چگونه «امتگرایی» هویت ملی ایران را فروخت و چرا باید به «ایران نرمال» بازگردیم
پیش از هر سخنی، یاد تمام جانهای که برای آزادی این خاک از خود گذشتند را گرامی میدارم؛
یاد آنها که تا زندهام در رگهای زندگیام جاری است.
منابعِ این مقاله/جستار از میانِ دیدگاههایِ متضادِ جهانی انتخاب شدهاند؛ چرا که برای دیدنِ حقیقتِ ایران، باید فراتر از دیوارهایِ ایدئولوژی به تماشا نشست.
پرده اول: کلوزآپ؛ فیزیکِ هراس و فوبیای پارچه
۱.۱. پرچم به مثابه تروما: روانشناسیِ یک انسداد
«چرا من با پرچم اسرائیل مشکل دارم و چه چیزی را نمیدانم؟» این پرسش، یک کلوزآپِ (Close-up – نمای نزدیک) لرزان از وضعیت روانی طبقهای است که دههها در برزخِ میان واقعیت و تبلیغات دستوپا میزند. برای هنرمندی که جهان را در قابها، نورها و سایهها میبیند، پرچم دیگر یک تکه پارچه با رنگهای آبی و سفید نیست؛ بلکه یک «شیءِ تروماتیک» (Traumatic Object – عاملی که به طور ناخودآگاه باعث یادآوری و بازتولیدِ ضربههای روانی و تروماهای گذشته میشود) است.
دههها آموزشِ ایدئولوژیک، این نماد را به «منطقهی ممنوعهی ذهن» تبدیل کرده است. در ناخودآگاهِ جمعیِ ما، این پرچم نه به عنوان نشانِ ملی یک کشور، بلکه به عنوان مرزِ میان «شرافت» و «خیانت» حک شده است. مارتین بونتون در تحلیلِ ریشههای درگیری، نشان میدهد که چگونه نمادها در طول زمان به «مرزهای هویتی» تبدیل میشوند که عبور از آنها به معنای فروپاشیِ هویتِ فردی است. این هراس، محصولِ یک «شرطیسازیِ اجتماعی» (Social Conditioning – فرآیندی که در آن واکنشهای رفتاری و عاطفیِ افراد توسط محیط و نهادهای قدرت برنامهریزی میشود) است؛ فرآیندی که در آن، هرگونه نگاهِ خنثی یا عقلانی به این نماد، با برچسبِ «مزدوری» سرکوب میشود. ما با پرچمی مشکل داریم که بیش از آنکه نمادِ یک «دیگری» باشد، ابزاری برای «سرکوبِ خودی» در داخل بوده است.
۱.۲. تنهایی در خیابان؛ پارادایمِ سکوت و خیانتِ ایدئولوژیک
در سرمای دیماه ۱۴۰۴، وقتی بدنهای معترض ایرانی در خیابانها زیر ضربِ «کارتلِ اسلامی» (Islamic Cartel – اصطلاحی برای توصیف ساختارِ مافیایی، انحصاری و فاسدی که قدرتِ سیاسی و ثروتِ ملی را برای بقای خود قبضه کرده است) تکهتکه میشد، یک نمای باز (Long Shot – نمای دور) از جهان، واقعیتی گزنده را آشکار کرد: سکوتِ کَرکنندهی «چپِ جهانی» (Global Left – جریانهای سیاسی و فکری مدافع حقوق مظلومان و مبارز با امپریالیسم که اغلب رویکردی ضدغربی دارند).
این جریان، که برای هر پرچمی در غزه یا کرانهی باختری یقه میدراند، در برابرِ «تنِ تنهای ایرانی» دچار یک «کوریِ ایدئولوژیک» (Ideological Blindness – وضعیتی که در آن پیشفرضهای سیاسی مانع از دیدنِ واقعیتهای عینی و رنجهای انسانی میشود) شد. برای آنها، ایرانی تنها تا زمانی «سوژهی حمایت» است که در خدمتِ کلانروایتِ آنها علیه غرب باشد. وقتی ایرانی برای «نان، آب و آزادی» علیه یک نظامِ ضدغربی میشورد، در پازلِ آنها نمیگنجد و بنابراین، سکوت تنها پاسخِ آنهاست. اینجاست که معترضِ ایرانی درمییابد شرفِ سیاسیاش در گروِ تأییدِ نگاههای فرامرزی نیست، بلکه در دفاع از «حیاتِ برهنهی» خویش است. ما آموختیم که در این میزانسنِ جهانی، هیچکس به اندازهی خودمان به فکرِ بقای ما نیست.
۱.۳. شجاعتِ عقلانیت؛ گذار به امنیتِ هستیشناختی
ما با یک «سندرمِ فکری و طبقاتی» (Class-based Intellectual Syndrome) مواجهیم؛ ترسی که کنشگری را در نطفه فلج میکند. این ترس، ریشه در «اضطرابِ قضاوت» دارد. طبقه متوسط و روشنفکرِ ما میترسد که اگر از «عقلانیتِ سرد» (Cold Rationality – نگاهی منطقی و عاری از احساساتِ تندروانه به سیاست) و ضرورتِ ائتلافهای استراتژیک (مانند ائتلاف پهلوی-نتانیاهو-ترامپ) برای حذفِ رژیمِ کارتل حرف بزند، به «فروخته شدن» متهم شود.
اما حقیقتِ عریان این است: عقلانیت، ترس ندارد. شجاعتِ امروز، نه در فریادهای رادیکالِ تکراری، بلکه در پذیرشِ «رئالپولیتیک» (Realpolitik – سیاستِ مبتنی بر واقعیتهای قدرت، توازنِ قوا و منافعِ مادیِ ملی، به جای آرمانهای انتزاعی و مذهبی) است. دفاع از منافع ملی، نه یک معاملهگریِ حقیرانه، بلکه واکنشی است به یک ضرورتِ تاریخی برای نجاتِ ایران از انزوای مطلق. گذار از این فوبیای نمادین، اولین قدم برای رسیدن به «امنیتِ هستیشناختی» (Ontological Security – احساسِ ثبات، تداوم و امنیت در هویت و موجودیتِ یک ملت در میانِ آشوبهای جهانی) است. وجدانِ ملی در جهانِ امروز، یعنی فهمِ این نکته که بقای ایران بر هر نماد، پرچم و آرمانِ دیگری اولویت دارد. ما باید بیاموزیم که «وطنپرستی» را از چنگالِ «امتگرایی» پس بگیریم و آن را به مدارِ عقلانیت بازگردانیم.
پرده دوم: فلاشبک؛ مهندسیِ «چسبِ امت» و ذبحِ هویتِ ملی
۲.۱. کیمیای سیاسیِ خمینی؛ سنتزِ مخربِ «دین و طبقه»
برای درکِ عمقِ فاجعه، باید دوربین را بر رویِ مفصلبندیهایِ فکریِ روحالله خمینی در دههی ۴۰ و ۵۰ زوم کنیم. او تنها یک مرجع تقلید سنتی نبود؛ او معمارِ یک «سنتزِ مخرب» (Destructive Synthesis) بود که توانست امرِ قدسی را با امرِ سیاسیِ رادیکال پیوند بزند. بر اساس تحلیلهایِ یرواند آبراهامیان در کتاب خمینیسم، خمینی با زیرکیِ تمام، مفاهیمِ انتزاعیِ شیعه را با ادبیاتِ طبقاتیِ چپِ آن زمان (مارکسیسم-لنینیسم) ترکیب کرد تا پدیدهای به نام «پوپولیسمِ مذهبی» خلق کند.
او واژهی «مستضعف» را که پیشتر معنایی عمدتاً مذهبی (به معنایِ فروتن در پیشگاه خدا) داشت، بازتعریف کرد و آن را به جایِ «پرولتاریا» (طبقه کارگر در ادبیات مارکسیستی) نشست. این اولین لایه از آن «چسبِ مخرب» بود؛ او با این کار توانست تودههایِ حاشیهنشین را با روشنفکرانِ چپگرا در یک جبهه قرار دهد. در این کیمیاگری، «ایران» به عنوان یک واحدِ جغرافیایی و تاریخی، رنگ باخت و جای خود را به یک «جبههی جهانیِ نبرد علیه استکبار» داد. او به پیروانش آموخت که وفاداری نه به خاکِ ایران، بلکه به «پرچمِ عقیده» است.
