پیش از هر سخنی، یاد تمام جانهای که برای آزادی این خاک از خود گذشتند را گرامی میدارم؛
یاد آنها که تا زندهام در رگهای زندگیام جاری است.
آناتومی یک جنایت خاموش: کالبدشکافی نهاد و تروما در «جامعهی کلنگی»
سکانس اول: نمای نزدیک بیداری در راهروهای ترس
این کتاب را در دانشگاه خواندیم و گمان میکنم همه به یاد دارند. همان سیستم آموزشیای که ما را ملزم به مطالعهی دروسی چون وصایای امام یا تفسیر قرآن میکرد و عملاً دانشجویی را ناکارآمد میساخت. نه تاریخ خواندیم، نه جامعهشناسی کاربردی، نه ارتباطات، نه روش تحقیق واقعی. همین کتاب بروس کوئن، اگر درست تدریس میشد، میتوانست چشممان را باز کند.
در آن دوران، جهان برای ما در دیوارهای سیمانی و راهروهایی خلاصه میشد که بوی هراس میداد. دانشگاه قرار بود فضای «رهایی» باشد، اما بیشتر به ویترین یک شکست بزرگ شبیه بود. کریدورهایی که دوربینهای مداربسته در آنها خیره تماشایت میکردند، درهایی که همیشه کسی با لباس شخصی میتوانست از پشتشان بیرون بیاید، و تابلوهایی که «علم و تقوا» رویشان نوشته بود، اما در عمل به تو یاد میدادند چطور خودت را سانسور کنی.
در همان سالها، حضور اساتیدی که اجازه نمیدادند کتابها فقط برای امتحان خوانده شوند، دریچهای به روی ما گشود. در کلاسهایشان، «مبانی جامعهشناسی» بروس کوئن را باز میکردیم. کوئن با آن عقلانیت مرتب و آرام از «نهادهای اجتماعی» میگفت؛ از خانواده، آموزش، قانون، سیاست؛ از نظامهایی که ساخته شدهاند تا به زندگی ما «پیشبینیپذیری» بدهند، تا بدانیم فردا صبح، جهان طبق چه قاعدهای کار خواهد کرد.
اما در همان لحظه که زیر تعریف «نهاد قانون» خط میکشیدیم، سایهی سنگین حراست در آستانهی در کلاس، همهی آن تعاریف را به سخره میگرفت. وقتی از مدرسه بهعنوان ابزار «اجتماعیکردن» و انتقال ارزشها صحبت میکردیم، خبر اخراج یا ستارهدار شدن همکلاسی در گوشمان میپیچید و بدنمان منقبض میشد. تروما درست در همین نقطه متولد میشد: در شکاف میان «آنچه در کتاب بود» و «آنچه در بدن ما میلرزید».
اساتید ما اصرار داشتند که کوئن را نه برای حفظ کردن، بلکه برای دیدن «نبودنها» بخوانیم. کوئن برای ما نقشهی یک «بدن سالم» بود؛ تصویری از جامعهای که نهادها در آن کارکرد دارند، قواعد مشترک محترماند، و فرد میتواند روی فردا حساب کند. ما با آن نقشه در دست، روی میز تشریحی خم شده بودیم که نامش «ایران» بود و دنبال اعضای گمشدهی این بدن میگشتیم.
سکانس دوم: کالبدشکافی قتل معنا در کالبد فرم
اگر از آن راهروها فاصله بگیریم و روی پرسشی ساده متمرکز شویم، میپرسیم: نهاد دقیقاً چیست؟ در سادهترین بیان، نهاد آن چیزی است که به ما میگوید فردا صبح، دنیا همچنان بر اساس یک سری قواعد مشترک میچرخد. نهاد آموزش، نهاد قضا، نهاد خانواده؛ چیزهایی که قرار است مثل ستونهای پنهان یک ساختمان، وزن زندگی را نگه دارند.
