقتِ عریانِ رنج

در دی‌ماهِ ۱۴۰۴، وقتی تصاویرِ فاجعه‌ی کهریزک در اوجِ انسدادِ اینترنت به دستمان رسید، اصرار کردم که این عکس‌ها را منتشر کنید؛ از مرگ‌ها بگویید و از جنایت‌ها پرده بردارید. اما پاسخِ خیلِ هواداران، فریادِ «ترس ایجاد نکنید» بود. این واکنش، فراتر از یک حسن‌نیتِ ساده، یک خطای راهبردی و سقوطِ اخلاقی بود. رژیم از «دیده‌شدنِ» جنایتش وحشت دارد، نه از پنهان‌ماندنِ آن. از سوی دیگر، کسی که جانش را فدا کرده، حق دارد دیده شود؛ حضورِ او نه ابزارِ تبلیغ، که «شهادتِ تاریخی» است. این الگویِ «مدیریتِ تصویر» به‌جای «شهادت به رنج»، در اعدام‌ها و گزارش‌های شکنجه هم تکرار شد. انگار پروژه‌ی سیاسی بر حقیقت ارجحیت دارد.

می‌فهمم که در شرایطِ فیلترینگ، وقتی صدای واقعیِ مردم به‌سختی شنیده می‌شود، احتیاط امری منطقی است و این سویِ ماجرا را نباید نادیده گرفت. اما وقتی تصویرِ آوارِ بمباران منتشر می‌شود ــ خانه‌ای که دیگر نیست و خیابانی که به خاک نشسته ــ دیگر مجالی برای تفکیکِ «مداخله‌ی دقیق» از «بمبارانِ محض» باقی نمی‌ماند. آن تصویر، خود گویایِ همه‌چیز است و تلاش برای مدیریتِ آن، از مرزِ احتیاط فراتر می‌رود. اینجاست که نیازِ ما به تحلیل‌گرانِ میانه آشکار می‌شود؛ کسانی که نه در پیِ ایجادِ فاصله میان دو غلط، بلکه در پیِ دیدنِ رنجِ پنهان‌شده و هم‌زمان، خطرِ سوءاستفاده از آن هستند. تنها کسی می‌تواند هر دو سو را با هم ببیند که نه در جبهه‌ای سنگر گرفته و نه از رنج فرار کرده باشد.

مسئله‌ی سوم: پاسخگویی به تاریخ

ساختنِ اعتماد، نیازمندِ پاسخگویی به تاریخ است، نه فرار از آن. وقتی از «گذار» سخن می‌گوییم، پرسش‌های مربوط به دوره‌ی پهلوی نیازمندِ پاسخ‌های روشن و مبتنی بر واقعیت‌اند، نه واکنش‌های دفاعی و ایدئولوژیک. ساواک، سرکوب و شکاف‌های طبقاتی واقعیت‌هایی هستند که با هیچ استدلالی درباره‌ی توسعه‌ی اقتصادی خنثی نمی‌شوند. دفاعِ عاطفیِ بخشی از هواداران و تلقی کردنِ هر نقدِ تاریخی به مثابه‌ی تهاجم، نه‌تنها کمکی به اعتمادسازی نمی‌کند، بلکه مُهری است بر پیشانیِ کسانی که می‌گویند این جریان ظرفیتِ نقدپذیری ندارد.

البته سویِ دیگری هم هست: بسیاری از این هواداران سال‌ها زیرِ بارِ اتهام‌های ناروا بوده‌اند و خشمشان ریشه در بی‌عدالتی دارد؛ اما خشمِ موجه، هرگز جایگزینِ پاسخِ تاریخی نخواهد بود. گذارِ دموکراتیک نیازمندِ تبدیلِ شیفتگانِ بی‌چون‌وچرا به شهروندانِ منتقد و مستقلی است که همراهی و پرسشگری را دو رویِ یک سکه می‌بینند.

در این میان، نکته‌ی کلیدی برای پی‌ریزیِ فردا، شفاف‌سازیِ اهرم‌های کنترل در دوره‌ی گذار است. بدونِ وجودِ سازوکارهای نظارتیِ روشن که مانعِ بازتولیدِ استبداد شود، هیچ وعده‌ای برای دموکراسی معتبر نخواهد بود. ما باید بدانیم قدرت چگونه توزیع و کنترل می‌شود تا ابزارهای سرکوبِ گذشته، با نامی جدید، تکرار نشوند.