۲.۲. مکانیسمِ «چسبِ امت»؛ ائتلافِ علیه ملت
مفهوم «امت» (Ummah) در دستان خمینی، نه یک اصطلاحِ الهیاتی، بلکه یک «چسبِ سیاسیِ کارکردی» بود. این چسب مأموریت داشت تا شکافهایِ عمیقِ میانِ نیروهایِ متضادِ انقلاب—از مجاهدین خلق و تودهایها تا بازاریان و روحانیونِ قشری—را بپوشاند. او «امت» را به عنوانِ سقفی تعریف کرد که در آن، هویتِ ملیِ ایرانی به عنوانِ یک هویتِ «طاغوتی» و «غربی» (غربزدگی) تحقیر و سرکوب میشد.
در این پارادایم، «ایرانی بودن» یک نقص به شمار میرفت مگر آنکه در خدمتِ پروژهی فرامرزیِ اسلامِ سیاسی قرار بگیرد. طبقِ مستنداتِ کتاب امت در برابر منافع ملی، این جایگزینی باعث شد که «دولت» (State) از یک نهادِ خادمِ ملت به یک «ابزارِ ایدئولوژیک» تبدیل شود. خمینی با استفاده از این چسب، موفق شد تمامِ پتانسیلهایِ ملی و ثروتهایِ انباشتهشدهی دورانِ پهلوی را برایِ آرمانی هزینه کند که مرزهایش در فلسطین، لبنان و عراق تعریف میشد، نه در مرزهایِ جغرافیاییِ ایران. این یعنی ذبحِ ناسیونالیسم در پیشگاهِ یک «رؤیایِ فرامرزی» که ایران را تنها به عنوانِ یک «موتورِ محرک» میخواست، نه یک «سرزمینِ ابدی».
۲.۳. استحاله به قرارگاه؛ ایران به مثابه سنگرِ لجستیک
نتیجهی نهاییِ این مهندسیِ هویتی، تبدیلِ ایران از یک کشورِ در حالِ توسعه به یک «قرارگاهِ لجستیک» (Logistics Base) برایِ صدورِ بحران بود. وقتی «امت» جایگزینِ «ملت» شد، دیگر «توسعهی ملی» هدف نبود؛ بلکه «بقاء و گسترشِ انقلاب» به اولویتِ اول تبدیل گشت. این تغییرِ ریل، ایران را به قلبِ «موجِ سیاه» (Black Wave) در خاورمیانه تبدیل کرد.
کیم غطاس به زیبایی تحلیل میکند که چگونه این «تعریفِ امتگرایانه از قدرت»، ایران را واردِ یک رقابتِ سهمگین و فرقهگرایانه با عربستان سعودی کرد که تمامِ منطقه را به سیاهی کشاند. در این میزانسن، جغرافیا و منابعِ ایران (از جمله نفت و آب) نه برایِ رفاهِ شهروندان، بلکه برایِ ایجادِ «عمقِ استراتژیک» (Strategic Depth) در خارج از مرزها هزینه شد. ما در خانهی خود گرسنه ماندیم تا سنگرهایِ ایدئولوژیکِ «امت» در دشتهایِ دوردست فرونریزد. این دقیقاً همان نقطهای است که «ایرانِ نرمال» در آن دفن شد؛ جایی که سیاستگذاران به جایِ اندیشیدن به «دشتهایِ فرونشستکردهی ایران»، به فکرِ «توازنِ قوا در مدیترانه» بودند.
پرده سوم: فلاشبک؛ پلِ شکسته؛ ناسیونالیسم و رویای دولت-ملت
۳.۱. معماریِ یک رویا؛ ناسیونالیسمِ باستانگرا و مدرنیته
پیش از آنکه هویتِ ایرانی در دیگِ جوشانِ ایدئولوژیِ انقلابی ذوب شود، ایران در حالِ پیریزیِ یک «دولت-ملتِ مدرن» (Modern Nation-State – نظامی سیاسی که در آن حاکمیت بر پایهی هویت ملی واحد، مرزهای مشخص و حاکمیت قانون تعریف میشود) بود. بر اساسِ روایتِ دقیقِ عباس میلانی در کتاب شاه، محمدرضا پهلوی در جستوجوی ساختنِ ایرانی بود که نه تنها وارثِ شکوهِ هخامنشی، بلکه رقیبِ سرسختِ کشورهای صنعتیِ غربی باشد.
ناسیونالیسمِ این دوران بر دو ستون استوار بود: «باستانگرایی» (Archaism – بازگشت به ریشهها و افتخارات پیش از اسلام برای تقویت هویت ملی) و «تجددِ آمرانه» (Authoritarian Modernization – نوسازی ساختارهای جامعه از بالا به پایین توسط قدرتِ مرکزی). شاه میخواست با احیایِ نمادهای باستانی، «هویتِ ایرانی» را از زیر سایهی سنگینِ سنتهایِ مذهبیِ ترمزکننده بیرون بکشد و آن را به قطارِ پیشرفتِ جهانی متصل کند. این رویکرد، تلاشی بود برای آشتی دادنِ «فرشِ دستبافِ فرهنگِ کهن» با «تکنولوژیِ رآکتورهای هستهای». در این میزانسن، ایران به عنوانِ یک واحدِ تاریخیِ مستقل، دارای حقِ حاکمیت و منافعِ ملیِ تعریفشده، محورِ تمامِ سیاستگذاریها بود.
۳.۲. گذار از رعیت به شهروند؛ پروژهی ناتمامِ نوسازی
در این پرده، ما شاهدِ یک «دگردیسیِ طبقاتی» (Class Metamorphosis – تغییرِ بنیادین در ساختار و جایگاهِ طبقاتِ مختلفِ اجتماعی) هستیم. با اجرایِ «انقلاب سفید»، ساختارِ کهنهی ارباب-رعیتی در هم شکسته شد و طبقهی متوسطِ جدیدی متولد گشت که دیگر به دنبالِ «بقایِ حداقلی» نبود، بلکه «رفاه و جایگاهِ جهانی» میخواست.
اما تراژدیِ این پلِ شکسته در اینجا نهفته بود: در حالی که زیرساختهایِ اقتصادی و آموزشی به سرعت مدرن میشدند، «توسعهی سیاسی» (Political Development – فرآیندِ افزایشِ مشارکتِ نظاممندِ مردم در قدرت و شکلگیری نهادهای دموکراتیک) همپای آنها حرکت نکرد. شاه به دنبالِ مدرنیزاسیون بود اما از «تکثرگرایی» (Pluralism – پذیرش و حضورِ افکار، گروهها و احزابِ مختلف در عرصهی قدرت) هراس داشت. این شکاف، فضایی خالی ایجاد کرد؛ فضایی که بعدها توسطِ همان «چسبِ امت» پر شد. ناسیونالیسمِ پهلوی، با وجودِ تمامِ دستاوردهایش در ساختنِ یک ارتشِ مقتدر و یک اقتصادِ رو به رشد، نتوانست ریشههایِ خود را در عمقِ وجدانِ لایههایِ سنتیِ جامعه محکم کند، و همین امر باعث شد که در طوفانِ ۵۷، «وطن» در برابرِ «عقیده» بیدفاع بماند.
۳.۳. نقطه ثقلِ منطقه؛ اقتدارِ ملی در ترازویِ جهانی
در نمایِ بازِ (Long Shot) سیاستِ خارجی، ایرانِ پیش از انقلاب به عنوانِ «ژاندارمِ منطقه» (Regional Gendarme – قدرتی که مسئولیتِ حفظِ نظم و ثبات را در یک منطقهی جغرافیایی بر عهده دارد) شناخته میشد. بر اساسِ مستنداتِ کتاب اتحادِ خائنانه، سیاستِ خارجیِ ایران بر پایهی «رئالپلولیتیکِ مطلق» (Pure Realpolitik) بنا شده بود؛ جایی که ایران با اسرائیل پیوندی استراتژیک و پنهانی داشت تا ناسیونالیسمِ افراطیِ عربی و نفوذِ شوروی را مهار کند.