جنایتی که در این دههها رخ داد، فیزیکی نبود؛ بیشتر یک «جنایت معنایی» بود. ساختمان دادگستری منفجر نشد؛ تابلو و دیوار و میز و مُهر باقی ماند. اما «روح عدالت» از آن بیرون کشیده شد و بهجایش کالبدی وفادار به ایدئولوژی نشاند. مدرسه تعطیل نشد، اما «پرسشگری» در آن بهتدریج خفه شد. دانشگاه گسترش یافت، اما در قلبش، حراست و گزینش و سهمیه جا خوش کرد.
متون جامعهشناسی برای چنین وضعیتی تعبیری دارند: «تخلیهی کارکردی». نهادی که ظاهرش را حفظ کرده، ولی کارکرد واقعیاش را واگذار کرده است. دادگاه هنوز حکم صادر میکند، اما نه برای تأمین عدالت، بلکه برای محافظت از هستهی قدرت. مدرسه هنوز دیپلم میدهد، اما نه برای پرورش شهروند، بلکه برای تولید نیرویی که در ساختار موجود بهراحتی قابل کنترل باشد.
وقتی این تخلیهی کارکردی گسترده شود، جامعه دچار «آنومی» میشود؛ بیهنجاری. وضعیتی که در آن هیچ معیار مشترکی برای تشخیص درست از نادرست باقی نمیماند. قانون یک چیز میگوید و تجربهی روزمره چیز دیگر. در متن «همه برابرند»، اما در عمل باید بدانی چطور «آشنا پیدا کنی»، «امضا بخری» یا «سکوت کنی». فرد در چنین فضایی پناهگاهش را از دست میدهد؛ هر بار که به نهادی پناه میبرد، با جنازهای روبهرو میشود که لباس قانون به تن دارد.
این تجربه بدن شهروند را به لرزه میاندازد؛ اضطرابی که ریشه در «غیرقابلپیشبینی بودن» جهان دارد. وقتی معلوم نیست فردا همان قاعدهای که امروز به تو گفتهاند، هنوز معتبر است یا نه؛ وقتی هر مراجعه به نهاد میتواند به تراژدی شخصی تبدیل شود، بدن یاد میگیرد در حالت آمادهباش دائمی زندگی کند. این همان جایی است که تروما از سطح روان به بافت جامعه سرایت میکند.
سکانس سوم: نمای متوسط لرزههای «جامعهی کلنگی»
در میانهی آن زیست بیستساله، کمکم روشن شد که چرا هیچچیز در این خاک «انباشت» نمیشود. چرا هر نسل احساس میکند همهچیز را باید از صفر شروع کند؛ از الفبای سیاست تا ابتداییترین قواعد همزیستی. اینجاست که مفهوم «جامعهی کلنگی» معنا پیدا میکند: جامعهای با افق کوتاهمدت که نگاهش از امروز تا فرداست، نه بیشتر.
اگر به عقب نگاه کنیم، چرخه در چند قاب دیده میشود. مشروطه با همهی ضعفهایش نهادهایی ساخت: مجلس، مطبوعات، احزاب نوپا؛ اما بخش بزرگی از همین ساختارها در گرداب کودتا و استبداد از جا کنده شدند. در دههی پنجاه، دولت مدرن نیمبندی شکل گرفت. انقلاب ۵۷ آمد و با شعار «همهچیز از نو»، به همان اندازه که نظم استبدادی را هدف گرفت، نهادهای نیمبند را هم زیر کلنگ برد. بعد، همان داستان همیشگی: استبداد تازه، انباشت تازه، انفجار تازه.
چرخهی ما تقریباً همواره چنین بوده است: استبداد، سقوط، هرجومرج، بازگشت به استبداد؛ اینبار با نامی دیگر. در پس این تکرار یک نقص ساختاری دیده میشود: نبود نهادهایی که تغییر را بدون ویرانی ممکن کنند. در غیاب نهادهای پایدار، هر تغییری به فروپاشی کامل نزدیک میشود. هر جابهجایی قدرت شبیه آوردن کلنگ تازهای است که اینبار زیر پی ساختمان جامعه را نشانه میرود.