من در بررسی‌های خود، درباره‌ی منطقِ تاریخیِ برخوردهای سیاسی و نگاه به جایگاهِ زن و روشنفکر در آن دوران، واکاوی کرده‌ام. با این حال، معتقدم نمی‌شود با دانش و آگاهیِ امروز، گذشته را دستخوشِ «نقدِ سخت» کرد و فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگیِ آن زمان را نادیده گرفت. نقدِ اصیل آن است که خطاها را در بسترِ تاریخی‌شان ببیند تا از آن‌ها نه برای تخریب، بلکه برای طراحیِ اهرم‌های کنترلیِ دقیق در مسیرِ گذار استفاده کند.

بخش هشتم: پرومته‌های در زنجیرِ واژه

در قطبِ دیگر، با طیفی گسترده از گرایش‌های «چپ» مواجهیم؛ جریانی که همواره همزادِ پرومته بوده است: جان‌هایی که آتش را برای رهاییِ انسان خواستند، اما خود در زنجیرِ دوگانه‌ی «ایدئولوژی‌های دُگم/دین‌خویی» و «اتهاماتِ بیرونی» گرفتار شدند. نقدِ من بر این جبهه، از جایگاهِ کسی است که رگه‌ی دلسوزِ این تفکر برای مردم را می‌شناسد و بر هدر رفتنِ ظرفیت‌های آن افسوس می‌خورد.

مسئله‌ی اول: انحصارطلبی در پوششِ آزادی‌خواهی

پرسشِ من از چپِ امروز صریح است: شما که مدعیِ نفیِ حذف هستید، چطور در عمل دست به «حذف» می‌زنید؟ این تناقض در رفتارِ عینی هویداست، نه در کلام. وقتی مبارزی، صرفاً به خاطرِ زاویه‌ی دیدش درباره‌ی گذار کنار گذاشته می‌شود، یا وقتی طنینِ فریادِ «جاوید شاه» در خیابان‌ها، به‌جای تحلیل شدن، با برچسبِ «فاشیسم» سرکوب می‌گردد، ما با همان منطقِ استبدادی روبه‌رو هستیم. البته باید دید که بخشی از این واکنش‌های تند، واکنشی است به ناسیونالیسمِ خشنی که در فضای مجازی هر منتقدی را «ضدِ ایران» می‌خواند. این ترس بی‌پایه نیست، اما ترسِ موجه، هرگز توجیه‌کننده‌ی حذف نیست. فریادِ «جاوید شاه» در خیابان‌های ایران یک واقعیتِ اجتماعی است، نه توطئه‌ای که باید پاک شود. نادیده گرفتنِ این واقعیت، آغازِ جداییِ روشنفکر از مردمِ واقعی است؛ جنبشی که از مردم فاصله بگیرد، در بهترین حالت به یک پروژه‌ی منزویِ روشنفکرانه تبدیل می‌شود.

مسئله‌ی دوم: همبستگیِ گزینشی (جهانی)

تجربه‌ی تلخِ این سال‌ها، مواجهه با نوعی «همبستگیِ گزینشی» بود. صداهایی که برای غزه و کابل و کُردها به‌حق رسا بود، در برابرِ مسلخِ ۱۴۰۴ به لکنت افتاد. واکنش‌ها با تأخیر، با احتیاط و مشروط بود. می‌فهمم که پاسخ دارند: ایستادن کنارِ مردم در آن لحظه ممکن بود به روایت‌هایی دامن بزند که توجیه‌گرِ مداخله‌ی نظامی باشد. این نگرانی جدی است، اما وقتی احتیاطِ سیاسی به سکوت در برابرِ رنج منجر شود، دیگر احتیاط نیست؛ یک انتخابِ آگاهانه است. رنجِ واقعی، فیلتر نمی‌پذیرد.

