مقاله دوم:
بایگانیِ بیولوژیک؛ سیستم عصبیِ ایرانی در بنبستِ پورجس
زمان مطالعه: ۲۰ دقیقه
مقدمه: وقتی ذهن فراموش میکند، بدن به خاطر میآورد
من کلماتم را در یک تصادف گم کردم. تجربهی کما و بازگشت از آن دنیای بیصدا، به من حقیقتی را آموخت که در هیچ کتابی نیافته بودم: وقتی ذهن خاموش میشود، بدن به ضبط وقایع ادامه میدهد. در آن سکوتِ مطلق، در حالی که آگاهیِ من گسسته بود، بدنم ضربه را، فقدانِ مسعود را، و شوکِ متلاشی شدنِ امنیت را ثبت کرده بود.
امروز که به چهرههای یخزده در متروی تهران، به فکهای منقبض شده در ترافیک و به شانههایی که زیر باری نامرئی خم شدهاند مینگرم، میبینم که ما فقط یک «جامعه» تحت فشار سیاسی نیستیم؛ ما مجموعهای از میلیونها «سیستم عصبی» هستیم که در وضعیت اضطراری قفل شدهاند. بسل وندرکلوک، محقق برجستهی تروما، جملهای کلیدی دارد: «بدن نمره را نگه میدارد» (The Body Keeps the Score). تاریخِ ما—از قحطیهای قاجار تا سرکوبهای خونین دیماه ۱۴۰۴—تنها در کتیبههای سنگی یا گزارشهای آماری (که در مقاله اول بررسی کردیم) ثبت نشده است؛ این تاریخ در اسیدِ معدهی ما، در تپشهای نامنظم قلب، در دندانقروچههای شبانه و در تغییراتِ ساختاریِ مغز ما بایگانی شده است. این مقاله، تلاشی برای خواندنِ این بایگانیِ بیولوژیک است. تلاشی برای فهمیدنِ اینکه چرا وقتی اینترنت خاکستری میشود، ما نه فقط با «قطع اطلاعات»، بلکه با یک «حملهی مستقیم بیولوژیک» مواجه میشویم.
۱. نردبانِ پورجس: ما روی کدام پله ایستادهایم؟
برای درکِ اینکه چرا جامعهی ایران گاهی منفجر میشود و گاهی در سکوتی مرگبار فرو میرود، باید به «نظریه پلیواگال» (Polyvagal Theory) استفان پورجس رجوع کنیم. پورجس ثابت کرد که سیستم عصبی خودمختار ما (ANS) صرفاً یک کلیدِ روشن/خاموش نیست، بلکه یک نردبانِ تکاملیِ سه پلهای است:
-
پلهی اول: تعامل اجتماعی (Ventral Vagal): جدیدترین مدارِ تکاملی. وقتی احساس امنیت میکنیم، «واگِ شکمی» فعال است. صدایمان آهنگین است، تماس چشمی برقرار میکنیم و سیستم ایمنی بدن مشغول ترمیم است. این همان وضعیتی است که در جامعهی ایران، به کالایی کمیاب و لوکس تبدیل شده است.
-
پلهی دوم: بسیج یا جنگوگریز (Sympathetic): وقتی خطر احساس میشود، بدن برای دفاع آماده میشود. آدرنالین پمپاژ میشود و خون به عضلات میرود. فریادهای اعتراضی، دویدن در خیابان و حتی خشمهای آنی، محصولِ این مدار هستند.
-
پلهی سوم: انجماد یا خاموشی (Dorsal Vagal): کهنترین مدار (مربوط به خزندگان). وقتی خطر جانی است و «راه فراری نیست» (مانند محاصره شدن در خیابان یا مواجهه با بنبستِ اقتصادی)، بدن خاموش میشود (Shutdown). ضربان قلب کند میشود و فرد دچار بیحسی و گسست (Dissociation) میگردد. این استراتژیِ «تظاهر به مرگ» برای بقاست.
تحلیل وضعیت ایران: تراژدیِ ما اینجاست که ما به ندرت فرصتِ بودن در پلهی اول را داریم. زیستن در سایهی استبدادِ تاریخی و ناامنیِ مزمن، سیستم عصبیِ ایرانی را در نوسانی دائمی و فرساینده بین «بسیج» (خشم/اضطراب) و «انجماد» (افسردگی/بیحسی) اسیر کرده است. ما ملتی هستیم که از شدتِ خستگیِ جنگیدن، گاهی به خوابِ زمستانیِ اجباری (انجماد) پناه میبریم.
۲. نوروسپشن (Neuroception): راداری که همیشه «قرمز» میزند
پورجس مفهومی حیاتی به نام «نوروسپشن» دارد: فرآیندی ناخودآگاه که در آن سیستم عصبی، پیش از آنکه ما فکر کنیم، محیط را اسکن میکند: «آیا اینجا امن است؟» در زیستجهانِ ایرانی، نوروسپشنِ ما دائماً سیگنال «خطر» دریافت میکند.