این دوران، عصرِ طلاییِ «دیپلماسیِ اقتدار» بود. ایران نه به دنبالِ صدورِ ایدئولوژی بود و نه به دنبالِ نابودیِ همسایگان؛ بلکه به دنبالِ تثبیتِ خود به عنوانِ «نقطه ثقل» (Center of Gravity) بود که بدونِ نظرِ او، هیچ معادلهای در خاورمیانه و خلیجفارس حل نمیشد. این همان «ایرانِ مقتدری» بود که منافعِ ملیاش مرزهایِ فعالیتش را تعیین میکرد، نه فتاوایِ مذهبی. اما دقیقاً همین جایگاهِ رفیع، حسادت و هراسِ رقبایِ منطقهای و قدرتهایِ بزرگ را برانگیخت و با وزیدنِ «موجِ سیاه»، این بنایِ باشکوه که بر ستونهایِ ناسیونالیسمِ مدرن ساخته شده بود، بر اثرِ لرزههایِ درونی و فشارِ بیرونی فروریخت تا جای خود را به ویرانهی «امتگرایی» بدهد.
۳.۴. تکنوکراسی و تولدِ زیرساخت؛ رویای مهارِ طبیعت
در این نمایِ فنی، ما شاهدِ شکلگیریِ طبقهی «تکنوکرات» (Technocrat – مدیران و کارشناسانی که بر اساس تخصص علمی و فنی تصمیمگیری میکنند) در ایران هستیم. ناسیونالیسمِ این دوران، برخلافِ شعارهایِ انتزاعیِ بعدی، خود را در ساختنِ سدها، جادهها و صنایعِ سنگین معنا میکرد.
بر اساسِ دادههای موجود در پژوهشِ ایرانِ نرمال، در این مقطع بود که اولین هستههای مدیریتِ علمیِ منابعِ آب و کشاورزی شکل گرفت. همکاری با کارشناسانِ بینالمللی، از جمله مهندسانِ اسرائیلی در طرحهایِ عمرانیِ دشتِ قزوین، نه یک «خیانت»، بلکه بخشی از یک «مدیریتِ نرمالِ سرزمینی» بود که میخواست از تکنولوژیِ روزِ جهان برای مقابله با خشکیِ ذاتیِ فلاتِ ایران استفاده کند. در این دوران، زمین به عنوانِ «ثروتِ ملی» دیده میشد که باید با مهندسیِ دقیق حفظ شود، نه به عنوانِ «غنیمتِ جنگی» که باید برای شعارهایِ سیاسی غارت شود. این زیرساختِ فکری، همان پُلی بود که قرار بود ایران را به پایداری برساند، اما با وزیدنِ توفانِ ایدئولوژی، تکنوکراسی جای خود را به «وفاداریِ مذهبی» داد و تخصص، قربانیِ «تعهدِ انقلابی» شد.
پرده چهارم: موجِ سیاه؛ وقتی منطقه تاریک شد
۴.۱. انفجارِ ۱۹۷۹؛ سالی که خاورمیانه را بلعید
سال ۱۹۷۹ میلادی (۱۳۵۷ خورشیدی) در تاریخِ مدرنِ منطقه، یک «نقطهی تکینگی» (Singularity) بود؛ لحظهای که قوانینِ توسعه متوقف شد و همهچیز دچار دگرگونیِ بنیادین گشت. پیروزیِ انقلاب در ایران، جرقهای بود که انبارِ باروتِ منطقه را منفجر کرد. کیم غطاس در کتاب موج سیاه توضیح میدهد که پیش از این تاریخ، شهرهایی مثل تهران، بیروت و قاهره کانونهای نوزاییِ فرهنگی و اجتماعی بودند. اما با خروجِ ایران از مدارِ «دولت-ملتِ نرمال» و ورود به مدارِ «مرکزِ صدورِ انقلاب»، یک «واکنشِ زنجیرهای» آغاز شد که حتی قلبِ مکه را هم نشانه رفت؛ جایی که اشغالِ کعبه توسط تندروهای مذهبی در همان سال، آلسعود را به سمتِ یک رقابتِ مرگبار در افراطگرایی سوق داد تا از قافلهی «اسلامگراییِ انقلابی» عقب نمانند.
۴.۲. رقابتِ خونین برای «رهبریِ امت»؛ پارادایمِ کینه
بزرگترین فاجعهای که آن «چسبِ امت» به بار آورد، آغازِ یک رقابتِ هستیشناختی میانِ ایران و عربستان سعودی بود. وقتی تهران شعارِ «رهبریِ جهانِ اسلام» را سر داد، ریاض برای حفظِ مشروعیتِ خود، به سمتِ وهابیتِ تهاجمی عقبنشینی کرد. این رقابت، «فرقهگرایی» (Sectarianism) را به سکهی رایجِ منطقه تبدیل کرد. هر دو قدرت، ثروتهایِ ملیِ خود را صرفِ تجهیزِ گروههایِ تندرو کردند. این موج حتی به شرقِ ایران هم سرایت کرد؛ جایی که در پاکستان و افغانستان، جهادِ مذهبی جایگزینِ توسعه شد و ایران را در میانهی «کمربندی از آتش و تعصب» محصور کرد. در این میزانسن، «ایرانِ نرمال» جای خود را به ایرانی داد که «عمقِ استراتژیکِ» خود را در ویرانههایِ بیروت و بغداد میجست.
۴.۳. ذبحِ تکثر؛ پایانِ عصرِ طلاییِ تنوع
«موجِ سیاه» زیستِ اجتماعیِ منطقه را بلعید و هرگونه «تکثرگرایی» (Pluralism) را به عنوانِ «تهاجمِ فرهنگی» سرکوب کرد. بدنِ زن به نخستین میدانِ نبردِ ایدئولوژیک تبدیل شد؛ پوششِ اجباری نه یک انتخاب، بلکه یک «بیانیهی سیاسی» برای مرزبندیِ امتِ انقلابی با جهانِ «کفر» گشت. این انسدادِ فرهنگی باعثِ «فرارِ مغزها» و ریزشِ نخبگانی شد که قرار بود معمارانِ ایرانِ مدرن باشند. ایرانی که زمانی قرار بود مرکزِ جذبِ تخصصهایِ جهانی باشد، به صادرکنندهی اصلیِ پناهنده و «هویتهایِ پریشان» تبدیل شد.
۴.۴. ایران به مثابه مرکزِ آشوب؛ از دولت به قرارگاه
در نهایت، ایران از یک «دولتِ مسئول» به یک «قدرتِ تجدیدنظرطلب» (Revisionist Power) تبدیل شد که به دنبالِ برهم زدنِ نظمِ جهانی به نفعِ ایدئولوژیِ خود بود. بر اساسِ کتاب امت در برابر منافع ملی، واژهی «امنیت» در ایران بازتعریف شد؛ امنیت دیگر به معنایِ حفظِ خاک و رفاهِ شهروند نبود، بلکه به معنایِ بقایِ ساختار در خارج از مرزها تعریف گشت. این تغییرِ پارادایم، ایران را در یک وضعیتِ «جنگِ دائمی» قرار داد که در آن تمامِ فرصتهایِ اندیشیدن به بحرانهایِ واقعیِ زیستمحیطی و معیشتی قربانی شد. ما سنگرهایی در مدیترانه ساختیم، اما سنگرهایِ زندگی در دشتهایِ ایران را به بیابان و فرونشست واگذار کردیم.