نتیجه، جامعهای است که حافظهی تاریخیاش در هر چرخه پاک میشود. مدام در حال اختراع دوبارهی چرخ هستیم، چون نهادی وجود ندارد که تجربهی نسل پیشین را برای نسل بعدی ذخیره کند؛ نه احزابی که زنده بمانند، نه سندیکاهایی که دههها ادامه پیدا کنند، نه رسانههایی که از یک موج سیاسی تا موج بعدی دوام بیاورند. تروما در اینجا یعنی «بیریشگی ابدی»؛ یعنی زندگی در خانهای که هر لحظه ممکن است دوباره زیر ضربهی کلنگ برود.
ساختار حاکم این منطق کلنگی را نه فقط ادامه داده، که به اوج رسانده است. هرجا نهادی میتوانست مستقل شود، یا تصفیه شد یا نسخهی موازی تحت کنترل ساختار قدرت جایش را گرفت. آنچه باقی مانده شبکهای است که بیشتر به «کارتل نظامی» شبیه است تا دولت مدنی: مجموعهای از سپاه، بسیج، نهادهای امنیتی، بنیادهای اقتصادی و شوراهای انتصابی که از دانشگاه و رسانه تا هنر و کسبوکار حضور دارند. در این شبکه، نهادها فرصت ریشهدواندن پیدا نمیکنند؛ هر ریشهای که کمی مستقل شود، یا قطع میشود یا به تنهی کارتل پیوند میخورد.
سکانس چهارم: نمای باز اتمیزه شدن و زوال اعتماد
حالا دوربین را عقبتر میبریم. از راهروهای دانشگاه و اتاقهای بازجویی بیرون میآییم و در خیابان میایستیم. میلیونها آدم در رفتوآمدند، اما بهطرزی عجیب «تنها»اند. هرکس سرگرم راه خودش است؛ سر پایین، گوشهی گوشی، و چشم نگران.
وقتی قدرت حاکم نهادهای واسطه را نابود میکند ـ انجمنهای صنفی، گروههای هنری مستقل، پاتوقهای فکری، سازمانهای داوطلبانه ـ انسانها «اتمیزه» میشوند؛ ذراتی جداافتاده که هیچ پیوند مستمر و امنی با هم ندارند. ممکن است در تجمعی بزرگ کنار هم بایستند، اما این کنار هم بودن بیشتر شبیه ازدحام است تا همبستگی.
در چنین وضعیتی «سرمایهی اجتماعی» به حداقل میرسد؛ همان اعتماد متقابلی که وقتی در صف نان میایستی، به تو اجازه میدهد به پشت سر و جلوی خودت نه با چشم دشمن، که با چشم همسرنوشت نگاه کنی. وقتی نمیتوانی به همسایه، همکلاسی یا نظام قانونی اعتماد کنی، تنها یک استراتژی برای بقا پیشرو میماند: «جنگ فردی برای منافع آنی». هرکس میکوشد پیش از آنکه دیگری از او عبور کند، خودش راهی برای عبور پیدا کند.
این بیاعتمادی در رفتارهای کوچک روزمره دیده میشود: پروژههای جمعی کوچکی که زود فرو میپاشند؛ تعاونیهایی که کسی حاضر نیست سهم واقعیاش را شفاف کند؛ گروههای دوستیای که اولین اختلاف مالی یا سیاسی آنها را از هم میگسلد. همان الگو در سطح بزرگتر به سیاست منتقل میشود. آدمهای اتمیزهشده وقتی خشمگین میشوند، بهجای گفتگو بیشتر به سمت فریاد کشیده میشوند. تمرین نهادی دیگری در اختیارشان نبوده است.
دوقطبیهای حذفی در فضای سیاسی، یکی از آخرین سرفههای همین بدن بیمار است. جامعهای که نهاد گفتگو را از دست داده، اختلاف را در قالب «تسخیر» و «حذف» تجربه میکند. هر اردوگاه خود را «ملت واقعی» میداند و طرف مقابل را «غیرمشروع». در غیاب احزاب پایدار، اتحادیهها، رسانههای مستقل و فضاهای امن مصالحه، انرژی سیاسی یا به ناامیدی میرسد یا به فریادهایی که بیشتر از آنکه پل بسازند، پلها را تخریب میکنند.