-
محیط فیزیکی: حضورِ گشتهای امنیتی، معماریِ خشنِ شهری، ترافیکِ عصبی.
-
محیط دیجیتال: فیلترینگ، اخبارِ بازداشتها، ویدیوهای سرکوب.
-
محیط اقتصادی: نوسانِ لحظهایِ قیمتها که به معنایِ تهدیدِ مستقیمِ بقاست.
وقتی این رادار دائماً قرمز میزند، سیستمِ «تعامل اجتماعی» از کار میافتد. پورجس توضیح میدهد که در این حالت، عضلاتِ گوشِ میانی تغییر حالت میدهند تا به جایِ شنیدنِ صدایِ انسان (فرکانسهایِ بم و زیرِ گفتار)، صداهای با فرکانسِ پایین (صدایِ خطر/شکارچی) را بشنوند. نتیجهی اجتماعی: ما دیگر «صدای همدلی» یکدیگر را نمیشنویم؛ ما فقط صدای تهدید را میشنویم. این دلیلِ بیولوژیکِ پرخاشگریهای کلامی در شبکههای اجتماعی و خیابانهاست. ما مردمی هستیم که گوشهایمان برای شنیدنِ «جنگ» تنظیم شده است، نه «گفتوگو».
۳. اینترنتِ خاکستری: محاصرهی سیستم عصبی
در وقایعی چون آبان ۹۸ و دی ۱۴۰۴، قطع اینترنت یا کاهشِ آن به سطحِ «خاکستری»، صرفاً سانسور نیست؛ یک شکنجهی بیولوژیک است. بیایید از منظر علم اعصاب به آن نگاه کنیم:
الف) قطعِ همتنظیمی (Co-regulation): انسان پستانداری است که به تنهایی نمیتواند آرام شود. ما برای تنظیمِ ضربان قلب و تنفسِ خود، به «دیگری» نیاز داریم. در عصر مدرن، اینترنت امتدادِ سیستم عصبیِ ماست. وقتی در اوجِ بحران (شلیک در خیابان)، اینترنت قطع میشود، ما از «قبیله» جدا میشویم. بدن که ناگهان تنها مانده، وحشتزده میشود و مستقیماً از فازِ «بسیج» به فازِ «انجماد» سقوط میکند. اینترنتِ خاکستری، ما را در سلولهای انفرادیِ دیجیتال حبس میکند تا بدنهایمان زیرِ فشارِ ترسِ تنهایی خرد شود.
ب) ابهام و ترومای پیشبینیناپذیری: مغزِ انسان از «خبرِ بد» میترسد، اما از «بیخبری» وحشت دارد. تحقیقات نشان میدهد که «عدم قطعیت»، قویترین محرکِ کورتیزول است. وقتی نمیدانید در خیابانِ کناری چه خبر است، یا عزیزتان زنده است یا نه، سیستم عصبی واردِ حالتِ اوردرایو (Overdrive) میشود و بدن شروع به خودخوری میکند.
ج) پیامِ بیپناهی: آنیتا گودز، پژوهشگر سرکوب دیجیتال، نشان میدهد که قطع اینترنت ابزاری برای «پنهانکردن خشونت» است. اما پیامِ بیولوژیکِ آن به شهروندان چیست؟ «هیچ شاهدی وجود ندارد. صدای تو به جایی نمیرسد. جانِ تو هیچ حفاظی ندارد.» این حسِ «بیپناهیِ مطلق»، کلیدِ اصلی برای فعالکردنِ ترومایِ عمیق و انجماد است.
۴. کالبدشناسیِ «انجماد عملکردی» (Functional Freeze)
شاید بپرسید: «اگر ما در حالت انجمادیم، پس چرا هنوز سر کار میرویم و زندگی میکنیم؟» پاسخ در مفهومی است به نام «انجماد عملکردی». بسیاری از ما ایرانیان، کاملاً فلج نشدهایم؛ ما تبدیل به رباتهایی شدهایم که کار میکنند، رانندگی میکنند و لبخند میزنند، اما در درون «خاموش» هستیم. پیتر لوین در کتاب بیدار کردن ببر توضیح میدهد که ایمپالایی که از دست شیر فرار میکند اما گیر میافتد، «یخ میزند». اگر زنده بماند، بدنش به شدت میلرزد تا آن انرژیِ حبسشده را تخلیه کند. ما ایرانیان، آن ایمپالایی هستیم که گیر افتاده، یخ زده، اما هرگز نلرزیده است. انرژیِ عظیمِ خشم و ترس (ناشی از سرکوبهای ۹۸، ۱۴۰۱، ۱۴۰۴) در بدنِ ما گیر کرده است.