پرده پنجم: تابوشکنی؛ حقیقتِ روابطِ ایران و اسرائیل
۵.۱. اتحادِ طبیعی؛ دکترینِ پیرامون و منطقِ بقا
برخلافِ آن تصویرِ تروماتیکی (ضربهی روانی) که نظامِ امتگرا از روابطِ ایران و اسرائیل ساخته است، این پیوند هرگز ریشه در «عشق» یا «خیانت به آرمانها» نداشت؛ بلکه محصولِ خالصِ «رئالپولیتیک» (Realpolitik – سیاست بر پایهی واقعیتهای عریانِ قدرت و منافع ملی) بود. واکاویِ تاریخِ دیپلماسی و اسنادِ راهبردیِ منطقه نشان میدهد که چگونه در دوران پهلوی، دو کشور بر اساس «دکترینِ پیرامون» (Periphery Doctrine – استراتژیِ اسرائیل برای برقراری رابطه با کشورهای غیرعربِ حاشیه خاورمیانه برای مهارِ دشمنانِ عربِ مشترک) به هم نزدیک شدند. ایران و اسرائیل، به عنوان دو قدرتِ غیرعرب، در محاصرهی ناسیونالیسمِ رادیکالِ عربی (جمال عبدالناصر و بعدها بعثیسم) قرار داشتند. این یک «اتحادِ طبیعی» برای حفظِ توازنِ قوا بود. ایرانِ آن زمان، با هوشمندیِ تمام، از این رابطه برای تقویتِ نفوذِ اطلاعاتی، نظامی و حتی کشاورزیِ خود استفاده میکرد، بدون آنکه استقلالِ سیاسیاش را وجهالمصالحه قرار دهد. این دوران، عصرِ طلاییِ «عقلانیتِ ژئوپلیتیک» (Geopolitical Rationality) بود که در آن، اسرائیل نه یک «شیطان»، بلکه یک «وزنه» در ترازویِ منافعِ ملیِ ایران محسوب میشد
۵.۲. دشمنِ دستساز؛ وقتی تضاد، ابزارِ بقا میشود
بزرگترین حقیقتی که در غبارِ شعارها گم شده، این است که دشمنیِ کنونیِ جمهوری اسلامی با اسرائیل، نه یک «تقدیرِ جغرافیایی»، بلکه یک «ساختِ سیاسی» (Political Construct – پدیدهای که به عمد برای رسیدن به یک هدفِ سیاسیِ خاص طراحی و ترویج میشود) است. پس از انقلاب، حاکمیتِ جدید برای تثبیتِ رهبریِ خود بر «امتِ اسلامی» و متمایز کردنِ خود از رقبایِ سنی، نیاز به یک «دشمنِ مطلق» داشت تا پیرامونِ آن، انسجامِ ایدئولوژیک ایجاد کند.
«بررسیِ شکافهایِ میانِ شعار و عمل نشان میدهد که حتی در دههی نخستِ انقلاب و در میانهی جنگِ ایران و عراق، هرگاه «منافعِ سختِ بقا» در میان بود، شعارهایِ مرگ بر اسرائیل کنار میرفت و همکاریهایِ پنهانی (مانند ماجرایِ مکفارلین یا خریدِ قطعاتِ کلیدیِ نظامی از طریقِ واسطهها) شکل میگرفت. این تناقضِ آشکار، ثابت میکند که دشمنی با اسرائیل، نه یک اصلِ تغییرناپذیرِ عقیدتی، بلکه یک «کالایِ مصرفیِ داخلی و منطقهای» برای «کارتلِ اسلامی» است تا بتواند با آن، سرکوبِ داخلی را توجیه و گروههایِ نیابتی را در خارج مدیریت کند. دشمنی با اسرائیل، در واقع «سوختِ موتورِ امتگرایی» است؛ زیرا اگر این دشمنی حذف شود، تمامِ معماریِ امنیتی و توجیهاتِ اقتصادیِ این کارتل برای غارتِ منابعِ ایران و انزوایِ کشور فرومیپاشد.»
۵.۳. جابجاییِ توازن با ایدئولوژی؛ از موازنه تا جنگِ سرد
در پردههایِ پیشین دیدیم که چگونه «چسبِ امت» جایگزینِ «هویتِ ملت» شد. در روابط با اسرائیل نیز، ما شاهدِ جابجاییِ «توازنِ قوا» (Balance of Power) با «جنگِ سردِ ایدئولوژیک» بودیم. نظامِ ایران با گروگان گرفتنِ مسئلهی فلسطین، سعی کرد «هژمونیِ» (Hegemony – سلطه و پیشتازیِ فکری و سیاسی) خود را بر جهانِ عرب دیکته کند.
اما این قمارِ بزرگ، هزینهاش را از جیبِ شهروندِ ایرانی پرداخت کرد. در حالی که کشورهایِ عربی به آرامی به سمتِ «رئالیسمِ جدید» (New Realism – پذیرشِ واقعیتهایِ موجود برای رسیدن به ثبات) حرکت کردند، ایران در تلهی دشمنیِ خودساختهای گرفتار شد که نتیجهاش انزوایِ مطلق، تحریمهایِ کمرشکن و از دست رفتنِ فرصتهایِ تاریخی برای نوسازیِ کشور بود. ما برای آرمانی میجنگیم که حتی صاحبانِ اصلیاش (اعراب) دیگر حاضر نیستند برای آن توسعهی خود را متوقف کنند. این پرده به ما میگوید: دشمنیِ ما با اسرائیل، نه یک نبردِ مقدس، بلکه یک «اشتباهِ محاسباتیِ استراتژیک» است که ایران را به سنگرِ جریاناتِ رادیکال تبدیل کرده و «زندگیِ نرمالِ ایرانی» را به مسلخ برده است.
پرده ششم: فیزیکِ حذف؛ جراحیِ قدرت و منطقِ ضرورت
۶.۱. ائتلافِ ضرورت؛ مثلثِ پهلوی-نتانیاهو-ترامپ
در میزانسنِ (چیدمان ) کنونیِ خاورمیانه، شاهدِ شکلگیریِ یک مثلثِ استراتژیک هستیم که برای بسیاری از روشنفکرانِ دچارِ «سندرمِ ترس از قضاوت»، کابوسی اخلاقی است. اما اگر از دریچهی «ترازبندیِ استراتژیک» (Strategic Alignment – وضعیتی که در آن بازیگرانِ مختلف با وجودِ تفاوتهایِ بنیادی، برای رسیدن به یک هدفِ مشترکِ حیاتی با هم همسو میشوند) به صحنه بنگریم، این ائتلاف نه یک «خیانت»، بلکه یک «ضرورتِ بقا» است.
این مثلث شاملِ «مشروعیتِ ملی» (به نمایندگی پهلوی)، «تیغِ اطلاعاتی-نظامی» (به نمایندگی نتانیاهو) و «اهرمِ فشارِ جهانی» (به نمایندگی ترامپ) است. این پیوند، برای در هم شکستنِ «کارتلِ اسلامی» طراحی شده است؛ ساختاری که دهههاست ایران را به گروگان گرفته و از منابعِ آن برای تغذیهی «پروژهی امت» استفاده میکند. در اینجا، ما با «رئالیسمِ تهاجمی» (Offensive Realism – تئوریای در روابط بینالملل که معتقد است دولتها برای تأمین امنیت خود باید به دنبالِ حداکثرسازیِ قدرت و تضعیفِ رقبایِ خطرناک باشند) روبرو هستیم. برای حذفِ یک اشغالگرِ داخلی که ریشههایش را با سیمانِ سرکوب و فساد محکم کرده، هیچ راهی جز استفاده از ابزارهایِ قدرتِ سختِ جهانی باقی نمانده است.
۶.۲. جراحیِ بدونِ بیهوشی؛ کالبدشکافیِ قدرتِ سخت
بسیاری از ناظرانِ داخلی از ترسِ «جنگ» یا «تخریبِ زیرساختها»، در برابرِ ایده تغییرِ رادیکال سکوت میکنند. اما واقعیتِ فیزیکی این است که یک نظامِ توتالیتر (تمامیتخواه) که موجودیتِ خود را به «ستیز» گره زده، هرگز با «صندوقِ رای» یا «نافرمانیِ مدنیِ صرف» کنار نمیرود. ما نیازمندِ یک «جراحیِ تاکتیکی» (Tactical Surgery – عملیاتهایِ دقیق و نقطهزنی برای حذفِ هستههایِ سختِ قدرت بدونِ درگیر کردنِ کلِ بدنه جامعه) هستیم.