در این میان وضعیتی متناقضنما (paradoxical) دیده میشود: مفهوم «دموکراسی» در سطح ساختار عملاً غیرقابل دسترس است. اما همینکه این کلمه در خیابان، دانشگاه و تبعید آنقدر تکرار میشود که حاکمیت از آن میهراسد، خودش نشانهی یک آگاهی جمعی است؛ خواستی که فعلاً امکان تحقق ندارد، اما مثل زخمی باز، دائماً خودش را یادآوری میکند.
آنچه این وضعیت را سختتر میکند، ابعاد نابودی نهادی است. بسیاری از چیزهایی که در کشورهای دیگر «نهاد» حساب میشوند، اینجا یا از بین رفتهاند یا به ضمیمهی کارتل نظامی تبدیل شدهاند. نه حزب سراسری مستقلی مانده، نه اتحادیهی قدرتمندی که خارج از ساختار قدرت دوام آورد، نه انجمنی که بدون سایهی امنیتی دههها کار کند. در چنین خلأیی، دموکراسی فعلاً بیشتر شبیه افق است تا مقصد؛ چیزی که میشود به سمتش حرکت کرد، اما ادعای رسیدن فوری به آن بیشتر شبیه دلخوشی است تا تحلیل.
سکانس پنجم: نقد رویاهای خطی چرا ایران، فرانسه نیست؟
در این میانه، بخشی از اپوزیسیون با نسخههایی تمیز و خطکشیشده وارد صحنه میشود. برخی میگویند: «راه روشن است؛ قانون اساسی دموکراتیک نوشته میشود، شکل حکومت تغییر میکند و مسئله حل میشود.» این روایت بهظاهر ساده و جذاب است، اما یک فرض پنهان دارد: اینکه جامعه صرفاً با تغییر فرم حقوقی از بیماری کلنگی بیرون میآید.
مشکل اینجاست که این نگاه، تفاوت خاک ما و خاک اروپا را نادیده میگیرد. مدل جمهوری در اروپا روی بستری رویید که حتی پیش از انقلابهای مدرن، لایههایی از استمرار نهادی داشته است: دادگاههایی که قرنها کار کردهاند، ادارات و دیوانسالاریهایی که نسلها از یک منطق پیروی کردهاند، فرهنگ مصالحهای که بهتدریج شکل گرفته است. حتی در مهد جمهوری، لحظاتی بوده که نهادهای نیمبند نتوانستهاند جلوی سقوط به هرجومرج را بگیرند و جامعه ناچار شده موقتاً تمرکز قدرت را تحمل کند تا از فروپاشی کامل فرار کند.
در ایران، آنچه دیده میشود بدنی است که مدام بین استبداد و انفجار در رفتوبرگشت بوده، بدون آنکه لایهی زیرین محکمی از نهادها شکل بگیرد. در چنین زمینهای، صرفاً عوض کردن نام رژیم بدون ساختن زیرساخت نهادی، بیشتر شبیه تعویض پردهی صحنه است تا عوض کردن نمایش. قانون بدون بدنهایی که به آن باور دارند و نهادهایی که از آن دفاع کنند، روی کاغذ میماند و در اولین بحران زیر پا گذاشته میشود.
این نقدِ رویاهای خطی بهمعنای دفاع از استبداد نیست؛ بیشتر تأکید بر این است که در جامعهای با کمبود نهاد، انتقال سریع قدرت میتواند بهسرعت به میدان رقابت بیقاعدهی گروههای قدرتمند تبدیل شود. انتخابات آزاد روی زمین سست، شبیه ساختن برج بلند روی خاک نرم است؛ خود برج فینفسه مسئلهدار نیست، اما زیرش خالی است.
سکانس ششم: بررسی گزینهها جستجوی لنگرگاه در طوفان
اگر کمی فاصله بگیریم و بدون پیشفرض به صحنه نگاه کنیم، جامعهای دیده میشود که چند دهه است تروما میبیند و از هرجومرج گاهی بیش از استبداد هراس دارد. خاطرات جمعی از فروپاشی اقتصادی، ناامنی، جنگ، بیکاری و بیثباتی در ناخودآگاه این جامعه رسوب کرده است. شعار «امنیت» در چنین زمینهای همیشه وسوسهگر است؛ فرقی نمیکند چه کسی آن را بیان کند.