نشانههای این انجماد در بدنِ ملی ما:
-
خستگیِ مزمن: خوابی که خستگی را در نمیکند؛ چون بدن در خواب هم در حالتِ آمادهباش است.
-
مشکلات گوارشی: سندرم رودهی تحریکپذیر (IBS) و رفلاکس؛ چون وقتی سیستم عصبی در حالت خطر است، خونرسانی به سیستم گوارش قطع میشود.
-
بیماریهای خودایمنی: وقتی انرژیِ تهاجمی (خشم) راهی به بیرون (اعتراض موثر) پیدا نمیکند، علیه خودِ بدن میچرخد (اماس، تیروئید، سرطان).
-
گسست (Dissociation): احساسِ اینکه «این زندگی واقعی نیست» یا تماشای خود از بیرون. نوعی جداییِ ذهن از بدن برای تحملِ دردِ واقعیت.
-
۵. خاموشیِ منطقهی بروکا: وحشتِ بیکلام
بسل وندرکلوک با اسکنهای مغزی نشان داد که در لحظاتِ تروما، ناحیهی «بروکا» (مرکز تکلم در نیمکره چپ) خاموش میشود. تروما، چیزی است که نمیتوان آن را گفت. این «وحشتِ بیکلام» (Speechless Terror)، دلیلِ سکوتِ سنگینِ جامعه پس از هر کشتار است. ما واژههایمان را از دست میدهیم. روایتهای ما تکهتکه میشود. و حکومت با سانسور و روایتسازیِ کاذب، دقیقاً از این «لالشدگیِ بیولوژیک» سوءاستفاده میکند. وقتی نتوانیم بگوییم چه بر ما گذشته، درد در بدن حبس میشود و به بیماری تبدیل میگردد.
۶. راهِ خروج: بازپسگیریِ بدن به عنوانِ مقاومت
آیا ما محکوم به ماندن در این بنبستِ پورجس هستیم؟ علمِ اعصاب میگوید خیر. سیستم عصبی «پلاستیک» (تغییرپذیر) است. اما راهِ خروج، از طریقِ «بحثهای سیاسی» یا «تحلیلهای روشنفکری» نیست. برای خروج از انجماد، باید «از پایین به بالا» (Bottom-up) عمل کنیم؛ یعنی از بدن به مغز.
-
نامگذاریِ وضعیت: اولین قدم مقاومت، آگاهی است. بدانیم که این بیحسی، «بیغیرتی» نیست؛ این پاسخِ هوشمندانهی بدن به تهدیدِ حیات است.
-
بازسازیِ جزایرِ امنیت: در غیابِ امنیتِ کلان، ما باید «جزایرِ کوچکِ امنیت» بسازیم. جمعهای کوچکِ دوستانه، آغوشهای خانوادگی و حلقههای اعتماد، تنها جایی هستند که «واگِ شکمی» میتواند دوباره روشن شود.
-
حرکت و لرزش: پیتر لوین بر ضرورتِ «تکمیلِ واکنشِ دفاعی» تأکید دارد. رقصیدن، دویدن، فریاد زدن در کوه، یا لرزیدنِ آگاهانه، کنشهای سیاسی هستند. آنها انرژیِ حبسشدهی انجماد را آزاد میکنند.
-
نتیجهگیری: بدن به مثابه سنگر
در دیماه ۱۴۰۴، وقتی خیابانها سرخ و اینترنت خاکستری شد، هدفِ سیستمِ سرکوب، تنها کنترلِ خیابان نبود؛ هدف، بازنشانیِ سیستمِ عصبیِ تکتکِ ما روی حالتِ «ترس و انجماد» بود. مقاومت در برابرِ این وضعیت، تنها شعار دادن نیست؛ زنده نگهداشتنِ سیستمِ تعاملِ اجتماعی است. هر بار که با وجودِ ترس، لبخند میزنیم؛ هر بار که در اوجِ ناامیدی، دستِ کسی را میگیریم؛ و هر بار که اجازه میدهیم بدنمان برقصد یا گریه کند، در حالِ شکستنِ قفلی هستیم که بر سیستم عصبیمان زده شده است. ما بایگانیِ زندهی تاریخیم؛ بدنهای ما حاملِ ترکشهای پدرانمان و اضطرابِ خودمان هستند. اما همین بدن، اگر از انجماد خارج شود، قدرتمندترین ابزارِ تغییر است.
در مقالهی بعد، به لایهی عمیقتری سفر خواهیم کرد: «شبحِ در DNA». خواهیم دید که چگونه قحطیهای صد سال پیش و استرسِ اجدادمان، نه فقط در خاطرات، بلکه در کدهای ژنتیکیِ ما (اپیژنتیک) زنده ماندهاند و امروز ما را هدایت میکنند.
برای اینکه در قرنِ پیش رو، «زندگی» بالاخره بر «مرگ» پیروز شود.به امید آزادی

No Comments