رونن برگمن در کتابِ تکاندهندهی خود، اول برو و بکش، فاش میکند که اسرائیل چگونه با استفاده از «جنگِ سایه» (Shadow War – نبردهایِ اطلاعاتی، ترورهایِ هدفمند و عملیاتهایِ تخریبی که به طورِ رسمی بر عهده گرفته نمیشوند اما موازنه قدرت را تغییر میدهند)، موفق شده است تهدیدهایِ وجودیِ خود را در نطفه خفه کند. این کتاب به ما میآموزد که در دنیایِ واقعی، «امنیت» با شعار تأمین نمیشود، بلکه محصولِ «بازدارندگیِ فعال» (Active Deterrence) است. برایِ ایرانِ امروز، همکاریِ اطلاعاتی با چنین قدرتی برایِ فلج کردنِ بازوهایِ نظامی-امنیتیِ کارتل، به معنایِ تخریبِ ایران نیست؛ بلکه به معنایِ خارج کردنِ «تیغِ جراحی» برایِ بریدنِ غدهای است که در حالِ بلعیدنِ تمامِ توانِ حیاتیِ ملت است.
۶.۳. شکستنِ استخوانِ کارتل؛ از توهمِ اصلاح تا فیزیکِ فروپاشی
«گروه فکریِ» موردِ بحثِ ما باید بداند که کارتلِ اسلامی تنها یک حکومت نیست؛ بلکه یک «زیستبومِ انگلی» (Parasitic Ecosystem – مجموعهای از نهادها که برای بقای خود از خونِ میزبان تغذیه کرده و آن را ضعیف میکنند) است که تمامِ مجاریِ تنفسیِ ایران را بسته است. بر اساسِ یافتههایِ پژوهشِ امت در برابر منافع ملی، این کارتل هیچ راهی برای «اصلاحِ درونی» باقی نگذاشته است، زیرا هرگونه گشایش به معنایِ فروپاشیِ منطقِ «امت» و نابودیِ ثروتِ نهادهایِ زیرمجموعهاش است.
در چنین بنبستی، ما با «فیزیکِ فروپاشی» روبرو هستیم. یعنی وضعیتی که در آن فشارهایِ بینالمللیِ حداکثری (کمپینِ فشارِ ترامپ) با عملیاتهایِ جراحیِ نظامی-اطلاعاتی (استراتژیِ برگمن) ترکیب شده و پوششِ مشروعیتِ ملی (پهلوی) به آن جهت میدهد. این فرآیند، نه یک «ماجراجوییِ نظامی»، بلکه یک «مهندسیِ معکوسِ قدرت» برای بازپسگیریِ دولت از چنگالِ ایدئولوژی است. اصالتِ استراتژیک روشنفکرِ ایرانی در این مقطع، درکِ این نکته است که «هزینهی بقایِ کارتل» بسیار بیشتر از «هزینهی جراحیِ آن» است. ما در حالِ انتخاب میانِ «مرگِ تدریجیِ سرزمین» و «دردِ کوتاهمدتِ رهایی» هستیم. این پرده به ما میگوید که بدونِ پذیرشِ فیزیکِ حذف، هیچ افقی برای «ایرانِ نرمال» وجود نخواهد داشت.
پرده هفتم: میزِ قمار؛ دیپلماسی در لایههایِ پنهان
۷.۱. فرستادهی تغییر؛ واشینگتن و معماریِ «گذارِ مدیریتشده»
هیچ تغییرِ بنیادینی در جغرافیایِ سیاسیِ (Geopolitical) خاورمیانه در خلأ رخ نمیدهد. وقتی از سقوطِ یک «کارتلِ اسلامی» حرف میزنیم، باید بدانیم که این فرآیند در لایههایِ بالایِ قدرتِ جهانی به صورتِ یک «گذارِ مدیریتشده» (Managed Transition – تغییرِ حکومتی که با نظارت، هدایت و مداخلهی قدرتهایِ بزرگ برای جلوگیری از هرجومرج، خلاءِ قدرت و جنگِ داخلیِ گسترده انجام میشود) طراحی میشود.
زلمای خلیلزاد در کتابِ خاطراتِ خود، فرستاده، به خوبی ترسیم میکند که چگونه دیپلماسیِ آمریکا در نقاطِ بحرانی مثلِ کابل و بغداد، ترکیبی از فشارِ نظامی و چانهزنیهایِ پنهان با نخبگانِ محلی است. برای ایرانِ سال ۲۰۲۶، این به معنایِ خروج از توهمِ «تغییرِ کاملاً خودجوش» و پذیرشِ این واقعیت است که نقشهی راهِ تهرانِ پسا-کارتل، روی میزهایِ واشینگتن و با هماهنگیِ متحدانِ منطقهای (مانندِ تلآویو و ریاض) ترسیم میگردد. این میزِ قمار، جایی است که در آن «پروژهی ایرانِ نرمال» به عنوانِ تنها گزینهی جلوگیری از فروپاشیِ کاملِ منطقهای مطرح میشود.
۷.۲. معامله بر سرِ واقعیت؛ پایانِ عصرِ انزوا
دیپلماسیِ لایههایِ پنهان، بازیِ «بخشیدنِ امتیازات در برابرِ بقا» نیست، بلکه «معامله بر سرِ واقعیتها» است. در این میزانسن (چیدمانِ صحنه)، قدرتهایِ بزرگ به دنبالِ حذفِ یک بازیگرِ «تجدید نظرطلب» (Revisionist – بازیگری که به دنبالِ برهم زدنِ نظمِ موجودِ جهانی است) و جایگزینیِ آن با یک «بازیگرِ نرمال» (Normal Actor – کشوری که منافعِ خود را در چارچوبِ قوانینِ بینالمللی، ثباتِ بازارِ انرژی و همکاریهایِ امنیتیِ جهانی تعریف میکند) هستند.
بر اساسِ تحلیلهایِ مندرج در اسنادِ پروژه رفاهِ ایران، گذارِ ایران تنها زمانی تضمین میشود که اپوزیسیونِ ملی (به رهبریِ پهلوی) بتواند به جهان اطمینان دهد که ایرانِ آینده، دیگر منبعِ پمپاژِ «بحرانِ امتگرا» نخواهد بود. این یعنی «بدهبستانِ» (Trade-off) بزرگ: پذیرشِ استانداردهایِ جهانی در حوزهی اتمی و موشکی در قبالِ بازگشتِ لجامگسیختهی سرمایه و تکنولوژی. دیپلماسی در این پرده، هنرِ تبدیلِ یک «تهدیدِ وجودی» به یک «فرصتِ اقتصادی» برای سیستمِ جهانی است.
۷.۳. از پاریا تا شریک؛ منطقِ بازگشت به میزِ جهانی
ایران برای دههها به عنوانِ یک «پاریا» (Pariah State – کشوری که به دلیلِ رفتارهایِ هنجارشکنانه از سویِ جامعهی بینالمللی طرد و منزوی شده است) شناخته شده است. خروج از این وضعیت، نیازمندِ چیزی فراتر از تغییرِ لحن است؛ نیازمندِ تغییرِ «دکترینِ امنیتِ ملی» است.
در لایههایِ پنهانِ دیپلماسیِ ۲۰۲۶، صحبت از ایرانی است که «عمقِ استراتژیکِ» خود را نه در گروههایِ نیابتی (Proxy Groups)، بلکه در «زنجیرهی تأمینِ جهانی» (Global Supply Chain) میجوید. خلیلزاد در کتابش نشان میدهد که قدرتهایِ بزرگ به دنبالِ «ثباتِ پیشبینیپذیر» هستند. ایرانِ نرمال، ایرانی است که به جایِ تهدیدِ تنگهی هرمز، به دنبالِ تبدیل شدن به هابِ (Hub – مرکز و قطبِ اصلیِ فعالیت) انرژی و ترانزیتِ منطقه است. این پرده به ما میآموزد که «شرفِ ملی/ بلوغِ سیاسی» در انزوایِ قهرمانانه نیست، بلکه در نشستنِ مقتدرانه بر سرِ میزی است که در آن، ثروت و امنیتِ ملتِ ایران تضمین شود، نه آرمانهایِ فرسودهی یک کارتلِ ورشکسته.