مسئله‌ی سوم: تاریخ به مثابه‌ی ابزارِ تبلیغ

یادداشتی درباره‌ی نامه‌ی تاریخیِ دکتر مصطفی رحیمی فرستادم؛ مردی که در دی‌ماه ۵۷ خطرِ «جمهوریِ استبدادی» را هشدار داد. اما دیدم که چگونه این متنِ آزاد را با مقدمه‌های جهت‌دار کادربندی کردند تا به مخاطب بگویند «چگونه بشنود». این تبدیلِ سندِ تاریخی به ابزارِ پروپاگاندا، تکرارِ همان رفتاری است که رژیم با تاریخ می‌کند. سکوتِ فعالانی که مخاطبِ این یادداشت بودند، خود گویاترین پاسخ به این بن‌بستِ گفت‌وگویی است. یادداشتی به نام «آی آدم‌ها».

مسئله‌ی چهارم: مصادره‌ی صدای زنان

یکی از تلخ‌ترین رخدادهای جنبشِ «زن، زندگی، آزادی» این بود که حتی این خیزش نیز از مصادره در امان نماند. به‌جای آن‌که صدای بی‌واسطه‌ی زنان شنیده شود، بارها تلاش شد این جنبش به ابزاری برای اعتباربخشی به یک سو و بی‌اعتبار کردنِ سوی دیگر بدل شود. گویی بدنِ زن، که در طول تاریخ بارها به میدانِ تصاحب و تفسیرِ دیگری فروکاسته شده، این‌بار نیز باید در خدمتِ رقابت‌های سیاسی قرار می‌گرفت. حتی در سطحِ زبان نیز این منطق خود را آشکار کرد؛ آن‌جا که در برابرِ «زن، زندگی، آزادی»، تعبیرهایی چون «مرد، میهن، ویرانی» به گردش افتاد و به‌جای گشودنِ افقِ گفت‌وگو، شکافی تازه تولید شد. مسئله اما این است که ما، با همه‌ی تفاوت‌ها، در یک حقیقتِ بنیادین مشترکیم: همه‌مان مخالفِ رژیم هستیم. اگر قرار است آینده‌ای ساخته شود، از دلِ طبل‌کوبی‌های کودکانه علیه یکدیگر بیرون نخواهد آمد، بلکه از همنشینی، تحمل و تواناییِ دیدنِ رنجِ مشترک زاده خواهد شد.

جمع‌بندی: بلوغ در میانه

ما در بزنگاهی ایستاده‌ایم که «انتخابِ راحت» وجود ندارد. میانه‌روی، نه یک موضعِ میانه میانِ دو غلط، بلکه تلاش برای ساختنِ یک عقلانیتِ جدید است. من انتخاب کرده‌ام که «صدای رنج» باشم، نه بلندگوی هیچ جریانی. هرچند فاصله‌ای زیاد است بین تلاش و آنچه هستی.

اگر به پادشاهی‌خواهان نقد می‌کنم، برای این است که فرهنگِ مسئولیت‌پذیری را جدی بگیرند؛ که بپذیرند ساختنِ اعتماد، نیازمندِ پاسخگویی به تاریخ است، نه فرار از آن؛ و که هوادارانشان را از سیاه‌لشگرِ بازنشرِ شعار به شهروندانِ متفکر و مستقل تبدیل کنند.

اگر به چپ نقد دارم، برای این است که از زندانِ حذف و ایدئولوژی بیرون بیاید؛ که بپذیرد «جاوید شاه» در خیابان‌های ایران یک واقعیتِ اجتماعی است، نه توطئه‌ای که باید پاک شود؛ و که همبستگیِ انتخابی با مظلومانِ جهان، در حالی که سکوت بر کشتارِ هم‌میهنانت پیشه می‌کنی، خود نوعی استعمارِ احساسات است.

انسجامِ ما در گروِ پذیرشِ همین «تکثر» است. ایرانِ فردا نه با حذفِ پادشاهی‌خواهان ساخته می‌شود و نه با نادیده گرفتنِ چپ‌ها. ایرانِ فردا در همان «میانه» متولد می‌شود؛ جایی که ما یاد می‌گیریم به جایِ جانِ هم، به جانِ مشکلات بیفتیم.

از ۱۸ دی‌ماه، من هنوز میانِ هستی و نیستی ایستاده‌ام، اما اکنون می‌دانم این ایستادن نامش «میانه» است، نه بی‌تصمیمی. و این «میانه»، سخت‌ترین جایِ جهان برای ایستادن است؛ چون تنها جایی است که نمی‌توانی دروغ بگویی و بیشتر و بیشتر تنها می‌شوی.

 

No Comments

Leave A Comment

FOLLOW US
Dark
Light