در این میان، بحث بر سر «فرد» یا «قاعده» بهتنهایی کامل نیست. مسئلهی ایران امروز فقط «فرمول حکومت» نیست؛ مسئله یافتن یک «لنگرگاه استمرار» است که احتمال بازگشت سریع به نقطهی صفر استبداد را کاهش دهد. لنگرگاهی که هم به تغییر مشروعیت بدهد، هم به جامعه این احساس را منتقل کند که با هر جابهجایی سیاسی، همهچیز از نو ویران نمیشود.
تجربهی گذارها در نقاط مختلف جهان یک نکته را بارها تکرار کرده: در لحظهی شکاف، جامعه فقط به «قاعده» نیاز ندارد؛ به «چهره» هم نیاز دارد. کسی که در میانهی طوفان هم نماد قطعیت عبور از رژیم باشد، هم مانع لغزیدن جامعه به جنگ همه علیه همه. واقعیت بیرونی امروز این است که در مقابل رضا پهلوی، هنوز هیچ شورای قدرتمند، حزب ریشهدار یا نهاد مدنی سراسریای قد علم نکرده است. این پدیده را میتوان از دو زاویه خواند. زاویهی اول، خلأ نهادی چهار دههی اخیر است: ساختار حاکم هر نهاد مستقلی را یا تصفیه کرد یا بلعید، و در این خلأ، چهرهها جای ساختارها را گرفتند. اما زاویهی دوم عمیقتر است: رضا پهلوی تنها محصول این خلأ نیست؛ او وارث یک حافظهی تاریخی زنده است. بخش بزرگی از جامعهی ایران هنوز از دوران نوسازی پهلوی با نوستالژی یاد میکند نه لزوماً از سر سادهانگاری، بلکه به این دلیل که آن دوران، علیرغم همهی اقتدارگراییاش، در حال ساختن بود: زیرساخت، دانشگاه، ارتش مدرن، نهادهای اداری. محمدرضا پهلوی خود در میانهی یک فرآیند ناتمام بود؛ فرآیندی که در آن، نهادهای مذهبی بهمثابهی ترمزهای بزرگ عمل کردند و تضاد میان نوسازی از بالا و مقاومت از پایین، سرانجام به انفجار ۵۷ انجامید. انقلاب این فرآیند را نه به پایان، که به انقطاع رساند و ایران از آن روز تا امروز، هزینهی همان انقطاع را میپردازد. از این منظر، رضا پهلوی نه فقط نماد یک خانواده، که نماد یک روایت ناتمام است؛ روایتی که بخشی از جامعه هنوز آرزو دارد فرصت تکمیل شدن پیدا کند.
یک خوانش این است که گذار در خلأ نهادی میتواند به میدان رقابت گروههای سازمانیافتهتر تبدیل شود و در نهایت به بازگشت یک «مرد مقتدر» ختم شود؛ اینبار نه لزوماً با تاج، بلکه با رأیی که در خلأ نهادها به ابزار مشروعیتش تبدیل شده. در برابر این نگرانی، برخی به مدلی مثل «پادشاهی مشروطه» بهعنوان یک «چتر نمادین و مستمر» نگاه میکنند؛ نه بهمعنای بازگشت به گذشته، بلکه بهعنوان عنصری که کلنگناپذیرتر از دولتها و کابینهها باشد.
در این نگاه، پادشاهی مشروطه سقف خانه است؛ سقفی که خودش قانونمند و محدود است، اما امکان میدهد اتاقها (پارلمان، احزاب، نهادهای محلی، سندیکاها) ساخته و بازساخته شوند بدون آنکه هر اصلاحی به فروریختن کل ساختمان منجر شود. چنین سقفی، اگر درست تعریف و محدود شود، میتواند به تغییرات سیاسی «استمرار» ببخشد. در این چارچوب، نقش هر رهبر گذار بالقوهای نه لزوماً بهعنوان حاکم آینده، بلکه بهعنوان نمادی دیده میشود که گروههای پراکنده را به افق مشترکی متصل نگه میدارد و هزینهی عبور را پایینتر میآورد. این نقش، اگر قرار است به گذار سالم کمک کند، ناگزیر در نقطهای باید به نهادهای واقعی واگذار شود؛ در غیر این صورت، خود چتر هم دیر یا زود در معرض همان منطق تمرکز قدرت قرار میگیرد.