پرده هشتم: ترازوی شرف (واقعگراییِ اخلاقی)؛ ایستادن در کنارِ حقیقت بدونِ خودکشیِ ملی
۸.۱. چشمِ بازِ ناسیونالیسم؛ پذیرشِ تراژدیِ تاریخ
ناسیونالیسمِ عقلانیِ ما، برخلافِ پروپاگاندای (Propaganda – تبلیغاتِ جهتدار برای القای یک فکر) کارتلِ اسلامی، یک ایدئولوژیِ کور یا نژادپرستانه نیست. ما برای آنکه «ایرانشهری» باشیم، نیازی به انکارِ رنجِ دیگران نداریم. واقعیت این است که هیچ روشنفکرِ منصفی نمیتواند کتابِ پاکسازیِ قومیِ فلسطین اثرِ ایلان پاپه را بخواند و از حجمِ فاجعهای که در سال ۱۹۴۸ بر سرِ بومیانِ آن سرزمین آمده، متأثر نشود.
ما روایتِ رشید خالدی در جنگِ صدساله بر سرِ فلسطین را میفهمیم؛ روایتی که نشان میدهد چگونه یک ملت در چنبرهی سیاستهایِ استعماری و جنگهایِ بیپایان، از حقِ تعیینِ سرنوشتِ خود محروم شده است. اینها «حقایقِ سختِ تاریخی» (Hard Historical Facts) هستند. واقعگراییِ اخلاقی سیاسیِ ما حکم میکند که این رنج را ببینیم و آن را به رسمیت بشناسیم. اما تفاوتِ بنیادینِ ما با «امتگرایان» در نتیجهگیری از این رنج نهفته است.
۸.۲. پایانِ فداکاریِ کور؛ چرا ایران نباید «زمینِ سوخته» باشد؟
مسئلهی اصلی اینجاست: آیا دیدنِ یک بیعدالتیِ تاریخی، لزوماً به معنایِ صدورِ حکمِ نابودیِ یک ملتِ دیگر (ایران) است؟ بر اساسِ مستنداتِ کتابِ امت در برابر منافع ملی، جمهوری اسلامی با گروگان گرفتنِ آرمانِ فلسطین، ایران را به یک «زمینِ سوخته» (Scorched Earth – استراتژیای که در آن تمام منابعِ حیاتی برای جلوگیری از استفادهی دشمن نابود میشود، اما در اینجا به معنای نابودی منابعِ داخلی برای جنگهای خارجی است) تبدیل کرده است.
ما با پدیدهی «فداکاریِ تحمیلی» (Enforced Sacrifice) روبرو هستیم. چرا باید بودجهی دارو، آموزش و زیرساختهایِ هشتاد میلیون ایرانی، صرفِ نبردهایی شود که هیچ تأثیری بر امنیتِ مرزهای ما ندارد؟. واقعگراییِ اخلاقی یعنی درکِ این نکته که هیچ ملتی وظیفه ندارد برای التیامِ زخمِ دیگران، شاهرگِ خود را قطع کند. ما از پارادایمِ (Paradigm – الگوی فکری) «یا مظلوم، یا ظالم» عبور میکنیم و به پارادایمِ «اول، ایران» میرسیم. این یک انتخابِ ضداخلاقی نیست؛ بلکه والاترین سطحِ «اخلاقِ مسئولیت» (Ethics of Responsibility – اخلاقی که در آن فرد یا دولت بر اساس پیامدهایِ واقعیِ عملِ خود برای کسانی که تحتِ مسئولیتش هستند، تصمیم میگیرد) است.
۸.۳. موازنهی واقعگراییِ اخلاقی و عقل؛ ایران به مثابه اولویتِ مطلق
در این میزانسن (چیدمانِ صحنه)، ما به یک تعریفِ جدید از «انسانِ ایرانیِ مدرن» میرسیم: کسی که میتواند برای کودکِ فلسطینی گریه کند،آگاهی رسانی کند، اما برای دفاع از منافعِ استراتژیکِ کشورش، با اسرائیل پشتِ میزِ مذاکره بنشیند. این همان چیزی است که ما آن را «عقلانیتِ سردِ اخلاقی» مینامیم.
بسیاری از کشورهایِ عربی، که خود صاحبانِ اصلیِ این تراژدی بودند، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ستیزِ دائمی تنها به فقرِ بیشترِ ملتهایشان میانجامد و به همین دلیل به سمتِ «پیمانهایِ صلح» حرکت کردهاند. چرا ایران باید کاسهی داغتر از آش باشد؟.
ایستادن در کنارِ حقیقت یعنی پذیرشِ این واقعیت که اسرائیل امروز یک «دولت-ملتِ غیرقابلحذف» و یک قدرتِ تکنولوژیک در منطقه است. دشمنیِ با آن نه تنها کمکی به فلسطینیها نکرده، بلکه ایران را از مدارِ توسعه خارج و جبههی پایداریِ ملیِ ما را ویران کرده است. واقعگراییِ اخلاقی ما در این است که اجازه ندهیم نامِ «فلسطین» به ابزاری برای سرکوبِ جوانانِ خودمان در تهران و اصفهان تبدیل شود. ما با چشمانی باز، حقیقت را میبینیم اما هرگز «ایران» را در مسلخِ آرمانهایِ دیگران قربانی نمیکنیم.
پرده نهم: زمینِ در حالِ بلعیدن؛ تراژدیِ آب و فرونشست
۹.۱. از مدیریتِ علمی تا غارتِ انقلابی؛ سرابِ خودکفاگری
برای فهمِ فاجعهی امروز، باید به گسستی نگاه کرد که میانِ «تکنوکراسیِ» (Technocracy – نظامِ مدیریت بر پایهی تخصص و دانشِ علمی) پیش از انقلاب و «پوپولیسمِ معیشتیِ» (Livelihood Populism – جلبِ رضایتِ تودهها از طریقِ وعدههای کوتاهمدت و غارتِ منابع برای اهدافِ سیاسی) پس از آن رخ داد. بر اساسِ مستنداتِ پژوهشِ ایرانِ نرمال، در دهههای ۴۰ و ۵۰، مدیریتِ منابعِ آب در ایران مسیری علمی را آغاز کرده بود که در آن، حفظِ ترازِ سفرههای زیرزمینی یک اصلِ حیاتی محسوب میشد.
اما پس از سال ۵۷، شعارِ «خودکفاییِ گندم» به یک ابزارِ سیاسی برای اثباتِ استقلالِ امت تبدیل شد. حاکمیتِ جدید برای جلبِ حمایتِ روستاییان و مشروعیتبخشی به شعارهایِ ضدِ غربی، اجازه داد تا تبر به ریشهی زمین بخورد. تعدادِ چاههای عمیق از حدود ۶۰ هزار حلقه در سال ۵۷ به بیش از ۸۰۰ هزار حلقه در سالهای اخیر رسید. این یک «غارتِ استراتژیک» بود؛ استخراجِ آبی که طی هزاران سال ذخیره شده بود، تنها برای تولیدِ محصولاتی که هزینه تولیدشان چندین برابرِ قیمتِ جهانی بود. ما برای یک شعارِ توخالی، «ذخیرهی استراتژیکِ زیستیِ» نسلهای آینده را پیشخور کردیم.
۹.۲. گسستِ تکنولوژیک؛ چرا اسرائیل شکوفا شد و ایران فرو نشست؟
در این میزانسن(چیدمان صحنه)، مقایسهی ایران و اسرائیل، دردناکترین بخشِ تحلیل است. سث سیگل در کتابِ بگذار آب باشد توضیح میدهد که اسرائیل چگونه با درکِ زودهنگامِ «محدودیتِ منابع»، از مرحلهی استخراجِ صرف عبور کرد و به سمتِ «بازچرخانی» (Recycling – تصفیه و استفادهی مجدد از آبِ فاضلاب برای کشاورزی) و «آبشیرینکنهایِ عظیم» حرکت کرد. امروز اسرائیل بیش از ۸۵ درصد از فاضلابِ خود را بازیافت میکند، در حالی که این رقم در ایرانِ تحتِ مدیریتِ کارتل، فاجعهبار است.
طنزِ تلخِ تاریخ اینجاست: مسیری که مهندسانِ اسرائیلی در دههی ۴۰ در دشتِ قزوین برای ایران طراحی کرده بودند، مبتنی بر مدیریتِ مصرف و بهرهوری بود. اما پس از انقلاب، به دلیلِ دشمنیِ ایدئولوژیک، نه تنها آن همکاریها قطع شد، بلکه عقلانیتِ حاکم بر آن پروژهها نیز به عنوانِ «تفکرِ صهیونیستی» کنار گذاشته شد. در حالی که اسرائیل با تکیه بر تکنولوژی، کویر را به گلستان تبدیل کرد، کارتلِ اسلامی با تکیه بر شعارهایِ «امتگرا»، گلستانهایِ ایران را به کویر و کانونِ ریزگرد تبدیل نمود.
۹.۳. فرونشست به مثابه مرگِ سرزمینی؛ وقتی خاک، ملت را میبلعد
امروز ایران با پدیدهی هولناکِ «فرونشستِ زمین» (Land Subsidence – نشستِ تدریجی یا ناگهانیِ سطحِ زمین به دلیلِ تخلیهی سفرههایِ آبِ زیرزمینی) روبروست که در برخی دشتها به ۳۰ سانتیمتر در سال میرسد؛ یعنی رکوردِ جهانی. این فقط یک مشکلِ محیطزیستی نیست؛ این یک «ورشکستگیِ تمدنی» است. فرونشست یعنی مرگِ دائمیِ آبخوانها؛ یعنی حتی اگر هزار سال هم باران ببارد، زمینی که فشرده شده، دیگر نمیتواند آب را در خود ذخیره کند.
بر اساسِ تحلیلهایِ ماهوارهای (CSIS Satellite Analysis) مندرج در اسنادِ پژوهش، زیرساختهایِ حیاتیِ ایران از اصفهان تا تهران در حالِ فروپاشیِ فیزیکی هستند. در حالی که کارتلِ اسلامی میلیاردها دلار ثروتِ ملی را صرفِ ساختنِ «تونلهایِ بتنی در غزه» و «زرادخانههایِ موشکی در لبنان» میکرد، ستونهایِ فیزیکیِ تختِجمشید و خانههایِ اصفهان در حالِ فرو رفتن در اعماقِ زمین بودند. فرونشست، «امضایِ نهاییِ» ایدئولوژیِ امت بر پیکرِ ایران است؛ واقعیتی که نشان میدهد وقتی ناسیونالیسمِ عقلانی حذف شود، زمین هم دیگر زیرِ پایِ ساکنانش دوام نمیآورد. این پرده به ما میگوید: ایرانِ نرمال، کشوری است که «شرفِ/اخلاقِ مسئولیت» خود را نه در موشک، بلکه در نجاتِ آخرین قطرههایِ آب و حراست از استخوانبندیِ خاکش میبیند.
پرده دهم: نمای باز؛ طلوعِ ایرانِ نرمال
۱۰.۱. پارادایمِ ابراهیم؛ درسهایی از نوزاییِ عربی
ما نباید چرخ را از نو اختراع کنیم؛ کافی است به افقِ جنوبیِ خود نگاه کنیم. جهانِ عرب، که روزگاری کانونِ اصلیِ آرمانگراییِ ستیزهجو علیه اسرائیل بود، دهههاست که مسیرِ خود را تغییر داده است. امضای «پیمانِ ابراهیم» (Abraham Accords) تنها یک توافقِ دیپلماتیک نبود؛ بلکه یک «دگردیسیِ استراتژیک» (Strategic Metamorphosis) بود که نشان داد کشورهایِ منطقه، «توسعهی اقتصادی»، «هوشِ مصنوعی» و «امنیتِ پایدار» را بر شعارهایِ فرسودهی ایدئولوژیک ترجیح دادهاند.
کشورهایی مثل امارات و بحرین ثابت کردند که میتوان بدونِ انکارِ هویتِ خود، مسیرِ «تعاملِ سازنده» را انتخاب کرد. آنها دریافتند که در نظمِ نوینِ جهانی، قدرت نه در تعدادِ موشکها، بلکه در میزانِ مشارکت در «زنجیرهی ارزشِ جهانی» (Global Value Chain) نهفته است. بر اساسِ یافتههایِ پژوهشِ امت در برابر منافع ملی، در حالی که ایرانِ تحتِ مدیریتِ کارتل، بیش از ۲ تریلیون دلار ثروتِ ملی را صرفِ «پروژهی شکستخوردهی امت» کرد، همسایگانش با پذیرشِ «رئالیسمِ جدید»، ثروت و تکنولوژیِ جهانی را به سویِ خود فراخواندند. پارادایمِ ابراهیم به ما میگوید: عصرِ «ایران به مثابه سنگر» به پایان رسیده و عصرِ «ایران به مثابه هابِ تمدنی» آغاز شده است.
۱۰.۲. سیاستِ زندگی؛ جایگزینیِ آرمان با رفاه
«ایرانِ نرمال» (Normal Iran) یک پروژهی انتزاعی نیست؛ بلکه یک «ضرورتِ بیولوژیک» برای بقایِ این ملت است. در این پارادایم، اولویتِ اولِ دولت، نه «عمقِ استراتژیک در مدیترانه»، بلکه «امنیتِ سفره و سلامتِ ریهی شهروندِ ایرانی» است.
وقتی از ایرانِ نرمال حرف میزنیم، یعنی بازگشت به «مدیریتِ علمیِ سرزمین»؛ جایی که به جایِ افتخار به تعدادِ چاههایِ عمیقِ غیرقانونی، به بازچرخانیِ ۹۰ درصدیِ آب و احیایِ دشتهایِ فرونشستکرده میاندیشیم. اخلاقِ مسئولیت در این دوره، یعنی تبدیلِ ایران از یک کشورِ «پاریا» و منزوی، به کشوری که پاسپورتِ شهروندش اعتبار دارد و مغزهایِ متفکرش به جایِ فرار، برای ساختنِ زیرساختهایِ هوشمندِ میهن بازمیگردند. ما «کیشِ مرگِ انقلابی» را با «سیاستِ زندگیِ ملی» جایگزین میکنیم.
۱۰.۳. مانیفستِ رهایی؛ جایی که اخلاقِ مسئولیت و عقل آشتی میکنند
این مقاله با یک پرسش آغاز شد: «چرا من با پرچمِ اسرائیل مشکل دارم؟» اکنون در پایان، پاسخ روشن است: ما با هیچ پرچمی مشکل نداریم، مگر آنکه ابزاری برایِ گروگان گرفتنِ سرنوشتِ ملتِ ما باشد. ناسیونالیسمِ عقلانیِ ما، در این پردهی نهایی، به یک «بلوغِ سیاسی» رسیده است. ما آموختیم که میتوان منتقدِ بیعدالتی در جهان بود، اما نباید ایران را قربانیِ آن کرد.
ایرانِ نرمال، کشوری است که در آن «هویتِ ملی» بر پایهی «منافعِ مادی و معنویِ ملت» حراست میشود، نه بر پایهی «وهمِ ایدئولوژیکِ یک کارتلِ فاسد». ما با پس گرفتنِ «عاملیت» (Agency) خود، دوباره صاحبِ خانهای میشویم که مرزهایش را عقلِ سلیم تعیین میکند.
دوربین از رویِ ویرانهها برمیخیزد و به وسعتِ فلاتِ ایران مینگرد. فرونشستها متوقف شدهاند، رودها دوباره جان گرفتهاند و جوانِ ایرانی دیگر در برزخِ میانِ «خیانت» و «شرافت» سرگردان نیست. او میداند که دفاع از «ایرانِ نرمال»، والاترین سطحِ شرفِ سیاسی است. ما از مسلخِ هویت عبور کردیم تا به فیزیکِ بقا برسیم. ایران دوباره متولد میشود؛ نه به عنوانِ یک پادگانِ ایدئولوژیک، بلکه به عنوانِ گهوارهای برای زندگی، عقلانیت و شکوهی که ریشه در خاک دارد، نه در شعار.