سکانس هفتم: احتیاط در ستایش چتر – سقف بدون ستون؟
هیچ چتری، حتی اگر مشروط باشد، خود نهاد نیست؛ پیششرط نهاد شدن است. اگر زیر این سقف ستونهایی ساخته نشود، اگر احزاب واقعی، رسانههای مستقل، سندیکاها، انجمنهای داوطلبانه و نهادهای محلی ریشه ندوانند، سقف یا تبدیل میشود به یک تزئین بیاثر، یا بهمرور دوباره مرکز ثقل قدرت میشود.
در جامعهی کلنگی، جستجو برای عنصری که «کلنگبردار» نباشد در نگاه اول منطقی بهنظر میرسد؛ اما به همان اندازه، حساسیت نسبت به اینکه این عنصر پایدار جلوی رشد ریشههای افقی را نگیرد، حیاتی است. عنصری نمادین که از روزمرگی سیاسی فاصله داشته باشد، اما در برابر وسوسهی تبدیل شدن به «پدر دائمی» مصون بماند. چنین چیزی بدون فشار دائمی جامعه و بدون تربیت نسلی که به نهادهای افقی حساس باشد، شکل نمیگیرد.
از این منظر، «چتر نمادین» نه جانشین جمهوریخواهی است و نه نفی آن؛ بیشتر شبیه یک پیشنهاد فنی در معماری گذار است. در بسیاری از مدلهای موفقتر گذار، ترکیبی دیده شده از یک عنصر مستمر در بالا و رشد آرام نهادها از پایین؛ سقفی که سقوط ناگهانی را دشوارتر میکند و ستونهایی که بهتدریج وزن واقعی جامعه را به دوش میکشند.
سکانس هشتم: مسئولیت بیداری – از نقشه تا خاک
روایت از همان میزهای خاکی دانشگاه آغاز شد؛ جایی که کتاب کوئن برای ما نقشهی یک بدن سالم بود و راهروها، بدن بیمار جامعه را نشان میدادند. حالا که به نمای باز رسیدهایم، پرسش شاید از نو شکل بگیرد: اگر قرار است «لنگر»ی ساخته شود، آیا فقط در سطح قانون و نظام معنا دارد، یا در تجربهی روزمرهی همین دانشجو هم باید جایی پیدا کند که در راهرو، بین حراست و کلاس، معلق مانده است؟
نهاد ساختمان نیست؛ نهاد همان اطمینان دو آدم به یکدیگر است که میدانند قاعدهای که امروز پذیرفتهاند، فردا هم با اولین بحران کنار گذاشته نمیشود. این اطمینان در کوچکترین واحدها شکل میگیرد: در گروههای محلی، در سندیکاهای نیمبند، در تعاونیهای کوچک، در پاتوقهای فرهنگیای که حاضرند هزینه بدهند و دست از استقلال برندارند.
بدون این نهادهای کوچک روزمره، هر مدل کلان حاکمیت دیر یا زود روی همان زمین نرم جامعهی کلنگی سر میخورد. شاید «لنگرگاه واقعی» ترکیبی باشد از یک سقف نمادین نسبتاً پایدار و هزاران ریشهی کوچکی که در خاک فرو رفتهاند؛ سقفی که بدون ستونها معلق میماند و ستونهایی که بدون سقف در معرض هر طوفانی فرو میریزند.
پرسش در نهایت این است: آیا جامعهی ما حاضر است بهجای دویدن دنبال «رویای کامل فردی»، به دنبال «امکان زیست جمعی» بگردد؟ آیا میشود اینبار، وقتی کلنگ تغییر در دست است، همزمان مراقب ریشههای تازهروییده هم بود؟ پاسخ آمادهای در کار نیست؛ شاید فقط در همان لحظههای کوچک اعتماد نهفته باشد که در دل ترس و تروما، دو نفر تصمیم میگیرند برخلاف عادت، اینبار «با هم» بمانند، نه علیه هم.


No Comments