پرده یازدهم: پیمان با فردا؛ از مسلخِ هویت به فیزیکِ بقا
۱۱.۱. سه رکنِ بنیادینِ ایرانِ نرمال
ایرانِ نرمال یک رویای دوردست نیست، بلکه یک ضرورتِ مهندسیشده و یک نقشهی راه (Roadmap) دقیق است. برای عبور از ویرانههای «پروژهی امت» و بازگشت به «خانهی ملت»، تکیه بر سه ستونِ استوار الزامی است:
رکن اول: دیپلماسیِ تکنولوژی؛ جایگزینیِ موشک با آب و هوش مصنوعی ایران باید از پارادایمِ «دیپلماسیِ تهاجمی» به سمتِ «توسعهی تکنولوژیک» تغییرِ ریل دهد. پروژهی «توافق کوروش»
(Cyrus Accord) که در اواخر سال ۲۰۲۵ به عنوانِ مانیفستِ بازسازیِ ایران مطرح شد، نقطهی عطفِ این بازگشت است. این مسیر، نه یک انتخابِ عاطفی، بلکه یک ضرورتِ بیولوژیک برای کشوری است که با ورشکستگیِ آبی دستوپنجه نرم میکند. بازگشت به همکاریهای علمی با پیشروانِ تکنولوژیِ جهان، از جمله در حوزهی مدیریتِ آب و بازچرخانی، تنها راهِ نجاتِ فیزیکیِ خاکِ ایران است. ما به جای حضور در محورهایِ آشوب، باید جایگاهِ خود را در کریدورهای اقتصادی (مانند IMEC) و زنجیرهی ارزشِ جهانی تثبیت کنیم.
رکن دوم: بازآموزیِ ملی؛ عبور از فلجِ تحلیلی نسلی که دههها تحتِ فشارِ برچسبهای «خیانت» و «وابستگی» دچار فلجِ تحلیلی شده، باید بیاموزد که «رئالپولیتیک»
(سیاست بر پایهی واقعیت) والاترین شکلِ وطنپرستی است. شجاعتِ عقلانی جدید در نجاتِ هر قطره از منابعِ زیرزمینیِ ایران تعریف میشود، نه در هزینه کردنِ ثروتِ ملی برای گروههای نیابتی در مدیترانه. ناسیونالیسمِ مدنیِ ما باید بر پایهی «امنیتِ هستیشناختیِ ایران» بنا شود؛ یعنی هر آن چیزی که حیاتِ فیزیکی و فرهنگیِ این ملت را تضمین کند، اولویتِ مطلقِ ماست.
رکن سوم: دموکراسیِ عمیق؛ ظرفیتِ پذیرشِ تناقضهایِ عقلانی
ما نیازمندِ بلوغی هستیم که بتواند میانِ «رنجِ بشری» و «منافعِ استراتژیک» تفکیک قائل شود. دموکراسیِ عمیق یعنی ما میتوانیم منتقدِ بیعدالتیهایِ تاریخی در فلسطین باشیم و آثارِ ایلان پاپه و رشید خالدی را بخوانیم، اما همزمان برای نجاتِ کشاورزی و محیطزیستِ خود، با اسرائیل پشتِ میزِ تکنولوژی بنشینیم. این تناقض نیست؛ این پایانِ سیاهوسفید دیدنِ جهان و آغازِ زندگی در خاکستریهایِ سازنده است.
۱۱.۲. میراثِ ما برای نسلِ گذار؛ نامهای از زمستانِ ۱۴۰۴
ما در لحظهای ایستادهایم که تاریخ از ما خواهد پرسید: «چرا اجازه دادید سرزمینتان به مسلخ برود؟» پاسخِ ما به نسلهایِ آینده، در این انتخابِ دشوار نهفته است.
ما در سال ۱۴۰۴ دریافتیم که «امتگرایی»، ایران را به یک سنگرِ توخالی تبدیل کرده است. ما دیدیم که برای ساختنِ تونلهایِ بتنی در غزه، رودهایِ میهنمان خشکید و دشتهایمان فرونشست. پس شجاعت کردیم. شجاعت کردیم که بگوییم: «ما دیگر نمیخواهیم سنگر باشیم، ما میخواهیم خانه باشیم.» ما یاد گرفتیم که وطنپرستیِ واقعی، سکوت در برابرِ نابودیِ سرزمین به بهانهی آرمانهایِ فرامرزی نیست. اگر آیندگان در ایرانی زندگی کنند که آب در رودهایش جاری و خاکش زیرِ پایش استوار است، این محصولِ بیداریِ نسلی است که فهمید دشمنِ واقعی، نه در تلآویو یا واشینگتن، بلکه در «تفکری» بود که ۴۵ سال ایران را قربانیِ توهماتِ خود کرد. ما نتوانستیم جلویِ ویرانیِ گذشته را بگیریم، اما شجاعتِ آن را داشتیم که جلویِ ویرانیِ آینده را بگیریم.
۱۱.۳. نتیجهگیری: بیداری در قابِ ایرانِ نرمال
در ابتدای این جستار، از «هراسِ پرچم» سخن گفتیم؛ هراسی که دههها مانند یک حصارِ ذهنی، مانع از دیدنِ منافعِ ملیِ ما شده بود. اکنون، در پایانِ این کالبدشکافی، حقیقت عریان شده است: آن پرچمها هرگز دشمنِ ما نبودند؛ بلکه این «ایدئولوژیِ امتگرا» بود که از نمادها برای مسلخ کردنِ ملت استفاده میکرد.
امروز، هویتِ ایرانیِ ما از پیوند با آرمانهایِ فرسوده گسسته و به زمینِ سفتِ واقعیت پیوند خورده است. ما یاد گرفتهایم که:
بقایِ ایران بر هر آرمانی مقدم است.
آبِ اصفهان و خوزستان، مقدستر از هر شعارِ سیاسی است.
شرفِ ملی (شجاعتِ عقلانی . اخلاقِ مسئولیت.بلوغِ سیاسی.وجدانِ ملی.اصالتِ استراتژیک.واقعگراییِ اخلاقی) در ساختنِ کشوری است که جوانش فرار نکند و خاکش فرو نریزد.
ما از مسلخِ هویت عبور کردیم تا به «فیزیکِ بقا» برسیم. ایرانِ نرمال دیگر یک رویا نیست، بلکه انتخابی است که ما آگاهانه به آن تن دادهایم. ما انتخاب کردیم که زنده بمانیم، که بسازیم و که دوباره «ملت» باشیم.
ایرانِ نرمال، تنها راهِ بازگشتِ شکوه به سرزمینی است که ریشه در خاک دارد، نه در وهم.
فهرست منابع و مراجع پژوهش
«این مقاله /جستار با تکیه بر طیف متنوعی از منابع متضاد جهانی — از منتقدان ساختاری تا تحلیلگران واقعگرا — تدوین شده است تا از میان تضاد آراء، مسیری عقلانی برای بقای ایران استخراج شود.»
- Abrahamian, Ervand. Khomeinism: Essays on the Islamic Republic. University of California Press.
- Milani, Abbas. The Shah. Macmillan Publishers.
- Ghattas, Kim. Black Wave: Saudi Arabia, Iran, and the Forty-Year Rivalry. Henry Holt and Co.
- Siegel, Seth M. Let There Be Water: Israel’s Solution for a Water-Starved World. St. Martin’s Press.
- Bergman, Ronen. Rise and Kill First: The Secret History of Israel’s Targeted Assassinations. Random House.
- Khalilzad, Zalmay. The Envoy: From Kabul to the White House, My Journey. St. Martin’s Press.
- Pappé, Ilan. The Ethnic Cleansing of Palestine. Oneworld Publications.
- Khalidi, Rashid. The Hundred Years’ War on Palestine. Metropolitan Books.
- Bunton, Martin. The Palestinian-Israeli Conflict: A Very Short Introduction. Oxford University Press.
- Said Aly, Abdel Monem. Arabs and Israelis: Conflict and Peacemaking. Bloomsbury Academic.
- Strategic Research Group. Abraham Accords Strategic Analysis (2020-2025).
- Iran Normal Project. Combined Analysis: Ummah vs National Interest. [Internal Research Paper].


No Comments